Tuesday, June 25, 2013

گل های شمعدانی

گلهای شمعدانی

 

IMG_8875sm

گل های سرخ نوستالژی
با عطر سیگار های خانجان
در گلدانهای حافظه
کنج حیاط خاطره ام

سه شنبه 4 تیر 92 پای لپ تاپ

Monday, May 27, 2013

رنگ کهربایی

 

 

رنگ کهربایی

Image-20

می نشینم و هنوز در را نبسته ام که خودش هم می نشیند داخل. به همه سلام گرمی می کند و جواب گرمی به ضمیمه صبح به خیر می شنود و سوئیچ استارت را می چرخاند. من این وسط متعجب از اینکه هنوز آدمهای شاد و پرانرژی وجود دارند و استثنائا همه در یک تاکسی جمع شده اند. ماشین که روشن می شود درها بسته است و صدای بم آشنایی می خواند:
«هوای عشق تازه نیس تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی»
و من فارغ از بگو بخندهای راننده و مسافران فکری می شوم که رنگ کهربایی چه رنگی است.

صبح چهارشنبه 18 اردیبهشت 92

Monday, March 25, 2013

تنگه فنی

تنگه فنی

old-man-in-the-road-thumb

همانطور که چشمش به نقطه یکتایی جاده در افق خیره بود حبه قندی بالا انداخت و بعد فوت ملایمی، چای را هورت کشید. پارکابی فرمان نرم تریلی را گرفته بود و فنرهای صندلی هیکلش را در دست انداز بالا پایین می‌کرد. نیش جاده که در شکم افق چرخید چشم تنگ کرد تا خاطره های دور را واضح ببیند.

- «جلو تر بعد پیچ تنگه فنیه. حُسِن ده تن خدا بیامرز همونجا تموم کرد»

- «بعد تنگه اوسّا؟ قیچی کرد؟»

- «نه بچه، پارکابیش تعریف می کرد بعد تنگه فنی یهو زد رو ترمز و شُرو کرد بوق زدن. گفته اوسا چرا بوق بی‌خود می زنی؟ حُسِن گفته بچه مگه کوری؟ نمیبینی پیره مرده رو وسط جاده؟ چند تا بوق زد و هوار کشید بروکنار نفله... بری زیر دَ تن شَص تا صاحاب پیدا می کنی گفته اوسا کسی نیس وسط جاده.. حُسِن گفته این پیر مرده دسّ خره وسط راه؟ همینو گفته و پریده پایین. پاش که رسیده به جاده در جا تموم کرده. از اون وَخ به بعد دیگه شاگردش هم پا تو جاده نذاشته»

- «اوسّا یَنی چی؟ رفته پیره مرده رو ببر کنار جاده مرده؟ گرفتی مارو؟»

- «نمی‌فهمی بچه هَنو، جاده افسون داره، طلسمش می‌گیردِت اگه مرد جاده نباشی. هرکی پشت فرمون بشینه که شب شیکن و راننده بیابون نیس. حالا این دفه که برگشتی برو قهوه خونه از زبون خود علی دیشلمه بپرس »

- «اوسا، علی دیشلمه پارکابی حُسِن ده تن بوده؟ نمیاد بهش اصن»

- «همون چُس مثقال بچه از صدای ماشین میفهمه کجاش عیب کرده؛ فنی ماشین سنگینو فوت آبه»

قلپ آخر چایی رو که بالا می رفت حرفشون ته کشیده بود و آسفالت تنگه فنی عاج لاستیکها را می‌خورد.

بعد تنگه پارکابی زد روی ترمز و شروع کرد بوق زدن. « برو کنار نفله بری زیر هیژده چرخ شصت تا صاحاب پیدا می کنی» حرفش تمام نشده بود که دست برد سمت در. اوسا آمد مچش را بگیرد اما او با جست چالاکی بد و بیراه گویان از کله اسب پایین پرید. اوسا که سرک کشید نفله‌ی پارکابی کف جاده‌ خلوتی افتاده بود که تیزی انحنای پیچش در دوردستها به شکم افق فرو می رفت.

عصر 28/11/91

Friday, March 15, 2013

سفرنامه سَدَه- قسمت آخر

پنجشنبه 12 بهمن 1391

با دعوا و مرافعه ای که دیشب به پاشد کیوان تا صبح درمانگاه بستری بود. اعتراض در خصوص کیفیت بد هتل خادم و نبود بهداشت لازم بود. صبح که بیدار شدیم برای صبحانه به هتل داد آمدیم تا رضایت معترضین جلب شود. هتلی نوساز به سبک سنتی و کاهگلی نزدیگ فلکه مارکار. صبحانه مفصلی (باز هم نسبت به رژیمم) خوردم و چند تا عکس از محوطه هتل گرفتم. بعد سوار شدیم سمت دخمه‌های زرتشتی. زرتشتیان اعتقاد دارند نباید عناصر اربعه (آب، باد، خاک و آتش) آلوده شود برای همین حتی جنازه اموات را هم در خاک نمی کنند. در عوض بر مناطق بلندی بناهای گرد و روبازی بنا می کنندکه به آن دخمه می گویند. براساس اعتقاد زرتشتی، روح مرده تا سه روز بالای جنازه می گردد. برای همین جنازه تا سه روز در اتاقی پایین تپه ای که دخمه بر آن ساخته شده نگه داشته می شود. طی این سه روز سگی به نام «سگ چهار چشم» به نگهبانی از مرده کنار او می ماند تا اگر ناگهان مرده زنده شد (مثل برخی از اقسام سکته) بقیه را خبر کند (مثل چهار چشمی مواظب کسی بودن از اینجا آمده). خانوانده متوفی طی این سه روز پایین دخمه در ساختمان دیگری به عزاداری مشغولند. بعد از سه روز موبدان جنازه را می شویند و آن را بالای تپه و داخل دخمه می برند. جز متولیان دخمه هیچ انسان زنده دیگری داخل دخمه را ندیده است. جسد در دخمه کنار دیوار با دستهای باز به چوب صلیب مانندی تکیه داده می شود و برای اینکه از جلو نیفتد زیر جانه اش چوبی به نام کَلَک گذاشته می شود. بعد از مدتی کلاغها و دیگر پرندگان گوشت جسد را می خورند تا حدی که دیگر روی چوبهای هایل بند نیست و پایین می افتد و به اصطلاح کلکش کنده می شود. بعد از مدتی که تنها استخوانهای مرده باقی ماند آنها را در محلی به نام اُستودان جمع می شود و به خانواده تحویل می گردد. ضرب المثل گوشت هم را هم بخورند استخوانهایشان را نگه می دارند از همینجا آمده است.

دخمه یزددخمهدخمه زرتشتیان

اگر خانواده تمایلی به نگهداری استخوانها نداشته باشند، داخل حوض آب آهک وسط دخمه ریخته می شود تا در آن حل شود. بعد از بازدید از دخمه سمت آتشکده یزد راه افتادیم.

برای دانلود فایل صوتی به این لینک بروید (آدرس فایل صوتی فیلتر نیست و می توانید بدون فیلتر شکن آن را سریعتر دانلود کنید)

یزد پایتخت زرتشتیان جهان است و آتشکده یزد یکی از مهمترین آتشکده های جهان به شمار می آید. این آتشکده در زمان رضا شاه ساخته شده ولی آتش آن متعلق به 1596 سال پیش است. آتشها در دین زرتشت سلسله مراتب خاصی دارد. کوچترین آتش متعلق به خانواده است که در خانه هر زرتشتی روشن است. دیگری آتش محل است و بعد از آن آتش شهر است. شبیه جانماز، مسجد محل و مسجد جامع شهر. در ایران باستان سه آتشکده مهم وجود داشته. به ترتیب اهمیت عبارتند از آتشکده شاهی (آذر گشسب در تکاب آذربایجان)، آتشکده موبدان، آتشکده لشکریان. آتشها با چوب بادام یا زردآلو روشن نگاه داشته می شود و مراسم هیزمگذاری در آتش تشریفات مذهبی خاصی دارد. کیوان بیانی چوبهای مورد استفاده را سیب و آلبالو عنوان کرد که درست آن همان بادام و زردآلوست.

اتشکده یزد

بعد از بازدید از آتشکده به مسجد جامع کبیر رفتیم. همان مسجد بزرگی که پشت اسکانسهای بیست تومانی نقش شده. مسجدی مربوط به دوره تیموری که یکی از بزرگترین گنبدها و بلندترین گلدسته های شناخته شده را برای آن ساخته اند. منقول است که گلدسته های این مسجد به استاد و شاگرد معروف است. داستان مربوط به آن از این قرار است که استاد بنا و شاگردش میان خود را پرده می کشند و هریک شروع به ساختن یکی از گلدسته ها می کند در انتها پرده ها را می اندازند و میبینند هردو گلدسته شبیه هم است. استاد شارگرد را از گلدسته ای که ساخته بالا می برد و داخل سازه را نشانش می دهد. بعد از آن نوبت شاگرد بوده که داخل سازه‌اش را نشان استاد دهد شاگرد و استاد از راهی بالا می روند و از راه دیگری پایین می آیند. استاد که از خلاقیت شاگردش یکه خورده خود را از بالای گلدسته پایین می اندازد. هرچند چنین داستانی از استاد و شاگرد محل شک است اما دو راه رفت و آمد در گلدسته سمت راستی مسجد جامع واقعیتی است که هنوز وجود دارد.

مسجد جامع کبیر

بعد از بازدید از این محل از در شرقی وارد محله فَهادان شدیم. مهمترین منطقه از بافت قدیمی یزد که همچنان ساختار قدیمی چند صد ساله اش را حفظ کرده است. کوچه های باریک، دیوارهای کاهگلی و بادگیرهایی که جابجا از بالای دیوارها سرک می کشند. در انتهای محله فهادان به مدرسه ای رسیدیم که به دلیل دیوارهای قطور و سرداب عمیقش، به زندان اسکندر معروف است اما هیچ ارتباطی به زندان و اسکندر و غیره ندارد. بعد از محله فهادان سوار اتوبوس شدیم برای خرید و بازدی از میدان امیر چخماغ. میدان امیر چخماق یزد در اصل مجموعه ای از آب انبار، مسجد، تکیه و بازارچه است که در دوره تیموری ساخته شده. بعد از خرید شیرنی های یزدی (لوز نارگیل, لوز پسته, لوز باقلوا و لوز بادام، قطاب، پشمک و کیک یزدی) می خواستم برای یادگاری از یزد ترمه بخرم اما جنس مرغوب پیدا نکردم. وسایل را در اتوبوس گذاشتم و از مجموعه امیر چخماق مشغول عکاسی شدم. بعد که همه جمع شدند سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم برای نهار. هرچند ساعت 5 عصر بود اما وسوسه دیزیهای یزد همچنان اشتها را در من زنده نگه میداشت. دیزی سنگی با نان خشک یزدی و نان سنگ به همران ماست و دوغ هر زمانی که گرسنه باشی می چسبد. نزدیکهای غروب بود که از رستوران بیرون آمدیم و یزد را به مقصد تهران ترک کردیم. ساعت 3 بامداد جمعه بود که وارد تهران شدیم و تا پیاده شدن و خدا حافظی و ماشین گرفتن اینها بگذرد ساعت 4 صبح بود که به خانه رسیدم و خوابیدم.

زندان اسکندر

تجربه سفر به کرمان و جشن سده و آشنایی با دوستانی مثل سارا، محمد، نوید، ماکان و دیگران در کل تجربه خوبی بود که امیدوارم باز هم تکرار شود.

امیر چخماق

برای دانلود فایل صوتی به این لینک بروید (آدرس فایل صوتی فیلتر نیست و می توانید بدون فیلتر شکن آن را سریعتر دانلود کنید)

Wednesday, February 27, 2013

پیر خطا پوش

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد (حافظ)

یادم می آید چند سال پیش دکتر دینانی یک بار سر کلاس دفتر عقل و آیت عشق به این بیت حافظ اشاره کرد و گفت: «این بیت یکی از ابیات عجیب حافظه» بادقت بیشتری که بیت رو در ذهنم مرور کردم دیدم واقعاً هم بیت شگفتی است. مخصوصاً مصراع دوم که حافظ به نظر پیر آفرین می فرستد و آن را پاک و خطا پوش توصیف می کند. هر چند ممکن است پاکی و خطاپوشی برای نظر پیر در ظاهر دو صفت همراستای هم تلقی شوند اما در کنار اصل نظر یعنی خطا نرفتن در قلم صنع نوعی تضاد ایجاد می کند.

اجازه بدهید داخل پرانتز به نکته لطیفی اشاره کنم. اینکه در تمام اشکال تجسم قلم نقش اصلی را بازی می کند. سطح نازل تجسم توصیف انشایی است که با قلمِ نوشتن انجام می شود. بعد از آن ایجاد نقش اشکال است روی صفحه با قلم موی نقاشی و در بالاترین وجه آن خلق صورتی سه بعدی و حجمی است با قلم حجاری. اما هرچه هست تصویر را قلم می سازد.

اگر نظر پیر خطا پوش است پس در قلم صنع خطایی رفته اما پیر آن را پرده پوشی می کند. این پوشاندن حقیقت خود با پاکی نظر در تضاد است. مگر می شود نظر پاکی حقیقت را بپوشاند؟ کتمان حقیقت عین ناپاکی است اما این حقیقت خود موضوع غامضی است مبتنی بر خطا در قلم صنع. اگر خطای قلم صنع را بپذیریم نظری ناپاک داده ایم که پذیرفتنی نیست و مردود است. اگر خطای قلم صنع را نپذیریم نظری پاکی داده ایم که حقیقتی را پوشانده و نظر غیر واقع باز هم پذیرفتنی نیست. در ظاهر امر قضیه از هر دوطرف به تسلسل واحدی می انجامد مبنی بر اینکه اگر خطا بر قلم صنع رفته باشد نظر پیر غلط است و نپذیرفتنی و اگر خطا بر قلم صنع نرفته باشد پس با دیدن بدیها در عالم هستی ما چشممان را بر واقعیت بسته ایم و نظری داده ایم باز هم نپذیرفتنی. راه حل چیست؟

اگر به این بیت نگاه عمیقتری بیاندازیم می بینیم اشکالی که در فلسفه و عرفان طرح شده در آن مطرح و همانجا هم پاسخ داده شده. این مسأله این است: « اگر خداوند خیر مطلق است و منشأ خیرات است و از او هیچ شری حادث نمی شود پس این بدیهای عالم چیست و از کجا آمده؟» نسبت اشرار خلقت با خدای عین خیر، یکی از آن سؤالهای دنباله دار تاریخ فلسفه است که همیشه گریبان فلاسفه متأله موحد (فلاسفه الهی معتقد به یک خدا) را گرفته است. در توحید افعالی، در عدالت الهی در علم واسعه و بسیاری دیگر از بحثها یک پای قضیه همین بدیهای عالم خلقت است که یا خیر مطلق بودن واجب الوجود را زیر سؤال می برد یا وحدانیتش را. حال اینجا شاعری در یک بیت این شبهه دنباله دار را طرح می کند و پاسخ می دهد. آن هم با یک مصرع!: آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

زشتی های عالم جز دو این دو حالت نیست. یکی آنکه انسان مصدر آن است مثل دروغ، آدم کشی، تخریب طبیعت و غیره و دیگری منشأ طبیعی دارند مثل انواع بلایا و سختی هایی که از طبیعت بر انسان وارد می شود. در حالت اول انسان اختیار دارد که خوب باشد یا بد و اگر راه بد را انتخاب کند طبعاً از او بدی حادث می‌شود اما از آن جهت که اختیار انسان به اراده خداوند است پس طبق توحید افعالی تمامی اعمال او از خیر شر نیز به اراده ذات اقدس احدی است. در این صورت تکلیف تناقض در خیریت اراده خداوند و اشرار حادثه در عالم چه می شود؟ در جواب باید گفت خداوند چنانکه در قرآن مثال زده شده (مَثَلُ نُورِهِ کَمِشکات) مانند فانوسی عالم را به نور خیر خود منور کرده و به انسان اختیار داده تا با اراده خود به این نور الهی نزدیکتر و بالنتیجه صورتش را منورتر کند. اما آیا اگر انسان از این اراده سوء استفاده کند و با دور شدن از مشکات منور الهی خود را در تاریکی فرو ببرد از نورانیت نور الهی کاسته می شود؟ مسلماً نه. درست است که اعمال انسان طبق توحید افعالی به اراده الهی است اما نتیجه اعمال اختیاری انسان به خود انسان بر می گردد نه به ذات احدی. برای همین اشرار حادث از انسان در عالم به خیریت ذات احدیت آسیبی نمی زند و قلم صنع الهی در این خصوص خطا نمی رود.

حالت دوم اشرار حادث در طبیعت است. مثل بلایا، طوفان، حیوانات و حشرات موذی و غیره. آیا واقعاً چنین مصادیقی واقعاً شرند یا انسان آنها را شر می پندارد چون با تمایلات انسانی در تضاد است؟ طوفان، زلزله و غیره همگی اتفاقاتی بر اساس قوانین طبیعتند. رویکرد طبیعت همواره به سمت تعادل است و یکی از ابزارهای رسیدن به تعادل در نظام عالم تخلیه و انتقال نیروهاست که در فرایندهایی رخ میدهند که توانایی طبیعی انسان از تحمل آنها خارج است و انسان آنها را به دلیل تضاد منافعش شر می پندارد در حالی که آنها هم قسمتی از طبیعتند و زیبایی خود را دارند. کم نیستند شاعرانی که خشم طبیعت را ستوده اند و آن را زیبا توصیف کرده اند.

با این تفاصیل ثابت می شود که خداوند متعال عین خیریت و منشأ خیرات است و خطایی در قلم صنعش نیست و آنچه در عالم از او حادث می شود همه زیباست و زشتی‌های عالم از خداوند حادث نمی شود. اینجاست که این بیت عجیب حافظ معنی خود را نشان می دهد:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد