Showing posts with label فوران. Show all posts
Showing posts with label فوران. Show all posts

Tuesday, August 21, 2012

در وصف اداره هایی با رئیس خوش مرخصی بی‌معاون

در وصف اداره هایی با رئیس خوش مرخصی بی‌معاون

یکشنبه یا دوشنبه شود می‌رود رئیس

دنیا شود به کام من و چند کاسه لیس

در مرخصی و مأموریت هیچ فرق نیست

در غیبت رئیس اداره شود سوییس

یک پا به روی میز و دگر پا به روی آن

فرصت برای چاله کَنی گشته راس و ریس

سیگار و چای خواب دمادم فراهم است

چونان که مثل آن نبود توی مارماریس

هرکس برای کار بیاید به نزد ما

دَک می‌کنیمشان همه با جمله‌ای سلیس

پرونده‌ات ورق به ورق نقص مدرک است

رفته رئیس و نامه تو مانده چرک نویس

در کشتن زمان مَثَلِ حاتم سخی

در کار و بار چنان تاجر خسیس

قفل است کارها چونباشد مدیر ما

ما چرخ دنده‌ایم در اینجا و او گریس

فردا که او دوباره بیاید به دفترش

هرکس برای کار دَوَد چون روان نویس

29/3/91 فاز 13

Sunday, April 08, 2012

تکیده

 

 

تکیده

 

0001

 

 

شده ام مثل کاسه کمانچه

ترد و توخالی و نازک

بی آرشه، گوشه ای افتاده

خسته از تیپ و تاپ های جاز و قیژ و قاژهای گیتار برقی ام

شده ام مثل یک ساغر عتیقه

میان بلورهای چک و کریستالهای فرانسه

تنها و بی حوصله پشت ویترین یک بوفه

تماشاگر خمار مستی پیکهای پیرکسم

شده ام مثل اتوذغالیهای قدیمی

پر از گل خشک روی یک میز کنج حال

ام  LCD نظاره گر معاشقه های بی محابای قاب

بیا و آرشه ام باش

شرابم باش

و سرخی گُر گرفته درونم

نالانم کن

پُرم کن

و داغ

 

20/1/91

میدان تجریش- 9:30 صبح

Saturday, November 05, 2011

وامانده

وامانده

and-they-all-believe-it

خسته شدم

از اینکه همیشه روی نمازم به قبله باشد و حواسم به تو

نه از خدا می توان فرمان نبرد نه تو را از یاد برد

دست از هیچ کدام نمی‌‌شود شست

این حقیر که در حد شما نیست

خودتان بنشینید و با هم به تفاهم برسید

خیلی چیز ها عوض شده

اما

اگر گلیمها جای همه درویشهای عالم شود

باز اقلیمها به کوچکی یک امیر است.

و من بنده مانده‌ام میان دو امیر

گوشت قربانی

خسته شدم

28/7/90

کمپ فاز 13

Saturday, October 08, 2011

پسر مهتابی من

 

برای نیما مجاهد که کباب بشقابی دوست دارد

Lunar_man_by_slayyou2

پسر مهتابی من

آهای پسر سرد و مهتابی

جای نورافشانی نقره فام چشمانت بر بساط من خالی است

کجایی پسر سرد و مهتابی؟

چشمان سردت کجاست؟

کجاست تا بساط افروخته ام را آتش نشاند

آبی آرامشت کجاست بر بساط بی قراری ام؟

لعنت بر این روز

لعنت بر این آفتاب

برو

خورشید برو

گم شو با آن شعله نارنجی و مزاج آتشینت

من افسون چشمان پسر سردی شده ام

که سحر نگاه مهتابی اش پلنگ نارنجی پوش خورشید نشان را

از صخره های نقره ای سرد پایین می اندازد

اینک منم بر بساطم منتظر

و جمع ستاره های تنها به شهادت

انتظار من

برای آبی آرامشت بر آتش بی قراری ام

 

Tuesday, December 14, 2010

نشانه ها

 

 

نشانه ها

 

imagesCANK7JSW

شعری که بی نشان تو باشد نگفتنی است

کویی که منزل تو نباشد نرفتنی است

گلهای بیشمار برویند و پژمرند

آن غنچه نه مثل تو باشد ندیدنی است

هر چیز جز جمال تو میرا و فانی است

هر یاد غیر یاد تو از یاد بردنی است

گفتند واعظان کلمات گهر فشان

آن کلمه ای که وصف تو باشد شنیدنی است

گفتند شاعران همه اشعار بی نظیر

شعر تو از زبان بهاران سرودنی است

گفتند ناقلان همه نقل وصال یار

تنها حکایت از شب وصل تو گفتنی است

در عرضه گاه حیله و مکاره جهان

تنها متاع ناز قشنگت خریدنی است

حظ غذا به دفعه و تکرار کم شود

تنها شراب لعل تو هر بار خوردنی است

بی تو تمام عمر تلف کردنست و بس

آن لحظه ای که وصل تو باشد شمردنی است

مرگ زمان گذشته ای از عمر می شود

هرلحظه ای حضور تو باشد نمردنی است

گلگون و غالیه چو نقابی به صورت است

رویی که بی جمال تو باشد ندیدنی است

Sunday, February 07, 2010

دیدار


دیدار



موردی بود که برای رفع و رجوعش نذر داشتم. این بار در راه بازگشت از پارس جنوبی به پابوسی امام رضا رفتم تا نذرم را ادا کنم مشهد که رسیدم متوجه شدم شرفیابی ام مصادف با اربعین حسینی است. زیارت کردم و تشکر برای هرچه دارم و ندارم. هنگام بازگشت این ابیات آمد:

خاکی خاک نشین را چه به این توفیقات

بنده زرق زمین را چه به این توفیقات

حرم یار کجا پای گنهکار کجا

مرد متروک و غمین را چه به این توفیقات

خاک ارباب کجا چشم نظر باز کجا

دیده بیهوده بین را چه به این توفیقات

دهن تلخ کجا و عسل نحل کجا

دهن سرکه گزین را چه به این توفیقات

نور تابیده در این غمکده ظلمانی

ظلمت قلب حزین را چه به این توفیقات

از سر سفره لطفش همه برخوردارند

بنده ریزترین را چه به این توفیقات

من همان طفل گریزان ز سر میکده ام

طفل گمگشه چنین را چه به این توفیقات

فرودگاه شهید هاشمی

اربعین 1388

Saturday, October 25, 2008

اکسیر

اکسیر




بریخت کژدم زلفت به دل پریشانی
‏ بکرد علم و یقینم تمام نادانی
چو شهد بود غم عشق و زهر نبود
‏ شده است هر رگ من پر ز آب حیوانی
هماره بوی تو و وصل توست در دل من
‏ همی بسوزم از عشقت چو شمع سوزانی‏
از آن شبی که نگاهت به صید من آمد
‏ به دام راغبم و در فرار از آسانی
اسیر زلف کمندت شده است قلب حزین
‏ به خون نشسته ز جورت چنان که می دانی
چو در کشاکش دل حلقه رسن شد تنگ
‏گرفت جانب تسلیم و گشت قربانی
شبی چراغ دل از تاب طره ات آویخت
‏به آتشش شده پر نور راه ظلمانی
نمی رسد خبر از کوی تو به جانب من
‏قرین عقرب زلف تو ماه پیشانی
شراب بی ثمر است و نبید بیهوده
‏خمار لعل توام غرقه ام به حیرانی
کمان و چشم و قد و قامت تو دل بیند
‏مکن هدر به تخیل خیال انسانی


19/5/87‏
گیشا - فرودگاه - خانه‏

Tuesday, September 09, 2008

عشق ناپیدا


عشق ناپیدا‏



سلام بر تو و آن گیسوی پریشانت
به آن دو چشم خمار و ستاره بارانت
سلام بر لب لعلت سلام بر قدّت
به آن کمان دو ابرو به خطّ مژگانت
هلال سرخ لب و آن سپید سیمایت
ندیده کس به رقابت چو لعل و مرجانت ‏
ندید طرف چمن گلبنی بسان رخت
چو پرده برفکنی بی عدد هزارانت ‏
نماز و ذکر به محراب می ندارد سود
همیشه معتکف ابروی کمان سانت ‏
همی دوم ز پی ات همچو برگ در پی باد
ندیده دل سر مویی ز لطف دربانت‏
به گوشه چشم زنی تیر هر دمم اما
شوم حریصتر ز تیربارانت
هرآنچه می طلبی می کنی به جور و کرم
مطیع و رام توام همچو گوی چوگانت‏
نمی شود دل سنگت به آه گرمم نرم
همی بود قمرم در قران کیوانت
همیشه سایه ابر خیال بر سر من
همیشه گونه من تر ز ابر و بارانت
چو گریه می نکند آتش دلم خاموش
چو نفت شعله بسازد ز عشق سوزانت
نقاب برفکن و گوشه چشمی از رأفت
قسم به موی تو صد جان کنم به قربانت ‏
همیشه خون دل از چشم می شود جاری
دو کاسه از می انگور نوش چشمانت
ندیده دیده ام از تو نشانه ای لیکن
چو بَرده در قل و زنجیر زلف افشانت‏
بتاب پرتو خورشید عشق بر دل سرد
به فیض تو شده پر عالمم ز امکانت
بیا و آتش جانم به دست خود بنشان
که سوخته دلم از عشق آتش افشانت‏

‏28/4/86‏

Friday, June 13, 2008

بی خوابی


بی خوابی


بارها تا صبح به سیاهی شب خیره مانده ام
به سوسوزدن ستارها
‏ به آهنگ پلکهایت‏
به پرده تاریک و سیاه شبهای بی ستاره
وقتی که تو خفته ای
به ریشه دواندن ناگاه صاعقه ها در سیاه کاسه واژگون آسمان
هنگام خشم تو‏
به قطرات ریز رگبارهای سرد و منجمد
موقع گریستنت‏

به ضخامت پرده سرخ ابر در دیرهنگام شب‏
‏ در فسردگی ات‏
به آتش بازی شهاب باران
هنگام خنده ات‏
*به خرامیدن سنبله
‏هنگام وصالت‏
**و به زانو در آمدن جاثی
‏ به وقت فراغت‏
بارها تا صبح به آسمان خیره مانده ام
...بارها

‏86/2/15 ساعت 5 صبح سر صبحانه‏


‏ *سنبله: از صور فلکی منطقه البروجی معادل شهریور ماه، به صورت دختر ی ایستاده یا خرامان است که خوشه های گندم به دست دارد. از صور فلکی بهاری‏
‏ **جاثی: صورت فلکی الجاثی علی الرکبتین به معنی مردی به زانو درآمده (نام یونانی آن هرکول است) از صور فلکی تابستانی.‏

Friday, December 21, 2007

خیال شب

خیال شب


تمام شب ز خیال لبت نخوابیدم
از آسمان نگاهت ستاره می چیدم
تمام مردم چشم تو خیره بر من بود
میان آن همه رسوا شدم نترسیدم
دریچه ای زگلستان خنده ات بگشود
تمام کون و مکان را به نور آن دیدم




در آن شبی که پر از ظلمت است و خود بینی
به لطف عشق تو سر زد طلوع امیدم
ظلوم و کور در این وادی پریشانی
به دست لطف تو این راه را نوردیدم
در آسمان نگاهت طلوع خواهم کرد
نه آن ستاره کم سو که مهر و ناهیدم
چودانه منتظر آب در میانه خاک
به گرمی نفست چون جوانه روییدم
در این سیاه زمستان چو یک نهالک ترد
به گرمی دل تو در بهار بالیدم
به دام زلف کمندت اسیر گشتم داد
به آن خدنگ نگاهت به لجه غلطیدم
ببین که سردلم آتشی به جان انداخت
به آتش دل خود همچوشمع خندیدم
اگر که شمع وجودت به کلبه ام آید
به سان شب پره بر گرد شعله چرخیدم


‏5/9/86 اتوبان تهران-قم 7:30 صبح‏

Saturday, June 23, 2007

مهدی اخگری


سلام
من یه رفیق از دوران دانشگاه دارم که کل این چهار سال شاید همش پنج واحد با هم درس پاس کردیم. بقیه اش روبروی در دانشکده فنی تو علوم تحقیقات زیر درخت با هم می گفتیم میخندیدیم الان دو سالی هست ندیدمش اما گهگاه با هم تلفنی تماس داریم. مثل اون موقعها کرکرخنده. یادش به خیر
این شعرو وقتی می خواستم توکلوب دات کام براش توصیفنامه بذارم به ذهنم اومدو براش فرستادم
این بشر چند وقتیه که از مهدی اخگری به مهدی پارسیان دگردیسی کرده البته صداش که همون ریختیه اما بقیشو نمی دونم اینم عکسشه




در نعت مهدی اخگری


ندیدم چو مهدی با حال آدمی
‏ برایت شود خوشگلک همدمی‏
چو اخگر بدی، پارسی گشته ای
‏ همه پنبه ها را رسن رشته ای
همه قندِ شیرین شده شعر من‏
‏ بخوانند مردم همه مرد و زن‏
بگویند مهدی رفیقی بداشت‏
‏ که رسم رفاقت ازو بر نداشت‏
چو گهگاه بر او تماسی گرفت‏
‏ به دلجویی او دلش را بسفت‏
اگر یک رفیقی نبیند تو را‏
‏ نگیرد سراقی که بیند تو را ‏
بشاید که گاهی به رسم جدید
‏ بجوید سراغ رفیق مدید
گراهام، تلفن ازین ساخته‏
‏ که بینی رفیقت چه پرداخته‏
همه رسم مهدی همیدون بود‏
‏ رفیقش بجوید که او چون بود‏
همینکه ببینی به یاد تو است‏
‏ به فکر روای مراد تو است‏
همین بس بود بهر قانع رفیق
‏ که یابد تو هستی برایش شفیق
بخشکید این چشمه ذوق نغز‏
‏ چو از کار افتاد این ینگه مغز ‏
همه شعر من شد فعلولن فعول‏
‏ فعولن فعلولن فعولن فعلول