Sunday, December 30, 2012

به مناسبت دهم دی و حافظه تاریخی ایرانی

به مناسبت دهم دی و حافظه تاریخی ایرانی

حماسه بیست و پنج خردادحماسه نه دی

عکسهای مردم همیشه در صحنه: راست نهم دیماه هشتاد وهشت(معروف به حماسه نه دی)     چپ: بیست وپنج خرداد هشتاد و هشت(معروف به راهپیمایی سکوت)ء

دیروز صبح در هوای سرد تهران سوار ماشین شدم به مقصد سرکار. دو مرد هم هیکل خودم عقب پراید نشسته بودند و من هم خودم را کنارشان چپاندم. ترافیک سنگینتر از روزهای قبل بود و رادیو پیام هم برای خودش لاطائلات می بافت. در میان آنها مجری گریزی زد به حماسه نه دی و حضور مردم همیشه در صحنه و هزار جور رَطب و یابِس دیگر. سرم را سمت پنجره چرخاندم تا حواسم را پرت کرده باشم. مردم با قیافه های کسل و ناامید از بخاری ماشینها، پشت فرمان سانت به سانت جلو میرفتند و در زمینه شان هم بیلبورها و تابلوهای تبلیغاتی از حضور پررنگ و همیشه در صحنه شان.

اعصابم از دیدن این همه خرد شد. راستش من هیچ حس خاصی نسبت به آدمهایی که از هر دوطرف در سال هشتاد و هشت تلف شدند ندارم (امیدوارم حمل بر توهین نشود) چه آنها که برای دفاع از نظام در سطل آشغال سوختند و چه آنهایی که در کهریزک بی عصمت شدند. بحث من رنگ عوض کردن مردم همیشه در صحنه در مدت کوتاهی از زمان است. چطور میلیونها شهروند در خرداد ماهی جمع می شوند، شعار می‌دهند کشته می‌شوند و بعد از شش ماه دوباره همان خیابانها و همان میدانها پر می‌شود از آدمهایی که دقیقاً شعارهایی صدوهشتاد درجه متفاوت می‌دهند؟ البته شهری مثل تهران هرچقدر بزرگ باشد به نظر من آنقدر جمعیت ندارد که بخواهد اینهمه آدم پرشور همیشه در صحنه برای هردو طرف داشته باشد. که طی شش ماه بخواهند فاصله بین میدان انقلاب تا آزادی را لبریز کنند.

به گذشته که نگاه می کنم، در مقیاس کوچکتری در قضیه کوی دانشگاه هم همین بود. مگر از اوج درگیریها در هجدهم و نوزدهم تا بیست و سوم تیر چقدر فاصله بود که خیابانها پر از مردمی با عقاید متفاوت شد؟ بین دو حضور مردم همیشه در صحنه ایران با شعار های متفاوت «بازرگان بازرگان نخست وزیر ایران» و «بازرگان بازرگان پیر خرفت ایران» چقدر فاصله زمانی افتاد؟ عقب تر بروم فاصله زمانی بیرون ریختن مردم در 30 تیر برای حمایت از مصدق و 28 مرداد و سرنگونی او چقدر بود؟ چقدر طول کشید تا شعار «دورد بر قوام سلطنه» تبدیل به «مرگ بر قوام سگ ننه» بشود؟

هرچه فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم. چرخشهایی از این دست نشان از نوعی بی ثباتی فکری در تحلیلهای سیاسی و عکس‌العملهای عاطفی دارد در قبال شرایطی دارد که قوه تحلیل یکی از نیازهای اساسی آن است.

صداها و تصاویر محو شدند و فقط پیانو در ذهنم زنگ زدن گرفت و صدای سترگ مردی غریب فریاد زد:ء

…»

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه مهمانکُش ِ روزش تاریک ،

:که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن ناهموار

چند تن خواب آلود

چند تن ناهُشیار*ء

«…

قصدم فقط تشریح یک سؤال و ایجاد یک جرقه فکری بود. تجاوب! و قضاوت با خودتان.ء

شعری از نیما یوشیج ( علی اسفندیاری ) - سال ١٣٣۴ با صدای فرهاد مهرداد*

Friday, December 14, 2012

وداع با پاییز

تحلیلی بر شعری از صبا میر اسماعیلی به مناسبت خاتمه پادشاه فصلها پاییز

v2 ciuple

آری!ء
میشود در چتر ِ خیس ِ دستهای ِ تو  گریست
باران شد
*
میشود شبیه ابرهای ِ تن خسته از شب
به انتظار ِ صورت ِ خورشید نشست
میشود پیاله پیاله ماه را
در انعکاس ِ مبهم ِ یک برگ، سرکشید
میشود در دستهای ِ تو
زنده شد، زندانی شد،  زن شد
میشود خلاصه ی تمام ِ جاده ها «ماند»ء

حتی
میشود بی بازگشت ترین مسافر ِ دنیا شد
*
میشود تا روزی که دستهای ِ تو هست
عاشق شد، نفرین شد و تمام شد

پائیز 1389
صبا میراسماعیلی

شروع شعر با «آری» است تا علاوه بر تأکید، فضای مثبت و پذیرنده شعر را زمینه سازی کند. این تأکید، اطمینان از وجود سرپناهی در آشفته بازار زمانه است. چتر سرپناهی است که در این باران مشکلات، خیس است تا در سایه خود محل خشک و امنی بسازد برای شاعر. و اضافه تشبیهی «چتر دست» تصویری کامل از این فضا را تداعی می کند. تنها در چتر امن دستهاست که آغوش امنی فراهم می شود برای گریستنی پر از عاطفه و محبت که «باران شدن» استعاره از آن است.

در قسمت دوم شاعر احساساتی لطیف را در قالب تصویر ابراز می کند. تصویری از شب های انتظار که در آن مفهوم امنیت باز هم با معانی ای مترادف با قسمت اول بیان می شود. ابرهای کسالت که در تنی خسته از شب زدگی و افسردگی جامعه، تلنبار شده تنها با چهره خندان خورشیدی زودوده می شود که گرما و دلگرمی می آورد. در این فضای است که حس مبهم آسودگی جرعه هایی از ماه - نماد عاطفه- را در فضایی می ریزد که منعکس کننده برگهای سبز فراغت است. دستهایی که در قسمت اول پیاله آرامشی برای ریختن اشک است اینجا حلقه آغوشی می شود که برکه احساس شده و ماه عاطفه و برگهای سبز آرامش در آن منعکس است.

هرچند قسمت اول و دوم از هم جدا شده اند اما در مفهوم پیوند محکمی دارند. پیوندی که در میانه قسمت دوم با اشاره به دستها کمی صریحترمیشود. در زندانی شدن در زنجیر مردانه این دستهاست که زنانگی شاعر زنده می شود و این زنده شدن زنانگی با حس تعلقی که در زندانی شدنش هست شکل می گیرد و ظریف و زنانه با تکرار کلماتی به آن تأکید می شود. کلماتی که همه با «زن» شروع می شود: زنده، زندانی...

این حس، حسی پایدار است زیرا شاعر خلاصه‌ی تمام جاده‌ها می ماند. ماندن را در گیومه‌ی تأکید می گذارد تا نقطه پایانی بر رفتنها باشد. او که اکنون به مقصد رسیده است چنان در تصمیمش مصمم است که نیازی به بازگشت از راههای رفته نمی‌بیند. نیازی به شرح آنچه در جاده‌های گذشته دیده نیست. برای زندگی در حال خلاصه ای از آنها کافی است.

او که قدم در چنین راه بی برگشتی گذاشته تا وقتی مأمنی از دستهای «تو» باشد خواهد بود. شعر با واژه «تمام شد» خاتمه می یابد. تمام شدن و ذوب شدن شاعر در حسی که شعر القا می کند؟ تمام شدن شاعر از دوگانگی و یکی شدن با «تو»؟ یا «تمام شد» به معنی «همین»؛ به تأکید اینکه چیزی جز این مفهوم که در شعر تشریح شد نیست؟

گره دیگر اینکه، جمله ها با زمان مضارع شروع می شوند و با گذشته به پایان می رسند. می شود ..... شد! این ساختار نوعی سازه مبهم است. صنعت ایهامش در آن است که فعل آخر را می توان هم به مفهوم ماضی گرفت هم به مفهوم مضارع محقق الوقوع. در حالت اول شعر سرسره زمانی است رو به گذشته. مخاطب را از وضعیت حال به خاطرات قبل می برد. و نوعی امید به تکرار گذشته با استفاده از افعال مثبت و استفاده مکرر از شدن را در او تقویت می کند.

در حالت دوم مضارع محقق الوقوع، مفهوم مضارع در ظاهر گذشته دارد. سرکشید: سر بکشد (یا بکشم یا بکشیم) در این حالت شعر کاملاً در حال می‌گذرد. در لحظه. دم غنیمت شمرده می شود. و امکان هر اتفاقی به فردیت انسانها و اراده آنها واگذار می شود. می شود سر کشید، می شود زنده شد. می‌شود باران شد. به شرط آنکه بخواهی. به شرط آنکه غنیمت بشمری.

و این مفهوم مشروط در «تا» متجلی می شود. «تا» حرف ربط زمان نیست که چیزی را از زمانی تا زمان دیگری امتداد بدهد. زمان واحد شعر همین لحظه است حال است. دم است. «تا» شاید دلیل باشد. مثل آنچه سعدی گفت: «تا (به این دلیل که) رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم.» تا اینجا شرط هم هست. اگر دستهایی باشد، شاعر آن دستها را غنیمت می شمرد. و تا وقتی دست های «تو» هست این لحظات ناب هم هست. غنیمت شمردن چنین دم نابی هم هست.

«تا» تأکیدی بر استمرار لحظه‌ایِ تمام شدن شاعر در «تو»ست. چنانکه عشق هر دم از مصدرش افاضه می شود عاشق هم دمادم تمام می شود. و این افاضه و ذوب دمادم «تا» افاضه فیض هست استمرار دارد.

تمام شد.

Saturday, November 24, 2012

نگاهی به عزاداری بوشهری

نگاهی به عزاداری بوشهری

172449125_PhotoL

موقع کودکی، وقتی از تلوزیون فیلم رزمندگانی را دیدم که در مسجد جامع خرمشهر دور محمد فخری می‌چرخیدند و با نوای «ممد نبودی» سینه می زدند، حتی به فکرم هم نمی رسید روزی پایم به جنوب و مجالس سینه زنی آن باز شود و خودم در حلقه عزاداران - که به زبان محلی «بَر» گفته می شود- به سبک بوشهری سینه بزنم. شیوه ای از عزاداری برای امام حسین که هنوز با اینکه دیگر جنوب نیستم در من زنده است و یکی از چیزهایی است که گاهی دلم برایش تنگ می شود.

این نوع سینه زنی به صورت دایره ای است و مداح در میان سینه زنان مداحی می کند و عزاداران به صورت مواج و دایره ای به سینه زدن مشغول می شوند. این مراسم بسیار تماشایی و غم انگیز بر گزار می شود و هر بیننده ای را تحت تا ثیر قرار می دهد. همه متفق القولند که این نوع سینه زنی از بوشهر به دیگر شهرهای جنوب راه یافته است. علی رغم اینکه با کمی تغییر در دیگر شهرهای ایران این سبک را می بینیم ولی زادگاه و موطن این نوع سینه زنی بوشهر بوده است. این سبک سینه زنی را «عباس دریانورد» که خود یکی از مداحان بزرگ و مروجان اصلی آن بود به اهواز برد و در آنجا حسینه ای به نام حسینه بوشهری ها بوجود آورد و این سبک عزاداری را رواج داد.

سینه زنی بوشهری

در ابتدا تعدادی از نوازندگان دمّام، سنج و بوق از کوچه شرع به نواختن می کنند و وارد تکیه می شوند. این موسیقی به نوعی فراخوانی عزاداران برای دعوت به عزاداری است بعد از آن سینه زنی، با نوحه خوانی شخصی که به عنوان «پيشخوان» يا «سرخوان» شناخته شده آغاز می گردد. در ابتدای مراسم خردسالان جوانان و دست اندر کاران مسجد گرد پيشخوان در وسط محل برگزاری مراسم حلقه ای دايره شکل تشکيل مي دهند که به آن «بَر» می گويند.

در مراسم سينه زنی عده‌ای مسئول ساختن و کنترل برها می باشند که آنان را «برساز» يا «سينه گردان» می نامند. شرکت کنندگان برای رعايت نظم و ايجاد فاصله در بر با دست چپ قسمت راست کمر همديگر را می گيرند و با دست راست سينه می زنند. سينه زن ها همراه با حرکت موزون پا (پاکِشیدن) گرد پيش خوان می چرخند و با همسرايی در جواب نوحه‌ی پيش خوان او را همراهی می کنند؛ معمولا در هنگام همخوانی سينه زده نمی شود. حلقه‌ی سينه زنی رفته رفته با شرکت سينه زنان ديگر گسترش ميابد تا جايی که بايد ميان این بر، برای سينه زنان جديد بر ديگری ساخته شود. بدين ترتيب تا آخر مراسم «بر ساز» افزايش تدريجی سينه زن ها را با ایجاد بر اداره می کند. او برای تشکيل بر تازه به جز سينه زن های ماهر محل از افراد سرشناس و سينه زنان معتبری که از محله های ديگر برای عزاداری آمده اند نيز با در نظر گرفتن شرايط سنی آنها استفاده می کند.

این مهم در گذشته به گونه ای رعايت می شده که پس از تشکيل حلقه های سينه زنی، در بر های وسط از ساير افراد محلی و جوانان و آخرين برها از خردسالان و دست اندر کاران مراسم تشکيل می شده است. نوحه های پيش خوانی به دليل کم اهميت بودن کمتر مورد توجه قرار مي‌گيرند به همين دليل شعر و اشعار جديدی برای پیشخوانی بوجود نيامده است. پس از اجرای چهار يا پنج نوحه مختلف «زير واحد» زمانی که ريتم سينه زنی و نوحه ها به اوج می رسد نوحه خوان پس از مکثی که حدود ده تا دوازده ضربه سينه زنی به طول می انجامد با گفتن «واحد» دستوری را برای سينه زن ها صادر می کند.

سينه زن ها که بيش از این همزمان و با جلو و عقب بردن پا ها (برای دور خوردن) بر سينه های خود می کوبيدند به پيروی از دستور واحد فقط يک بار آن هم با جلو آوردن پاهای راست به سينه زنی می پردازند و به این ترتيب ضربه های سينه زنی به نصف تقليل می يابد که بعضيها بی درنگ پس از دستور واحد به به اشتباه می گويند «الله واحد» در صورتی که بايد بگويند «اِلّا واحد» يعنی (فقط يکی). پس از دستور واحد، سينه زنی و نوحه خوانی به اوج مير سد و سينه زنان بويژه آنهايی که در برهای داخلی دايره حضور دارند با هم دست ها را به سوی بالا دراز کرده و هنگام جلو آوردن پاها با خم نمودن بدن محکم به سينه های خود می کوبند. قابل به ذکر است که این نوع سينه زنی از مرزهای ایران نيز پا فرا تر گذاشته اند و در بعضی از شهرهای شعيه نشين عراق به همين شکل با چند تغيير جزی به سينه زنی می پردازند.

ریشه های سینه زنی بوشهری

سینه زنی بوشهری امروزی را «ناخدا عباس دریا نورد» با سامان دادن سبک بوشهری اصیل قریب به صد و بیست سال پیش رواج داد. او اولین فرمانده ایرانی اولین کشتیهای جنگی ایران یعنی مظفر و پرسپولیس بود که در خانواده ای اهل دریانوردی به دنیا آمد. پدر او ناخدا احمد با كشتي هاي بادباني علاوه بر اين كه سرتاسر خليج فارس را طي كرده بود، تا سواحل هند و آفريقا و زنگبار هم دريانوردي نموده بود.

در حدود سال 1255 هجري شمسي خداوند به ناخدا احمد فرزند ذكوري عطا كرد كه او را «عباس» نام گذاردند. عباس تحصيلات ابتدايي را در مكتب خانه فرا گرفت و همين كه به سن دوازده سالگي رسيد به همراه پدرش به دريانوردي پرداخت و چون استعداد و هوش بسيار داشت به سرعت در كشتي راني و دريانوردي مهارت يافت. در يكي از همين سفر ها بود كه پدر وي فوت كرد و او (كاپيتان عباس) كه جواني بي تجربه از فن دريانوردي بود و تنها طي سفر هايي كه همراه پدرش به آفريقا مي رفت اندكي با ره هاي دريايي و سواحل آشنا شده بود و چند بار نيز شخصا سكان كشتي را به دست گرفته بود، عهده دار اداره و هدايت كشتي شد. و كشتي بدون ناخدا را از زنگبار به بوشهر رساند. عباس كه بعد ها به «كاپيتان عباس» و «ناخدا عباس» شهرت يافت نام خانوادگي «دريانورد» را براي خود انتخاب كرد از راه مفاخرت گفته:ء

ليك از فضل خداوند كريم ذوالمنن

وارث دريانوردي باشم از جد پدر

ناخدا عباس در مسافرت ها به واسطه ي معاشرت و آميزش با مردم ممالك خارجه به زبان هاي انگليسي، هندي، آلماني، فرانسوي، و ژاپني آگاهي كامل داشته و با آن ها تكلم مي كرده و اشعاري هم به زبان هندي گفته است.

ناخدا عباس دريانورد در مقام فرماندهي كشتي مظفري(اولین کشتی جنگی ایران که ناصرالدین شاه از بلژیک خرید) به درجه كاپيتاني ارتقا يافت و اجازه پوشيدن لباس فرماندهي در يايي را به دست آورد. او نه تنها چند هزار بيت از اشعار شعراي فارسي زبان را از حفظ داشت بلكه خود نيز شعر مي گفت و بسياري از مرثيه ها و نوحه هاي مذهبي او در سراسر خليج فارس معروف و مشهور است. وي بعد از اين كه كشتي مظفري از كار افتاد فرمانده ناوچه هاي توپدار و ضد قاچاق گمرك بوشهر شد. ناخدا عباس دريانورد در دوران سلطنت رضا شاه خدمات بزرگي در شناسايي راه هاي آبي و سواحل ايران براي دولت و نيروي دريايي انجام داد. او كاشف راه دريايي خورموسي تا بندر شاهپور (بندر امام کنونی) و سپس معشور (ماهشهركنوني) است و بيشتر علامت گذاري دريايي در اين راه دريايي با نظر او بعمل آمده است.

چون كاپيتان عباس اطلاعات كاملي از وضع سواحل و خليج فارس داشت، موقعيت خورموسي را معرفي كرد و همين امر سبب شد كه بندر شاهپور در كنار آن ساخته شود و پس از تاسيس نيروي دريايي كه به دستور رضا شاه صورت گرفت، مدت ها با سمت ناوسرواني عهده دار امور دريايي بندر شاهپور بوده است. رضا شاه که به اطلاعات و تجربيات عميق كاپيتان عباس در امور بندري و دريانوردي واقف بود، مدت شش ماه او را به همراه خود به شمال برد تا در آن جا مطالعه نموده و براي تاسيس نيروي دريايي دریای خزر طرح ها و نظريات و پيشنهاداتي ارائه کند.

عباس دریانورد معروف به ناخدا

كاپيتان عباس برخلاف انتظار در سال 1320 شمسي بازنشسته شد و اين امر باعث رنجش او گرديد ولی دوباره در سال 1325 به خدمت فراخوانده شد و باز در سال 1329 شمسي بازنشسته شد. او در سن 78 سالگي در سال 1333 هجري شمسي در اهواز و فات يافت و در بقعه امامزاده علي بن محمد زيار مدفون گرديد.

روس سنگ مزار ش اين ابيات را از خود او نوشته اند:ء

من از خدمت آب و اين خاك پاك

نياسوده ام جز به وقت هلاك

از ناخدا عباس دریانورد اشعار نغز بسیاری در رثای اهل بیت به جا مانده که به دو نمونه زیبا از آنها اشاره می شود.

سینه زنی واحد، شعر عباس دریانورد. برای دانلود مداحی این شعر با صدای امیر کردی زاده (پسر مرحوم بخشو) اینجا را کلیک کنید.

در کربُبلا شورش محشر بود امشب

در قلب حسین از ستم اخگر بود امشب

از هیبت این شب به فغان دختر زهرا

ز اندیشه فردای برادر بود امشب

با لحن حجازي به نوا گشته سكينه

تا بر سر گهواره ي اصغر بود امشب

با درد و الم سخت قرين گشته به مردن

بس عابد بيمار به بستر بود امشب

در خیمه همه اهل حرم زار و پریشان

از آه و فغان دیده ز خون تر بود امشب

بر زانوی غم با دل پر حسرت و گریان

زینب ز غم مرگ برادر بود امشب

لیلا شده ماتم زده با حالت مضطر

اندر غم مرگ علی اکبر بود امشب

کلثوم حزین با دل پر خون و پریشان

در ماتم عباس دلاور بود امشب

گردیده رباب خون جگر از حالت اصغر

اندر سر گهواره مکدر بود امشب

با ناله و غم مادر قاسم شده دمساز

در حجله عروس خسته و مضطر بود امشب

قاسم چو یکی طایر بشکسته پر و بال

تا صبح ز غم دیده او تر بود امشب

در خلد برین از غم فردا شده دل خون

از بهر حسین زار پیمبر بود امشب

زهرا ز غم مرگ حسین گشته پریشان

خون در جگر ساقی کوثر بود امشب

گردیده حسن با جگر پاره عزادار

بر سینه زنان بهر برادر بود امشب

افسرده زغم دیده محزون و دل افگار

جد تو حسین سبط پیمبر بود امشب

ای شیعه در این بزم عزا اشک فشانید

در بزم حسین حضرت داور بود امشب

یک شب ز حیات شه دین بیش نمانده

جبریل امین واله و مضطر بود امشب

بر زینب و کلثوم و همه عترت طه

رنج و محن از چرخ ستمگر بود امشب

یک دشت پر از همهمه لشکر اعدا

در دست همه نیزه و خنجر بود امشب

نوحه‌ای از ناخدا عباس دریانور با تضمین اشعار حافظ

لبالب گشته از خونابه ی غم ساغر دل ها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

بگرداب بلای کربلا زینب زغم می گفت

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

میان خاک و خون ای جان خواهر خفته ای تا کی

جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها

به خون رنگین محاسن کرده ای از حنجر اصغر

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

زپیچ سنبل مشکین گیسوی علی اکبر

زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دل ها

عروس بینوا با صد نوا می گفت با قاسم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

دمادم شهربانو سر به زانو می زد و می گفت

مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دِع الدُنیا و اَمِهلها

غم قتل حسین ای دل بود هر روزه درد افزون

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها

بنال ای «ناخدا» اندر عزای زاده‌ی زهرا

که تا روز قیامت سوخت باید جمله‌ی دل ها

مداحان معروف سبک بوشهری

سبک بوشهری به دلیل روش خاص عزاداری، سینه زنی و ردیفهای موسیقایی به خصوص، یکی از شاخصه های فرهنگی نوار ساحلی خلیج فارس به خصوص بوشهر است. از میان مداحان معروف این سبک می توان به آقایان جهانبخش کردی زاده (بخشو)، گراشی، صبحدم و عباس دریانورد اشاره کرد. در این میان بَخشو (جهانبخش کردی زاده) از دیگر مداحان بوشهری معروف تر است و بسیاری از سبکها و تمهای مداحی بوشهری هنوز از سبک مداحی او نقل می شود.

جهانبخش کردی زاده معروف به بخشو

جهانبخش کردی زاده فرزند مفتاح در سال 1315در محله باغ ملا بوشهر متولد شد. او در آغاز نوجوانی به نوحه خوانی علاقه مند بود و از کودکی به همراه پدرش به مسجد امامزاده مي‌رفت و به نوحه خوانی سيد علی مهيمنيان گوش ميداد و مورد تشويق خانواده جهت نوحه خوانی قرار مي‌گرفت. موسيقی مذهبی بوشهر بخصوص نوحه خوانی و مرثيه سرايی بخش مهمی از شهرت و رواج خود را مديون صدای دلنشين و فراگير بخشو می باشد. بخشو علاوه بر نو حه خوانی موسيقی نيز مي‌دانست و نی جفتی و سازهای ضربی را به خوبی می نواخت و در خيام خوانی، شروه، مصيبت، چاووشی، بيت، صبحدم، مناجات و ذکر نيز از بهترين ها قلمداد می شد .تن صداي مرحوم کردي زاده به گونه اي بود که بعد از خواندن در چهار محل از شهر، به هيچ وجه تغييري در آن ايجاد نمي شد و زنگ صداي ايشان گيراتر مي شد و به قول احمد آرام صداي ملکوتي مرحوم جهانبخش کردي زاده هر شنونده‌اي را مجذوب خود مي‌کند. هنر موسيقائي او در آن بود که بدون ديدن دوره خاص و دانش کلاسيک، به طور خود جوش و خدادادي از تکنيک ديافراگم و برون صدا درسينوس هاي خود بهره مي جست.

ء«ناصر تقوایی» کارگردان هنرمند ایرانی در سال 1349 شمسی مستندی با نام «اربعین» از عزاداری در بوشهر ساخت که در آن مرحوم بخشو مداحی می کند. قسمتهایی از این مستند را در زیرمی‌توانید ببینید.

یکی از تمهای تأثیر گذار و ماندگار که اکثراً مداحی بوشهری را با ریتم آن می شناسند ریتم «ممد نبودی ببینی» است. این نوحه که به یاد محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر اولین بار در مسجد جامع آن شهر توسط محمد فخری خوانده و بعدها توسط کویتی پور و ارکستر سمفونی و گروه کر باز خوانی شده، از آهنگی استفاده می کند که سالها قبل مرحوم بخشو آن را ابداع کرده بود. متن اصلی نوحه درباره فغان و درد و دل لیلا با امام حسین در رثای به میدان رفتن اکبر است که در ادامه آورده شده. مداحی این شعر را با صدای آقای کشتکار می توانید از اینجا دانلود کنید.

لیلا بگفتا ای شه لب تشنه کامان

دستم به دامان آقا الامان

رودم به میدان می رود در چنگ گرگان

از هجر اکبر مشکل برم جان

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

شب ها نخفتم تا سحر پای گهواره

تا تو را کردم هیجده ساله

کردی امیدم نا امید این بود خیالت

رفتی ز دنیا شیرم حلالت

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

دارم امیدی از خدا یک بار دیگر

در برم آید نوجوان اکبر

گردم به دور قامتش دستی به گردن

بوسم دو چشم شهلای اکبر

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

ای زینب محزون بیا کن تو امدای

تا بُریم امشب رخت دامادی

اهل حرم گویند سرود اندر این وادی

از بهر اکبر تا کنیم شادی

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

محزون سرو سینه زند از بهر اکبر

می کند نوحه با دو چشم تر

گردد شفیعت ای جوان در صف محشر

از سر جرمت بگذرند دیگر

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

از دیگر تمهای معروف بخشو می توان به تم «أَ لِّلیل لیل عزاست» و «شیعه ماه غم آمد» اشاره نمود. بخشو حین بازگشت از زیارت مشهد مقدس در نوزده مرداد هزار و سیصد و پنجاه و شش در شیراز بر اثر حمله قلبی درگذشت و پس از تشییع جنازه باشکوهی در جوار امامزاده محمد باقر بوشهر به خاک سپرده شد.

منابع:ء

کتابها:ء

اهل ماتم - نویسنده و محقق محسن شریفیان

دوهزار و پانصد سال بر روي درياها - دريابد فرج ا... رسايي

دريانوردي ايرانيان- اسماعيل رائين

اینترنت:ء

http://dashtiha.blogfa.com/cat-58.aspx

http://mosquearasool.persianblog.ir/post/16

http://morwari.blogfa.com/post-1.aspx

Tuesday, October 30, 2012

یک اول صبح معمولی

یک اول صبح معمولی

20071017_roundup

صندلی عقب که می نشینم صدای حسین پناهی می‌آید. در تلاش است دو استکان چای را به سلامت از میدان نبرد بگذراند. اما من در مود حسین پناهی نیستم. مخصوصاً حالا که تجربه مشابه او را داشته‌ام. بردن یک کیلو شیرنی نخودچی از انواع گیتهای بازرسی هوایی به استانبول و سالم رساندن کمی شیرینی ترد عراقی از کربلا تا سامرا و بغداد به تهران آن هم با اتوبوس، چیزی کم از عبور دادن استکان چای از میدان نبرد ندارد. همان عقب لم می دهم. هدست را که در گوشم می‌گذارم مرد بی حوصله‌ای در زمینه جاز می خواند:«حال و روزم مثه همون مرده/ که زمین خورده روی اون پرده» و من در حال و هوای آشنای هانس شنیر می‌روم که چه راحت از شاگردی لوازم التحریر فروشی، یک دلقک موفق شد و در آخر به گدایی روی پله‌های ایستگاه راه آهن افتاد. یاد خودم می افتم که بعد از تایپ نامه عدم نیازم، با رئیس که کم از درکوم پیر نداشت کلنجار رفتم تا با آن موافقت کند.ء

وقتی جلوی ایستگاه مترو از تاکسی پیاده می‌شوم در این فکرم که چقدر دفتر کارم به ایستگاه مترو نزدیک است. هرچند امید من از شمشیر مُرده هانس بُرنده‌تراست اما من هم «دیگه از راه بر نمی‌گردم.» راههای22-8 فرساینده.ء

28/6/91

دفتر شرکت

Sunday, October 21, 2012

سفرنامه عراق–قسمت پنجم

شنبه 18/6/91

نجف - کربلا

صبح با سر و صدای در و وسایل از خواب بیدار شدم. شش صبح بود. خانواده از حرم امام علی برمی‌گشتند. دیشب ساعت سه و نیم رفته بودند حرم برای اعمال وداع؛ بعد از نماز صبح برگشته بودند. تعجب کردم که چطور موبایلم زنگ نزد. ساعتش را تنظیم کرده بودم. مادر گفت موبایل ساعت سه و نیم زنگ زده، من بیدار شده‌ام موبایل را خاموش کردم مادر را بوسیده‌ام!! و گفتم خسته‌ام و خوابیده‌ام!!! من خودم وقتی خوابیدم تا وقتی بیدار شدم نه چیزی احساس کردم و نه همه این حرفهایی را که می زدند باور کردم. اما وقتی مادر گفت گوشی تو را کسی بلد نیست دست بزند جوابی نداشتم. راست می گفتند. ولی من هم واقعاً چیزی حس نکردم.

هر چه بود بعد از صبحانه وسایل را برای رفتن به کربلا جمع کردیم. هشت و نیم صبح از هتل حرکت کردیم به سمت کربلا. هنگام عبور از خیابانهای قدیمی نجف توجهم به کوچه های تنگ و پر پیچ و خمی افتاد که برای هرکدام در گذاشته بودند و مأمور مسلحی کنار در نگهبانی می داد. با دور شدن از بافت قدیمی شهر بیلبوردها و تابلوهای پروژه های مختلف کنار زمینها دیده می شد. حتی در بعضی زمینها حفاری و کندن زمین برای پی ریزی هم انجام شده بود. هتلها، پاساژها و مرکز تجاری بزرگ.

از جاده ای که رفتیم دو ساعت در راه بودیم. ساعت ده صبح به کربلا رسیدیم. شهری که با اختلاف زیادی از نجف آبادتر بود. از همان اول بزرگراههای شهری، زیرگذرها و پلهایی که از آن می گذشتیم نشان از جلوتر بودن کربلا نسبت به نجف داشت. محل اقامتمان با حرم پانزده دقیقه پیاده و پنج دقیقه با ماشین فاصله بود. حرم امام حسین در حاشیه شهر کربلاست و هتلهای اطراف حرم همگی به نوعی در نخلستانهای حومه شهر ساخته شده اند. هتل ما که برکه الحرمین نام دارد در یکی از کوچه باغهای کربلا است. جایی که از سه طرف در میان نخلهاست. نخلهایی که تا افق، سر در هم مثل یک اقیانوس مواج سبز کشیده شده است. هتل کربلا از هتل نجف بهتر و آبرومندتر است. مدیر آن جوانی سی و یک - دوساله است که عراقی است اما در دولت آباد تهران بزرگ شده. از خالکوبی های ژاپنی روی دستش معلوم بود آدم مقیدی نیست.

ساخت و ساز در کربلا رونق بیشتری داشتکربلا

رفتیم و در اتاق مستقر شدیم. ظهر برای نهار به رستوران هتل رفتیم. بالاترین طبقه هتل با دیوار شیشه ای که در سمت راست دورنمایی از حرم امام حسین و حضرت عباس داشت. مانند جزیره هایی طلایی در اقیانوس در هم نخلهای سبز. غیر از منظره جنوبی، منظره هتل از سه جهت دیگر تا افق نخلستان است. برای ما که از نخل، یک تنه منزوی در جزیره ای میان اقیانوس را درذهن داریم چنین نخلستان های بی مرزی تا افق، منظره ای منحصر به فرد است. بعد از نهار رفتم پشت بام و چند عکس از ظهر نخلستان گرفتم.

ساعت چهار بعد از ظهر به سمت حرم راه افتادیم. سر خیابان شهدا پیاده شدیم. اول خیابان یک بازرسی و انتهای خیابان هم یک بازرسی. خیابان شهدا خیابانی است که حرم امام حسین در انتهای آن قراردارد. در انتهای خیابان شهدا، یکی از درهای ورودی حرم امام حسین است. سمت راست حدود صد متر جلوتر تل زینبیه. همگی سمت چپ پیچیدیم و سمت بین الحرمین راه افتادیم. دور حرم مغازه های اغذیه و سوغاتی فروشی قرار داشت. توسعه های اخیر نمای بیرونی حرم امام حسین را به هم ریخته به طوری که گنبد و گلدسته حرم پیدا نیست. بعد از چند ده متر پیاده روی گنبد و گلدسته حرم حضرت عباس معلوم شد. کمی جلوتر هم دری بود که با نرده‌هایی بین الحرمین را از بلوار کناری جدا می‌کرد. وقتی وارد بین الحرمین شدم، یک طرف حرم امام حسین و طرف دیگر حرم حضرت عباس. همان فاصله‌ای که بین امام حسین و حضرت عباس در هزار و چهارصد سال پیش ایجاد شده بود، در زمان منجمد شده. همچنان بین این دو برادر جدا افتاده از هم جریانی از معنویت در جریان است. چیزی که وقتی در میانه آن قرار گرفتم حال و هوای دیگری پیدا کردم. از همان بین الحرمین عرض ادبی به حضرت عباس کردیم و به سمت حرم امام حسین راه افتادیم. راسته بین الحرمین را کلمنهای نارنجی رنگ آب خنک گذاشته بودند. در فاصله منجمد بین دو برادر تشنه، کلمنهای نارنجی رنگی که همیشه پر از آب خنک است زوارانی را سیراب می کند که به زیارت دو جنگجویی آمده‌اند که در بحبوحه گرمای خرداد ماهِ بیابان کربلا، از تشنگی آسمان را دود می دیدند. دوجنگجویی که برای آخرین بار با هم به صف دشمن زدند. اما سپاهیان بین آنها جدایی انداختند و این جدایی ماند و ماند تا الان.

بعد از تحویل دادن کفشها و موبایلها از آخرین بازرسی بدنی گذشتیم و وارد صحن امام حسین شدیم. صبر کردیم تا خانمها هم آمدند و آقای میزانی شروع کرد به توضیح دادن. حرم امام حسین در طول تاریخ بارها ساخته و خراب شده. مختار ثقفی اولین بار دور قبر امام حسین چهاردیواری مسقفی بنا کرد و بر آن گنبدی از آجر و گچ گذاشت. بعدها بنای سرپوشیده دیگری بر آن اضافه شد. اما ابوجعفر منصور حرم امام را ویران کرد. مهدی عباسی باردیگر بنایی بر قبر امام ساخت و هارون الرشید آن را خراب و درخت سدر کنار حرم را نیز قطع کرد. امین فرزند هارون بار دیگر بنایی بر قبر امام ساخت و متوکل عباسی تمامی حرم را تخریب کرد و زمین آن را شخم زد. اما گاوها وقتی به نزدیک قبر امام می رسیدند می نشستند و زیر تازیانه نیز حاضر به شخم زدن اطراف مضجع امام نشدند. متوکل دستور داد آب فرات را به سمت قبر امام منحرف کنند اما آب وقتی به نزدیک قبر می رسید دور آن می چرخید و هرچه آب را بیشتر کردند دیواره آن بالاتر آمد. از آن زمان به محوطه ای که گاوها جلوتر از آن را شخم نزدند و آب نیز آنجا را دور زده حائر حسینی می گویند. در زمان منتصر عباسی بنایی بر قبر امام حسین بنا شد و برای راهنمایی زائران نیز ستونی بلند کنار بنا نصب شد. در همین زمان بود که یکی از فرزندان امام موسی کاظم به نام سید ابراهیم ابن محمد عابد به زیارت امام حسین آمد و مجاور حرم شد. منقول است که او به امام حسین سلام داده و جواب سلام امام حسین را شنیده است. از این رو به او «ابراهیم مجاب» می گویند. قبر او بالای سر امام حسین کمی به سمت شمال در یکی از رواقهاست. در مقابل قبر ابراهیم مجاب یعنی بالای سر امام سمت جنوب ضریح حبیب ابن مظاهر است. جنوب ضریح حبیب ضریح دیگری است که داخل آن به رنگ قرمز نورپردازی شده. آنجا گودال قتلگاه است. سمت جنوب شرقی ضریح امام ضریحی به یاد شهدای کربلا ساخته اند و نام تمام صدو سی و چهار شهید کربلا در آن ضریح نوشته شده است.

بعد از تو ضیحات آقای میزانی به سمت ضریح امام رفتیم. در اطراف حرم جاهایی از دیوار را با مرمری همجنس دیوار کادر گرفته بودند. زیر ضلع بالایی کادر نوشته شده بود: «آثار الرساس فی الاعتداء العدو الصدامی فی الانتفاضه الشعبانیه 1989» دقت کردم دیدم آثار گلوله است. یادم آمد در بحبوحه جنگ اول خلیج فارس شیعیان عراق قیام کردند و نیروهای ناتو برای اینکه شیعیان از فرصت جنگ برای سرنگونی حزب بعث استفاده نکنند از جنگ با صدام دست کشیدند و او را برای سرکوب شیعیان آزاد گذاشتند. شیعیان که به حرم امام حسین پناه آورده بودند از گزند صدام در امان نماندند. نیروهای بعثی به حرم امام حسین حمله کرده و با تخریب قسمتهای زیادی از حرم تمام شعیان را هم سرکوب کردند. هرچند تخریبها تماماً تعمیر شده اما جای بعضی از کلوله ها بر مرمر دیوار را کادر گرفته و جمله منقول را بالای آن نوشته اند.

Muhammad Hussein Yaqoobi

بعد از اینهمه بالاخره روبروی در اصلی حائر حسینی نزدیک ضریح ایستادم. من و پدر و سالار با هم بودیم و هر کسی در حال و هوای خود. اشک امان نمی داد. حرم امام خلوت بود و فقط یک ردیف زائر به ضریح چسبیده بود. آرام قدم بر می داشتم. ضریح شش گوش امام حسین که لامپهای داخل آن نور سبز زیبایی بیرون می تاباند و خود ضریح که حالا با هر قدم به آن نزدیکتر می شدم. قدم به قدم آنقدر به ضریح نزدیک شدم که می توانستم دستم را دراز کنم و میل و گوی آن را بگیرم. اما باورم نمی شد. مانند یک خیال، یک رویا، یک خواب بود. ضریح امام حسین الان جلوی من در فاصله کمتر از یک متر. آنقدر نزدیک که کافی بود دستم را دراز کنم گویچه های ضریح مشتم را پر کند. قابل باور نبود. همچنان اشک بی امان سرازیر بود. به هر سختی ای دستم را بالا آوردم و ضریح امام حسین را گرفتم. تمام شد.

پدر که به شانه ام زد به خود آمدم. از پائین پای امام، مدفن علی لکبر ضریح را زیارت کردیم تا بالای سر امام. بعد قبر ابراهیم مجاب و جبیب ابن مظاهر. و بعد آمدیم به زیارت نامه خواندن. بعد از فراغت از اعمال دقت کردم دیدم هر گوشه ای از حرم امام حسین گروهی نشسته اند به سوگ اباعبدالله روضه خواندن. چنین صحنه ای را در حرم حضرت علی ندیده بودم. آنجا هر گروهی دور کسی حلقه زده بود و آن فرد در نعت امیرالمومنین شعری می خواند. اما در حرم امام حسین هر گوشه ای نوحه سرایی بود. بعد از زیارت امام حسین به حرم حضرت عباس رفتیم. زیارت کردیم و نماز مغرب و عشا را آنجا به جا آوردیم. موقع برگشتن به هتل، یک خانواده را گم کردیم و هرچه صبر کردیم پیدایشان نشد. به هتل که آمدیم دیدیم در لابی مشغول چای خوردنند. ظاهراً رفته بودند عکس یادگاری بگیرند. در بین الحرمین عکاس دوره گرد برای عکس یادگاری زیاد است. بر خلاف نجف که یکی دوتا دور حرم امام علی بیشتر نبودند اینجا اطراف حرم امام حسین و حضرت عباس، مخصوصاً راسته بین الحرمین عکاس دوره گرد زیاد است.

بعد از کمی استراحت، برای خوردن شام به رستوران رفتیم. شام را با منظره شب نخلستان و حرم چراغان امام حسین و حضرت عباس. بعد از شام هم خوابیدیم.