Showing posts with label تحلیل. Show all posts
Showing posts with label تحلیل. Show all posts

Friday, January 02, 2015

دم قیچیهایی پراکنده از نوشته استاد

دم قیچیهایی پراکنده از نوشته استاد

نقدی بر نمایش ملاقات بانوی سالخورده

درآمد

نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» شاخصترین نوشته نمایشنامه نویس سوئیسی فردریک دورنمانت است که سال 1955میلادی (1334 شمسی) به رشته تحریر در آمده است. دورنمانت در خانواده ای مذهبی- سیاسی به دنیا آمد. پدرش کشیش و پدر بزرگش شاعری آتشین و سیاسی بود و هردو خصیه اجدادی در روحیه و نوشتار او نمودی واضح دارد. او که فارغ التحصیل ادبیات و فلسفه است بین نقاشی و نویسندگی دومی را برگزید و نمایشنامه های متعددی مانند «این نوشته شد» و «رومولوس» را نگاشت ولی در سومین اثر خود «ازدواج آقای می سی سی پی» (که آن هم توسط حمید سمندریان ترجمه شده) دغدغه های اجتماعیش را بیان نمود و بعد از آن سراغ «فرشته ای به بابل می آید» رفت که نمایشی اسطوره ای مربوط به زمان بخت النصر بود. بعد از آن دورنمانت به سراغ دغدغه آبائی خود یعنی همان عدالت و اجتماع رفت و در نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» شهری را به تصویر کشید که قربانی بی عدالتی خود می شود اما روایت داستان کاملا متفاوت است. مفاهیم مطروحه در داستان به اندازه آرمانها و واقعیات جامعه جهانی کاملا نسبی و شناورند طوری که عدالت عین بی عدالتی و بی عدالتی عین دلرحمی و وفاداری است و تنها تماشاگر داستان است که می تواند در نهایت قضاوت اصلی را داشته باشد. این نمایشنامه را بسیاری بهترین اثر فردریش (فردریک) دورنمانت می دانند که با موضوع جهان شمول و فرازمان خود انگیزه ترجمه آن را به بسیاری از زبانهای دنیا ازجمله فارسی در دل علاقمندان شعله ور کرده است.

64ff8303bad266cf3c036e8a7c28921ec6

درباره نمایش

داستان نمایش راجع به دو جوان به نامهای ایل و کلر است که در نوجوانی عاشق هم می شوند و شور و حرارت عشقشان زبانزد اهالی گولن می شود. ایل برای پول با دختر مغازه دار گولن ازدواج می کند و وقتی کلر از او به دادگاه شکایت می‌کند با رشوه دادن به دو نفر، آنها را تطمیع می کند تا به کلر تهمت فحشا بزنند و اهالی او را با فرزندی که در بطن دارد از گولن می رانند. او فرزندش را از دست می دهد و در روسپی خانه های آلمان با پیرمرد متمولی به نام زاخاناسیان آشنا می شود و بعد از مرگ او ثروت هنگفتش به کلر می رسد. کلر با ادامه کار زاخاناسیان پیر، بر ثروتش می افزاید و برای انتقام گرفتن از ایل و اهالی گولن برنامه ریزی می کند و در نهایت با پول، ضمن باز تعریف عدالت، دهش و دستگیری، مجازات و آبادکردن انتقام ظلمهایی را که به او رفته از ایل و گولنیها می گیرد.

618832banuesalkhorde-salef614eb029d8c8b56dde9b8c48a61c36f

اثر دورنمانت نمادگرایی زیبایی دارد که به فخامت اثرش می افزاید. بهتر شدن لباس شخصیتها طی نمایش و تضادی آشکار و زننده‌ای که حرف و عملشان در قبال ایل دارد همان رفتاری است که سالها پیش با کلرزاخاناسیان کرده اند. آنها دخترکی را از شهر راندند که فرزندش به شکم گرسنه‌اش لگد میزد. پلنگ سیاهی که از قفس فرار می‌کند شاید عذاب وجدان و دغدغه ناشی از گناهی است که سالها در قفس ذهن گولنیها دور می‌زده و با ورود کلر آرام آرام نمود بیرونی پیدا می کند و همزمان با ازمیان رفتن ایل، کشته می شود. انگار این پلنگ آمده تا بهانه‌ای باشد که گولنیها سلاحهایی را که سالها در پستوی ذهن خود داشتند بیرون بیاورند و بی عدالتی قبل را با بی عدالتی جدیدی تسکین دهند. کلر زاخاناسیان که از روسپی خانه‌ها به اوج ثروت و مکنت رسیده و جواهر لعل نهرو برای ازدواجهای یک شبه‌اش با بازیگران، ثروتمندان و حتی دانشمندان نوبل گرفته، تبریک می فرستد (این قسمتها در تئاتر حجازی فر حذف شده) شخصیت انسان جدید است که دیگر بلایا و حوادث مختلف جانش را تهدید نمی‌کند، سیل و زلزله و طاعون نگرانیش نیست و سودای جاودانگی دارد. آدمی نیمه انسان نیمی عاج و چوب، بی عاطفه و بی احساس که همیشه رویاهای گذشته تلخش را همراه می برد. غرایزش سیری ناپذیر و طمعش بی انتهاست و با پول به راحتی ارزشها را بازتعریف می کند و با بازیهای تبلیغاتی و رسانه‌ای کار کثیفش را موجه جلوه می‌دهد.

اما گولنیها هم وقتی علیه کلر شهادت دروغ دادند و هم زمانی که برای پول عدالت را با بی عدالتی تمام اجرا کردند یک رفتار در پیش گرفتند. آنها با رشوه کوچکی به دختری بی گناه داغ باطل زدند تا از شهر برود و گولن لایه نازک اخلاق مداریش را همچنان روی خودش بکشد. کلر هم بعد از سالها دوباره با همین روش عدالت خود را مطالبه و اجرا می کند و با سلاح گولنیها از ایشان انتقام می گیرد. گولنیها خود قربانی رفتار خود می‌شوند هم زمانی که کلر را میرانند و هم وقتی که ایل را می‌کشند (همشهریهای خودشان را) در اصل خود را قربانی پول پرستی و طمعی می کنند که نه اخلاق و شرافت می شناسد نه عشق و محبت.

ملاقات بانوی سالخوده از ایران

زنده یاد حمید سمندریان کارگردان، نمایشنامه نویس و مترجم توانای تئاتر ایران نمایشنامه «ملاقات بانوی سالخورده» را در سال 1342ترجمه کرد و در ترجمه ترانه های کر نمایش از توانایی ادبی فروغ فرخزاد مدد گرفت. این نمایش در سه پرده نوشته شده و استاد سمندریان آن را اولین بار در سال 1351 در سالن مولوی و دیگر بار در سال 1386 (در اوخر حیاط خود) در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه برد. در آن نمایش گوهر خیر اندیش نقش بانوی سالخورده را بازی کرد و پیام دهکردی (در نقش ایل)، علی رامز، فرخ نعمتی، احمد ساعتچیان، میرطاهر مظلومی، هوشنگ قوانلو، مهدی بجستانی، ژاله شعاری، الیکا عبدالرزاقی و علیرضا ناصحی او را همراهی کردند. نمایش براساس ترجمه سمندریان و وفادار به متن اصلی اجرا شد و نویسنده و کارگردان اثر در جلسه نقد و بررسی عنوان کرد: «بازیگر به دو روش تکنیکی و غریزی نقش خود را ایفا می‌کند. ویژگی تکنیک این است که نقش را برای تماشاگر معرفی می‌کند ولی آن را به لحاظ حسی به مخاطب منتقل نمی‌کند. برعکس این شرایط را بازی غریزی دارد زیرا نقش را معرفی نمی‌کند... کارگردان باید تشخیص بدهد که در چه لحظاتی باید وزن غریزه یا تکنیک بیشتر باشد... ما باید تماشاگر را هم با احساس و هم با تکنیک مخاطب خود قرار دهیم. تئاتر باید به گونه‌ای اجرا شود که مخاطب به عنوان یک قاضی در سالن باشد... باید تحلیلی درست از ادبیات نمایشی و هر متن نمایشی وجود داشته باشد. در آن زمان است که می توان با تحلیل درست تئوری متن را به میمیک و حالات صورت، حرکت و به طور کلی دینامیک بدن تبدیل کرد.» بعد از این اجرای سه ساعته، اکنون نوبت هادی حجازی فر است که اجرای متفاوتی از این شاهکار دورنمانت را به روی صحنه ببرد.

05-12-86BanoyeSalkhorde (10) 05-12-86BanoyeSalkhorde (13)

نگاهی به بانوی جدید

نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» که به کارگردانی هادی حجازی فر به روی صحنه رفته است از زوایای متعددی قابل بررسی است. مهمترین چیزی که با اطلاعات اولیه از نمایش در می یابیم کوتاهی نمایش است. این نمایش در دوساعت و یک پرده اجرا می شود. دیالوگها بر اساس ترجمه حمید سمندریان نوشته شده و اکثراً عینا همانها تکرار می شوند اما کلیت تئاتر هویتی متفاوت دارد. هادی حجازی فر سعی کرده قرائتی شخصی تر از این ترجمه ارائه دهد و برای همین فضاسازی نمایش را تا حدود زیادی به سمت فانتزی برده است. در راه ارائه قرائت شخصی، کارگردان جوان از عروسک، ملودیهای الحاقی، موجودات اساطیری مثل تک شاخ و غیره استفاده کرده و تا اندازه ای موفق شده است.

با توجه به اینکه در عمده دیالوگها از نمایشنامه حمید سمندریان استفاده شده بیشتر کار عوامل نمایش بر سانسور قسمتهای مختلف نمایشنامه، فضا سازی فانتزی بر مبنای تعامل آکتور- عروسک، ساده‌تر کردن طراحی صحنه و لباس و پررنگ کردن ملودی در نمایش متمرکز گردید. البته در انتخاب بازیگر بانوی سالخورده دقت لازم صورت نگرفت و بازیگر جوان علی رغم فشاری که به حنجره برای تغییر صدا و تقلید صدای پیرزن وارد کرده بود موفقیت زیادی در اجرای نقش خود نداشت. تخت روان کلر و دو گانگستر حمل کننده تخت، مراسمهای متعدد عروسی و طلاق، خبرنگار و فیلمبردار و یکی از دو خدمت کار کور کلاً از نمایشنامه حذف شده بودند. فقط تنه اصلی داستان نقل می‌شود و از حواشی داستان که نمادهای انتقادی جذابی هم هستند خبری نیست و البته این در کنار بازی ضعیف شخصیت بانوی سالخورده و عملکرد متوسط بقیه بازیگران از جمله نقاط ضعف نمایش است.

IMG16082306

 

شاید بهترین بازیگر نمایش عروسک خدمتکار کلر یا همان قاضی سابق باشد. عروسک و عروسک گردانها به خوبی با نمایش جفت و جور می شوند و به زیبایی ضعف بازیگران را تعدیل می کنند و حس نمایش را بهتر از آدمها منتقل می کنند. ملودیهای اجرا شده، حضور دخترک جوان به عنوان خاطره جوانی کلرزاخاناسیان، بچه عروسکهایی که دنبال او هستند (فرزندان متولد نشده؟) ابتکار عملهای خوبی هستند که نمایش را قوی می کنند و به حد متوسط می آورند. شاید اگر در نوشتن دیالوگها هم ابتکار عمل بیشتری به کار گرفته می شد و نویسند از دیالوگهای خودش استفاده می کرد و در انتخاب بازیگر نقش اول بیشتر دقت می‌شد تئاتری که می‌یبنیم لذت بخش تر بود.

بانوی سالخوردهd

Tuesday, November 26, 2013

قرائتی تارانتینویی از افسانه‌ای آلمانی

 

تحلیلی بر جِنگوِ بی زنجیر

قرائتی تارانتینویی از افسانه‌ای آلمانی

DJango-Unchained-Promo-Poster

فیلم جنگوی بی زنجیر (Unchained Jengo) آخرین فیلم کارگردان مستقل امریکایی کوئنتین تارانتینو، خالق آثار ماندگاری چون پالپ فیکشن، دوگانه بیل را بکش و حرامزاده‌های بی افتخار (inglorious bastards) است. تارانتینو در این فیلم قرائتی کاملا آزاد و متفاوت از افسانه رمانتیک زیگفرید و برومهیلدا را به زبانی اعتراض آمیز نسبت به تبعیض نژادی و نظام برده‌داری ارائه می‌کند.

آغاز فیلم تن عضلانی بردگان که جای زخم روی آنهاست. موسیقی متن همزمان با نشان دادن این خط زخمهای بلند به راحتی علت آنها را بیان می‌کند: شلاق. وسیله ای که در قسمتهای مختلف فیلم هم استفاده و هم اثر آن به نمایش در می‌آید و یکی از نمادهای خشونت علیه برده ها و تنبیه آنهاست. این کد بندی موسیقی و همراستایی کاملش با صحنه های فیلم در تمام صحنه ها تا آخر ادامه دارد.

همان دقایق اول فیلم فردی وارد صحنه می‌شود که به ظاهر شخص اول فیلم است در حالی که او کسی است برای معرفی شخصیت محوری فیلم آمده است. دندان پزشکی آلمانی به نام دکتر شولتز با رفتاری کاملاً متناسب با یک نجیب زاده اروپایی، چنان مؤدبانه که در مقایسه با رفتار گاوچرانیِ جنوب امریکا تضادی کمیک ایجاد می‌کند. بعد از یک صحنه غافلگیر کننده و زمین گیر شدن برده فروشها و آزاد شدن جنگو از زنجیر، دکتر به برده‌ها ستاره شمال را نشان میدهد، تا راه شمال امریکا، جایی که برده داری ممنوع است را به آنها نشان دهد. هنگام ورود به شهر هم شولتز به طبع نژاد آلمانی‌اش دولیوان آبجو میریزد که از جزئیات جالب توجهی است که کارگردان در ذهن نگاه داشته.

اما شغل اصلی شولتز با تعلیق جالبی طی ماجرای کشتن کلانتر شهر و خبر کردن سرکلانتر، شرح داده می‌شود. او جایزه بگیر است اما با رفتار نجیبزاده مئآب اروپاییش به جنگو به جای برده یا کاکاسیاه، لقب واله می‌دهد و اولین قدم در آزادی جنگو سوارشدنش بر اسب و انتخاب لباس به نظر شخصی اوست. شولتز همه جا جنگو را مردی آزاد و پیشکارش معرفی می‌کند و با او همان رفتاری می‌شود که با بقیه سفیدها.

فلاش بکهای جنگو در مواجهه او با برادران نژاد پرست بیتلز و نشان دادن گذشته دردناک مشترکش با برومهیلدا تحت شکنجه آنها، زمینه را برای همراهی عاطفی مخاطب با جنگو هنگام انتقام گرفتن از دو برادر فراهم می‌کند. و در انتها وقتی خون آنها روی غوزه‌های پنبه می‌ریزد انتقام همه شکنجه‌ها و شلاقها گرفته می‌شود.

django-unchained-fan-poster-3

بعد از این ماجراست که شولتز، افسانه برومهیلدا و زیگفرید را برای جنگو تعریف می‌کند. افسانه‌ای کلاسیک که در آن برومهیلدا در برجی زندانی است و اژدهایی از برج محافظت می‌کند. در این جا شولتز مستقیماً جنگو را زیگفرید می‌خواند و می‌گوید:« وقتی یه آلمانی زیگفرید خودشو می‌بینیه باید یه کاری براش انجام بده». این جمله اشاره خوبی است به مخاطب تا او را متوجه کند که شولتز تنها آمده تا برده‌ای را به شوالیه تبدیل کند و قهرمان داستان جنگو است، هرچند هنوز نقشش در فیلم به پررنگی شولتز نشده است. بعد از آن صحنه درگیری نژاد پرستان KKK را داریم با موسیقی‌ای دلهره آور که در تضاد با ماجرای کیسه هایی که به سر دارند کمیک موقعیتی ایجاد می‌کند که در راستای آن منطق خنده دار و متناقض امریکایی به انتقاد و تمسخر گرفته می‌شود. قبل از حمله یکی از افراد دوخت سوراخ چشمی‌کیسه ها انتقاد می‌کند و بحث شروع می‌شود:« نمی‌خوایم کسی رو مقصر بدونیم یا زحمتاشو زیر سؤال ببریم اما واقعاً از این سوراخها نمی‌شه دید»

-«به نظر من این حمله رو استثنائاً بدون کیسه روی سر انجام بدیم»

چنین مکالمه‌ای قبل از یک حمله نژاد پرستانه منطق ظاهری چنین گروههایی را تمسخر می‌کند چرا که گروهی سعی در انتقاد منطقی از کاری دارند (چشمی‌کیسه های سر) که در نهایت منجر به یک عمل غیر منطقی (حمله نژاد پرستانه) می‌شود. از دیگر سو، اینکه نژاد پرستها علی رغم اینکه نمی‌توانند درست ببینند باز هم کیسه را از سرشان بر نمی‌دارند به نوعی نشان دهنده منطق کورکورانه و تعصب بی دلیلشان است که در فرجامی‌شکست خورده تصویر می‌شود. در آخر این سکانس هم نژاد پرست دیگری از اسب به زمین می‌افتد و باز هم اسب و خون بیشتر کانون توجه فیلمبردار است تا شخص نژاد پرست. این صحنه بعد از افتادن برادر سوم بیتلز از اسب، دومین باری است که از اسب افتادن خونبار سفیدها را نشان می‌دهد. و نمادی است از پایان سواری سفیدها بر خر مراد و برچیده شدن برده‌داری با خونریزی طی جنگ داخلی در امریکا. از اینجا دیگر آموزش جنگو و جایزه بگیری روایت می‌شود.

کارگردان به سرعت از آموزش و تعلیم جنگو می‌گذرد و تنها برای رعایت منطق روایی فیلم اشاره‌ای گذرا به آن دارد. آنچه که در این سکانس قابل توجه است اولین شکار جنگو و نگهداری آگهی جایزه آن در جیب اوست. این آگهی وقتی دوباره به کار می‌آید که مخاطب وجودش را کاملاً از یاد برده است. بعد از آن جایزه بگیرها دوباره به شهری که جنگو و برومهیلدا از هم جدا شده‌اند می‌روند و در جستجوی اسناد، آخرین محل برومهیلدا را پیدا می‌کنند: مزرعه ای به نام کندی لند. مالک کندی لند یک جنوبی اصیل و نژاد پرست است که رفتاری کاملاً حیوانی با سیاهان دارد. هرچند در گوشه و کنار فیلم به رفتار تبعیض آمیز نسبت به سیاهان اشاره می‌شود (مثل ممانعت از سواری بر اسب) اما این روش زندگی در رفتار مالک کندی لند نمود بیشتری دارد. اولین ملاقات با مالک کندی لند جایی صورت می‌گیرد که برده‌ها با هم نبردی گلادیاتوری دارند و طی آن یکی از برده‌ها دیگری را با چکش می‌کشد. بعد از رسیدن به توافق اولیه، همگی به سمت کندی لند راه می‌افتند. اولین صحنه ورود در مزرعه صحنه‌ای است که در آن برده‌ای که برای مبارزه خریداری شده بود ولی امتناع می‌کرد، خوراک سگها می‌شود. نکته قابل توجه آنست که علی رغم وجود صحنه‌های اغراق شده خشونت به سبک تارانتینویی در فیلم، خشونتهای علیه سیاهان همیشه خارج از کادر اتفاق می‌افتند و فقط صدایشان شنیده می‌شود تا کارگردان احترام خود را به نژاد مظلوم ادا کند. بالاخره در آستانه ساختمان استیفلر پیشکار سیاه پوستی را می‌بینند که در نژادپرستی و تحقیر هم نژادهایش از سفید پوستان متعصب چیزی کم ندارد. حضور جنگو و شولتز در کندی لند سطرهای پایانی این مقدمه طولانی است. داستان قدرت گرفتن شوالیه‌ای سیاه که در پی معشوقه‌اش به قلعه‌ای مخوف وارد می‌شود: عمارت کندی لند. شولتز که جنگو را از بردگی به شوالیگی رسانده و او را تا قلعه نمادینش راهنمایی کرده با شکوه تمام در جنگ با نژاد پرستها از داستان حذف می‌شود تا شوالیه بتواند روند کلاسیک این داستان وسترن- رمانتیک را جلو ببرد. هر چند شوالیه خوب از پس آدم بدها بر می‌آید اما با گروگان رفتن عشقش تسلیم و به معدن تبعید می‌شود. در راه با نشان دادن آگهی‌ای که از قبل در جیبش مانده برده فروشها را متقاعد می‌کند که به او تفنگ بدهند و او را در برگشتن به مزرعه همراهی کنند. اما در اولین فرصت آنها را می‌کشد و خود به مزرعه بر می‌گردد. در همین سکانس، کادری از سیاهان متحیر را داریم که از داخل قفس به جنگیدن جنگو نگاه می‌کنند. در نهایت دوربین تصویر را باز می‌کند و می‌بینیم درِ قفس برده ها باز است و آنها تنها در بیابان آزاد هستند. شاید رفتار نژاد پرستانه استیفلر - پیشکار سیاه پوست کندی لند- یا رفتار منفعل برده‌ها در اول فیلم و درگیری معدن، کنایه‌ای انتقادی باشد از کسانی که ظلم و تبعیض علیه خود را پذیرفته اند و این از ظلمی‌که دیگران در حقشان روا می‌دارند چیزی کم ندارد و حتی گناهی سنگینتر است.

djangopostersv2-Samuel-L-jackson-ap

دنیل ال جکسون در نقش استیفلر

در نهایت شوالیه سیاه به قلعه باز می‌گردد. تنها و آماده انتقام. او باقیمانده افراد مزرعه را با خشونتی تارانتیویی می‌کُشد و در انتها عمارت کندلی لند را هم منهدم می‌کند تا اشاره ای نمادین به برچیدن نظام برده‌داری در امریکا کرده باشد و برای کامل کردن این داستان رمانتیک در صحنه‌ای کاملاً عاشقانه شوالیه سیاه، در شبی سیاه، با معشوقه‌اش زیر مهتاب نقره فام دوشادوش به سمت افق می‌تازند.

کوئنتین تارانتینو در فیلم جنگو بی زنجیر با دستمایه قراردادن افسانه‌ای رمانتیک از ملتی که در تاریخ به نژادپرستی شهره‌اند، با تمام توان نژاد پرستی را به باد انتقاد گرفته و از سیاه پوستان تحقیر شده اعاده حیثیت کرده. او که سابقه درخشانی در برداشت و اقتباس از روایتها با قرائتهای شخصی دارد (مانند قرائت شخصی از عملیات کینو در حرامزاده‌های بی افتخار) این بار افسانه‌ رمانتیک زیگفرید و برومهیلدا را بستری برای روایتی تاریخی قرار می‌دهد و از این رهگذر نقدهای اجتماعی خود را نیز با مخاطب درمیان می‌گذارد.

انتخاب قهرمانهای سیاهپوست برای بازسازی افسانه آلمانی، نشان دادن یک آلمانی به عنوان مربی و منجی یک سیاهپوست، گزیدن تم وسترن برای روایتی رمانتیک به صورتی کاملاً کلاسیک همگی از ابتکارها و خلاقیتهای نامعمولی است که فقط از ذهنی تارانتینویی انتظار می‌رود. ذهنی که محدودیتی نمی‌شناسد و هر بار با در انداختن طرحی نو مخاطب را غافلگیر می‌کند.

djangocast-main

از راست به چپ: ؟؟؟، دنیل ال جکسون (استیفلر)، دون جانسون (مالک مزرعه)، لئوناردو دیکاپریو (مالک کندی لند)، کوئنتین تارانتینو (برده فروش)، کری واشینگتون (برومهیلدا)، جمی فاکس (جنگو)، والتون گوجینز (رئیس گنگسترهای کندی لند) و کریستف والتس (شولتز)

Wednesday, February 27, 2013

پیر خطا پوش

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد (حافظ)

یادم می آید چند سال پیش دکتر دینانی یک بار سر کلاس دفتر عقل و آیت عشق به این بیت حافظ اشاره کرد و گفت: «این بیت یکی از ابیات عجیب حافظه» بادقت بیشتری که بیت رو در ذهنم مرور کردم دیدم واقعاً هم بیت شگفتی است. مخصوصاً مصراع دوم که حافظ به نظر پیر آفرین می فرستد و آن را پاک و خطا پوش توصیف می کند. هر چند ممکن است پاکی و خطاپوشی برای نظر پیر در ظاهر دو صفت همراستای هم تلقی شوند اما در کنار اصل نظر یعنی خطا نرفتن در قلم صنع نوعی تضاد ایجاد می کند.

اجازه بدهید داخل پرانتز به نکته لطیفی اشاره کنم. اینکه در تمام اشکال تجسم قلم نقش اصلی را بازی می کند. سطح نازل تجسم توصیف انشایی است که با قلمِ نوشتن انجام می شود. بعد از آن ایجاد نقش اشکال است روی صفحه با قلم موی نقاشی و در بالاترین وجه آن خلق صورتی سه بعدی و حجمی است با قلم حجاری. اما هرچه هست تصویر را قلم می سازد.

اگر نظر پیر خطا پوش است پس در قلم صنع خطایی رفته اما پیر آن را پرده پوشی می کند. این پوشاندن حقیقت خود با پاکی نظر در تضاد است. مگر می شود نظر پاکی حقیقت را بپوشاند؟ کتمان حقیقت عین ناپاکی است اما این حقیقت خود موضوع غامضی است مبتنی بر خطا در قلم صنع. اگر خطای قلم صنع را بپذیریم نظری ناپاک داده ایم که پذیرفتنی نیست و مردود است. اگر خطای قلم صنع را نپذیریم نظری پاکی داده ایم که حقیقتی را پوشانده و نظر غیر واقع باز هم پذیرفتنی نیست. در ظاهر امر قضیه از هر دوطرف به تسلسل واحدی می انجامد مبنی بر اینکه اگر خطا بر قلم صنع رفته باشد نظر پیر غلط است و نپذیرفتنی و اگر خطا بر قلم صنع نرفته باشد پس با دیدن بدیها در عالم هستی ما چشممان را بر واقعیت بسته ایم و نظری داده ایم باز هم نپذیرفتنی. راه حل چیست؟

اگر به این بیت نگاه عمیقتری بیاندازیم می بینیم اشکالی که در فلسفه و عرفان طرح شده در آن مطرح و همانجا هم پاسخ داده شده. این مسأله این است: « اگر خداوند خیر مطلق است و منشأ خیرات است و از او هیچ شری حادث نمی شود پس این بدیهای عالم چیست و از کجا آمده؟» نسبت اشرار خلقت با خدای عین خیر، یکی از آن سؤالهای دنباله دار تاریخ فلسفه است که همیشه گریبان فلاسفه متأله موحد (فلاسفه الهی معتقد به یک خدا) را گرفته است. در توحید افعالی، در عدالت الهی در علم واسعه و بسیاری دیگر از بحثها یک پای قضیه همین بدیهای عالم خلقت است که یا خیر مطلق بودن واجب الوجود را زیر سؤال می برد یا وحدانیتش را. حال اینجا شاعری در یک بیت این شبهه دنباله دار را طرح می کند و پاسخ می دهد. آن هم با یک مصرع!: آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

زشتی های عالم جز دو این دو حالت نیست. یکی آنکه انسان مصدر آن است مثل دروغ، آدم کشی، تخریب طبیعت و غیره و دیگری منشأ طبیعی دارند مثل انواع بلایا و سختی هایی که از طبیعت بر انسان وارد می شود. در حالت اول انسان اختیار دارد که خوب باشد یا بد و اگر راه بد را انتخاب کند طبعاً از او بدی حادث می‌شود اما از آن جهت که اختیار انسان به اراده خداوند است پس طبق توحید افعالی تمامی اعمال او از خیر شر نیز به اراده ذات اقدس احدی است. در این صورت تکلیف تناقض در خیریت اراده خداوند و اشرار حادثه در عالم چه می شود؟ در جواب باید گفت خداوند چنانکه در قرآن مثال زده شده (مَثَلُ نُورِهِ کَمِشکات) مانند فانوسی عالم را به نور خیر خود منور کرده و به انسان اختیار داده تا با اراده خود به این نور الهی نزدیکتر و بالنتیجه صورتش را منورتر کند. اما آیا اگر انسان از این اراده سوء استفاده کند و با دور شدن از مشکات منور الهی خود را در تاریکی فرو ببرد از نورانیت نور الهی کاسته می شود؟ مسلماً نه. درست است که اعمال انسان طبق توحید افعالی به اراده الهی است اما نتیجه اعمال اختیاری انسان به خود انسان بر می گردد نه به ذات احدی. برای همین اشرار حادث از انسان در عالم به خیریت ذات احدیت آسیبی نمی زند و قلم صنع الهی در این خصوص خطا نمی رود.

حالت دوم اشرار حادث در طبیعت است. مثل بلایا، طوفان، حیوانات و حشرات موذی و غیره. آیا واقعاً چنین مصادیقی واقعاً شرند یا انسان آنها را شر می پندارد چون با تمایلات انسانی در تضاد است؟ طوفان، زلزله و غیره همگی اتفاقاتی بر اساس قوانین طبیعتند. رویکرد طبیعت همواره به سمت تعادل است و یکی از ابزارهای رسیدن به تعادل در نظام عالم تخلیه و انتقال نیروهاست که در فرایندهایی رخ میدهند که توانایی طبیعی انسان از تحمل آنها خارج است و انسان آنها را به دلیل تضاد منافعش شر می پندارد در حالی که آنها هم قسمتی از طبیعتند و زیبایی خود را دارند. کم نیستند شاعرانی که خشم طبیعت را ستوده اند و آن را زیبا توصیف کرده اند.

با این تفاصیل ثابت می شود که خداوند متعال عین خیریت و منشأ خیرات است و خطایی در قلم صنعش نیست و آنچه در عالم از او حادث می شود همه زیباست و زشتی‌های عالم از خداوند حادث نمی شود. اینجاست که این بیت عجیب حافظ معنی خود را نشان می دهد:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

Friday, December 14, 2012

وداع با پاییز

تحلیلی بر شعری از صبا میر اسماعیلی به مناسبت خاتمه پادشاه فصلها پاییز

v2 ciuple

آری!ء
میشود در چتر ِ خیس ِ دستهای ِ تو  گریست
باران شد
*
میشود شبیه ابرهای ِ تن خسته از شب
به انتظار ِ صورت ِ خورشید نشست
میشود پیاله پیاله ماه را
در انعکاس ِ مبهم ِ یک برگ، سرکشید
میشود در دستهای ِ تو
زنده شد، زندانی شد،  زن شد
میشود خلاصه ی تمام ِ جاده ها «ماند»ء

حتی
میشود بی بازگشت ترین مسافر ِ دنیا شد
*
میشود تا روزی که دستهای ِ تو هست
عاشق شد، نفرین شد و تمام شد

پائیز 1389
صبا میراسماعیلی

شروع شعر با «آری» است تا علاوه بر تأکید، فضای مثبت و پذیرنده شعر را زمینه سازی کند. این تأکید، اطمینان از وجود سرپناهی در آشفته بازار زمانه است. چتر سرپناهی است که در این باران مشکلات، خیس است تا در سایه خود محل خشک و امنی بسازد برای شاعر. و اضافه تشبیهی «چتر دست» تصویری کامل از این فضا را تداعی می کند. تنها در چتر امن دستهاست که آغوش امنی فراهم می شود برای گریستنی پر از عاطفه و محبت که «باران شدن» استعاره از آن است.

در قسمت دوم شاعر احساساتی لطیف را در قالب تصویر ابراز می کند. تصویری از شب های انتظار که در آن مفهوم امنیت باز هم با معانی ای مترادف با قسمت اول بیان می شود. ابرهای کسالت که در تنی خسته از شب زدگی و افسردگی جامعه، تلنبار شده تنها با چهره خندان خورشیدی زودوده می شود که گرما و دلگرمی می آورد. در این فضای است که حس مبهم آسودگی جرعه هایی از ماه - نماد عاطفه- را در فضایی می ریزد که منعکس کننده برگهای سبز فراغت است. دستهایی که در قسمت اول پیاله آرامشی برای ریختن اشک است اینجا حلقه آغوشی می شود که برکه احساس شده و ماه عاطفه و برگهای سبز آرامش در آن منعکس است.

هرچند قسمت اول و دوم از هم جدا شده اند اما در مفهوم پیوند محکمی دارند. پیوندی که در میانه قسمت دوم با اشاره به دستها کمی صریحترمیشود. در زندانی شدن در زنجیر مردانه این دستهاست که زنانگی شاعر زنده می شود و این زنده شدن زنانگی با حس تعلقی که در زندانی شدنش هست شکل می گیرد و ظریف و زنانه با تکرار کلماتی به آن تأکید می شود. کلماتی که همه با «زن» شروع می شود: زنده، زندانی...

این حس، حسی پایدار است زیرا شاعر خلاصه‌ی تمام جاده‌ها می ماند. ماندن را در گیومه‌ی تأکید می گذارد تا نقطه پایانی بر رفتنها باشد. او که اکنون به مقصد رسیده است چنان در تصمیمش مصمم است که نیازی به بازگشت از راههای رفته نمی‌بیند. نیازی به شرح آنچه در جاده‌های گذشته دیده نیست. برای زندگی در حال خلاصه ای از آنها کافی است.

او که قدم در چنین راه بی برگشتی گذاشته تا وقتی مأمنی از دستهای «تو» باشد خواهد بود. شعر با واژه «تمام شد» خاتمه می یابد. تمام شدن و ذوب شدن شاعر در حسی که شعر القا می کند؟ تمام شدن شاعر از دوگانگی و یکی شدن با «تو»؟ یا «تمام شد» به معنی «همین»؛ به تأکید اینکه چیزی جز این مفهوم که در شعر تشریح شد نیست؟

گره دیگر اینکه، جمله ها با زمان مضارع شروع می شوند و با گذشته به پایان می رسند. می شود ..... شد! این ساختار نوعی سازه مبهم است. صنعت ایهامش در آن است که فعل آخر را می توان هم به مفهوم ماضی گرفت هم به مفهوم مضارع محقق الوقوع. در حالت اول شعر سرسره زمانی است رو به گذشته. مخاطب را از وضعیت حال به خاطرات قبل می برد. و نوعی امید به تکرار گذشته با استفاده از افعال مثبت و استفاده مکرر از شدن را در او تقویت می کند.

در حالت دوم مضارع محقق الوقوع، مفهوم مضارع در ظاهر گذشته دارد. سرکشید: سر بکشد (یا بکشم یا بکشیم) در این حالت شعر کاملاً در حال می‌گذرد. در لحظه. دم غنیمت شمرده می شود. و امکان هر اتفاقی به فردیت انسانها و اراده آنها واگذار می شود. می شود سر کشید، می شود زنده شد. می‌شود باران شد. به شرط آنکه بخواهی. به شرط آنکه غنیمت بشمری.

و این مفهوم مشروط در «تا» متجلی می شود. «تا» حرف ربط زمان نیست که چیزی را از زمانی تا زمان دیگری امتداد بدهد. زمان واحد شعر همین لحظه است حال است. دم است. «تا» شاید دلیل باشد. مثل آنچه سعدی گفت: «تا (به این دلیل که) رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم.» تا اینجا شرط هم هست. اگر دستهایی باشد، شاعر آن دستها را غنیمت می شمرد. و تا وقتی دست های «تو» هست این لحظات ناب هم هست. غنیمت شمردن چنین دم نابی هم هست.

«تا» تأکیدی بر استمرار لحظه‌ایِ تمام شدن شاعر در «تو»ست. چنانکه عشق هر دم از مصدرش افاضه می شود عاشق هم دمادم تمام می شود. و این افاضه و ذوب دمادم «تا» افاضه فیض هست استمرار دارد.

تمام شد.

Saturday, November 24, 2012

نگاهی به عزاداری بوشهری

نگاهی به عزاداری بوشهری

172449125_PhotoL

موقع کودکی، وقتی از تلوزیون فیلم رزمندگانی را دیدم که در مسجد جامع خرمشهر دور محمد فخری می‌چرخیدند و با نوای «ممد نبودی» سینه می زدند، حتی به فکرم هم نمی رسید روزی پایم به جنوب و مجالس سینه زنی آن باز شود و خودم در حلقه عزاداران - که به زبان محلی «بَر» گفته می شود- به سبک بوشهری سینه بزنم. شیوه ای از عزاداری برای امام حسین که هنوز با اینکه دیگر جنوب نیستم در من زنده است و یکی از چیزهایی است که گاهی دلم برایش تنگ می شود.

این نوع سینه زنی به صورت دایره ای است و مداح در میان سینه زنان مداحی می کند و عزاداران به صورت مواج و دایره ای به سینه زدن مشغول می شوند. این مراسم بسیار تماشایی و غم انگیز بر گزار می شود و هر بیننده ای را تحت تا ثیر قرار می دهد. همه متفق القولند که این نوع سینه زنی از بوشهر به دیگر شهرهای جنوب راه یافته است. علی رغم اینکه با کمی تغییر در دیگر شهرهای ایران این سبک را می بینیم ولی زادگاه و موطن این نوع سینه زنی بوشهر بوده است. این سبک سینه زنی را «عباس دریانورد» که خود یکی از مداحان بزرگ و مروجان اصلی آن بود به اهواز برد و در آنجا حسینه ای به نام حسینه بوشهری ها بوجود آورد و این سبک عزاداری را رواج داد.

سینه زنی بوشهری

در ابتدا تعدادی از نوازندگان دمّام، سنج و بوق از کوچه شرع به نواختن می کنند و وارد تکیه می شوند. این موسیقی به نوعی فراخوانی عزاداران برای دعوت به عزاداری است بعد از آن سینه زنی، با نوحه خوانی شخصی که به عنوان «پيشخوان» يا «سرخوان» شناخته شده آغاز می گردد. در ابتدای مراسم خردسالان جوانان و دست اندر کاران مسجد گرد پيشخوان در وسط محل برگزاری مراسم حلقه ای دايره شکل تشکيل مي دهند که به آن «بَر» می گويند.

در مراسم سينه زنی عده‌ای مسئول ساختن و کنترل برها می باشند که آنان را «برساز» يا «سينه گردان» می نامند. شرکت کنندگان برای رعايت نظم و ايجاد فاصله در بر با دست چپ قسمت راست کمر همديگر را می گيرند و با دست راست سينه می زنند. سينه زن ها همراه با حرکت موزون پا (پاکِشیدن) گرد پيش خوان می چرخند و با همسرايی در جواب نوحه‌ی پيش خوان او را همراهی می کنند؛ معمولا در هنگام همخوانی سينه زده نمی شود. حلقه‌ی سينه زنی رفته رفته با شرکت سينه زنان ديگر گسترش ميابد تا جايی که بايد ميان این بر، برای سينه زنان جديد بر ديگری ساخته شود. بدين ترتيب تا آخر مراسم «بر ساز» افزايش تدريجی سينه زن ها را با ایجاد بر اداره می کند. او برای تشکيل بر تازه به جز سينه زن های ماهر محل از افراد سرشناس و سينه زنان معتبری که از محله های ديگر برای عزاداری آمده اند نيز با در نظر گرفتن شرايط سنی آنها استفاده می کند.

این مهم در گذشته به گونه ای رعايت می شده که پس از تشکيل حلقه های سينه زنی، در بر های وسط از ساير افراد محلی و جوانان و آخرين برها از خردسالان و دست اندر کاران مراسم تشکيل می شده است. نوحه های پيش خوانی به دليل کم اهميت بودن کمتر مورد توجه قرار مي‌گيرند به همين دليل شعر و اشعار جديدی برای پیشخوانی بوجود نيامده است. پس از اجرای چهار يا پنج نوحه مختلف «زير واحد» زمانی که ريتم سينه زنی و نوحه ها به اوج می رسد نوحه خوان پس از مکثی که حدود ده تا دوازده ضربه سينه زنی به طول می انجامد با گفتن «واحد» دستوری را برای سينه زن ها صادر می کند.

سينه زن ها که بيش از این همزمان و با جلو و عقب بردن پا ها (برای دور خوردن) بر سينه های خود می کوبيدند به پيروی از دستور واحد فقط يک بار آن هم با جلو آوردن پاهای راست به سينه زنی می پردازند و به این ترتيب ضربه های سينه زنی به نصف تقليل می يابد که بعضيها بی درنگ پس از دستور واحد به به اشتباه می گويند «الله واحد» در صورتی که بايد بگويند «اِلّا واحد» يعنی (فقط يکی). پس از دستور واحد، سينه زنی و نوحه خوانی به اوج مير سد و سينه زنان بويژه آنهايی که در برهای داخلی دايره حضور دارند با هم دست ها را به سوی بالا دراز کرده و هنگام جلو آوردن پاها با خم نمودن بدن محکم به سينه های خود می کوبند. قابل به ذکر است که این نوع سينه زنی از مرزهای ایران نيز پا فرا تر گذاشته اند و در بعضی از شهرهای شعيه نشين عراق به همين شکل با چند تغيير جزی به سينه زنی می پردازند.

ریشه های سینه زنی بوشهری

سینه زنی بوشهری امروزی را «ناخدا عباس دریا نورد» با سامان دادن سبک بوشهری اصیل قریب به صد و بیست سال پیش رواج داد. او اولین فرمانده ایرانی اولین کشتیهای جنگی ایران یعنی مظفر و پرسپولیس بود که در خانواده ای اهل دریانوردی به دنیا آمد. پدر او ناخدا احمد با كشتي هاي بادباني علاوه بر اين كه سرتاسر خليج فارس را طي كرده بود، تا سواحل هند و آفريقا و زنگبار هم دريانوردي نموده بود.

در حدود سال 1255 هجري شمسي خداوند به ناخدا احمد فرزند ذكوري عطا كرد كه او را «عباس» نام گذاردند. عباس تحصيلات ابتدايي را در مكتب خانه فرا گرفت و همين كه به سن دوازده سالگي رسيد به همراه پدرش به دريانوردي پرداخت و چون استعداد و هوش بسيار داشت به سرعت در كشتي راني و دريانوردي مهارت يافت. در يكي از همين سفر ها بود كه پدر وي فوت كرد و او (كاپيتان عباس) كه جواني بي تجربه از فن دريانوردي بود و تنها طي سفر هايي كه همراه پدرش به آفريقا مي رفت اندكي با ره هاي دريايي و سواحل آشنا شده بود و چند بار نيز شخصا سكان كشتي را به دست گرفته بود، عهده دار اداره و هدايت كشتي شد. و كشتي بدون ناخدا را از زنگبار به بوشهر رساند. عباس كه بعد ها به «كاپيتان عباس» و «ناخدا عباس» شهرت يافت نام خانوادگي «دريانورد» را براي خود انتخاب كرد از راه مفاخرت گفته:ء

ليك از فضل خداوند كريم ذوالمنن

وارث دريانوردي باشم از جد پدر

ناخدا عباس در مسافرت ها به واسطه ي معاشرت و آميزش با مردم ممالك خارجه به زبان هاي انگليسي، هندي، آلماني، فرانسوي، و ژاپني آگاهي كامل داشته و با آن ها تكلم مي كرده و اشعاري هم به زبان هندي گفته است.

ناخدا عباس دريانورد در مقام فرماندهي كشتي مظفري(اولین کشتی جنگی ایران که ناصرالدین شاه از بلژیک خرید) به درجه كاپيتاني ارتقا يافت و اجازه پوشيدن لباس فرماندهي در يايي را به دست آورد. او نه تنها چند هزار بيت از اشعار شعراي فارسي زبان را از حفظ داشت بلكه خود نيز شعر مي گفت و بسياري از مرثيه ها و نوحه هاي مذهبي او در سراسر خليج فارس معروف و مشهور است. وي بعد از اين كه كشتي مظفري از كار افتاد فرمانده ناوچه هاي توپدار و ضد قاچاق گمرك بوشهر شد. ناخدا عباس دريانورد در دوران سلطنت رضا شاه خدمات بزرگي در شناسايي راه هاي آبي و سواحل ايران براي دولت و نيروي دريايي انجام داد. او كاشف راه دريايي خورموسي تا بندر شاهپور (بندر امام کنونی) و سپس معشور (ماهشهركنوني) است و بيشتر علامت گذاري دريايي در اين راه دريايي با نظر او بعمل آمده است.

چون كاپيتان عباس اطلاعات كاملي از وضع سواحل و خليج فارس داشت، موقعيت خورموسي را معرفي كرد و همين امر سبب شد كه بندر شاهپور در كنار آن ساخته شود و پس از تاسيس نيروي دريايي كه به دستور رضا شاه صورت گرفت، مدت ها با سمت ناوسرواني عهده دار امور دريايي بندر شاهپور بوده است. رضا شاه که به اطلاعات و تجربيات عميق كاپيتان عباس در امور بندري و دريانوردي واقف بود، مدت شش ماه او را به همراه خود به شمال برد تا در آن جا مطالعه نموده و براي تاسيس نيروي دريايي دریای خزر طرح ها و نظريات و پيشنهاداتي ارائه کند.

عباس دریانورد معروف به ناخدا

كاپيتان عباس برخلاف انتظار در سال 1320 شمسي بازنشسته شد و اين امر باعث رنجش او گرديد ولی دوباره در سال 1325 به خدمت فراخوانده شد و باز در سال 1329 شمسي بازنشسته شد. او در سن 78 سالگي در سال 1333 هجري شمسي در اهواز و فات يافت و در بقعه امامزاده علي بن محمد زيار مدفون گرديد.

روس سنگ مزار ش اين ابيات را از خود او نوشته اند:ء

من از خدمت آب و اين خاك پاك

نياسوده ام جز به وقت هلاك

از ناخدا عباس دریانورد اشعار نغز بسیاری در رثای اهل بیت به جا مانده که به دو نمونه زیبا از آنها اشاره می شود.

سینه زنی واحد، شعر عباس دریانورد. برای دانلود مداحی این شعر با صدای امیر کردی زاده (پسر مرحوم بخشو) اینجا را کلیک کنید.

در کربُبلا شورش محشر بود امشب

در قلب حسین از ستم اخگر بود امشب

از هیبت این شب به فغان دختر زهرا

ز اندیشه فردای برادر بود امشب

با لحن حجازي به نوا گشته سكينه

تا بر سر گهواره ي اصغر بود امشب

با درد و الم سخت قرين گشته به مردن

بس عابد بيمار به بستر بود امشب

در خیمه همه اهل حرم زار و پریشان

از آه و فغان دیده ز خون تر بود امشب

بر زانوی غم با دل پر حسرت و گریان

زینب ز غم مرگ برادر بود امشب

لیلا شده ماتم زده با حالت مضطر

اندر غم مرگ علی اکبر بود امشب

کلثوم حزین با دل پر خون و پریشان

در ماتم عباس دلاور بود امشب

گردیده رباب خون جگر از حالت اصغر

اندر سر گهواره مکدر بود امشب

با ناله و غم مادر قاسم شده دمساز

در حجله عروس خسته و مضطر بود امشب

قاسم چو یکی طایر بشکسته پر و بال

تا صبح ز غم دیده او تر بود امشب

در خلد برین از غم فردا شده دل خون

از بهر حسین زار پیمبر بود امشب

زهرا ز غم مرگ حسین گشته پریشان

خون در جگر ساقی کوثر بود امشب

گردیده حسن با جگر پاره عزادار

بر سینه زنان بهر برادر بود امشب

افسرده زغم دیده محزون و دل افگار

جد تو حسین سبط پیمبر بود امشب

ای شیعه در این بزم عزا اشک فشانید

در بزم حسین حضرت داور بود امشب

یک شب ز حیات شه دین بیش نمانده

جبریل امین واله و مضطر بود امشب

بر زینب و کلثوم و همه عترت طه

رنج و محن از چرخ ستمگر بود امشب

یک دشت پر از همهمه لشکر اعدا

در دست همه نیزه و خنجر بود امشب

نوحه‌ای از ناخدا عباس دریانور با تضمین اشعار حافظ

لبالب گشته از خونابه ی غم ساغر دل ها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

بگرداب بلای کربلا زینب زغم می گفت

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

میان خاک و خون ای جان خواهر خفته ای تا کی

جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها

به خون رنگین محاسن کرده ای از حنجر اصغر

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

زپیچ سنبل مشکین گیسوی علی اکبر

زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دل ها

عروس بینوا با صد نوا می گفت با قاسم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

دمادم شهربانو سر به زانو می زد و می گفت

مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دِع الدُنیا و اَمِهلها

غم قتل حسین ای دل بود هر روزه درد افزون

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها

بنال ای «ناخدا» اندر عزای زاده‌ی زهرا

که تا روز قیامت سوخت باید جمله‌ی دل ها

مداحان معروف سبک بوشهری

سبک بوشهری به دلیل روش خاص عزاداری، سینه زنی و ردیفهای موسیقایی به خصوص، یکی از شاخصه های فرهنگی نوار ساحلی خلیج فارس به خصوص بوشهر است. از میان مداحان معروف این سبک می توان به آقایان جهانبخش کردی زاده (بخشو)، گراشی، صبحدم و عباس دریانورد اشاره کرد. در این میان بَخشو (جهانبخش کردی زاده) از دیگر مداحان بوشهری معروف تر است و بسیاری از سبکها و تمهای مداحی بوشهری هنوز از سبک مداحی او نقل می شود.

جهانبخش کردی زاده معروف به بخشو

جهانبخش کردی زاده فرزند مفتاح در سال 1315در محله باغ ملا بوشهر متولد شد. او در آغاز نوجوانی به نوحه خوانی علاقه مند بود و از کودکی به همراه پدرش به مسجد امامزاده مي‌رفت و به نوحه خوانی سيد علی مهيمنيان گوش ميداد و مورد تشويق خانواده جهت نوحه خوانی قرار مي‌گرفت. موسيقی مذهبی بوشهر بخصوص نوحه خوانی و مرثيه سرايی بخش مهمی از شهرت و رواج خود را مديون صدای دلنشين و فراگير بخشو می باشد. بخشو علاوه بر نو حه خوانی موسيقی نيز مي‌دانست و نی جفتی و سازهای ضربی را به خوبی می نواخت و در خيام خوانی، شروه، مصيبت، چاووشی، بيت، صبحدم، مناجات و ذکر نيز از بهترين ها قلمداد می شد .تن صداي مرحوم کردي زاده به گونه اي بود که بعد از خواندن در چهار محل از شهر، به هيچ وجه تغييري در آن ايجاد نمي شد و زنگ صداي ايشان گيراتر مي شد و به قول احمد آرام صداي ملکوتي مرحوم جهانبخش کردي زاده هر شنونده‌اي را مجذوب خود مي‌کند. هنر موسيقائي او در آن بود که بدون ديدن دوره خاص و دانش کلاسيک، به طور خود جوش و خدادادي از تکنيک ديافراگم و برون صدا درسينوس هاي خود بهره مي جست.

ء«ناصر تقوایی» کارگردان هنرمند ایرانی در سال 1349 شمسی مستندی با نام «اربعین» از عزاداری در بوشهر ساخت که در آن مرحوم بخشو مداحی می کند. قسمتهایی از این مستند را در زیرمی‌توانید ببینید.

یکی از تمهای تأثیر گذار و ماندگار که اکثراً مداحی بوشهری را با ریتم آن می شناسند ریتم «ممد نبودی ببینی» است. این نوحه که به یاد محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر اولین بار در مسجد جامع آن شهر توسط محمد فخری خوانده و بعدها توسط کویتی پور و ارکستر سمفونی و گروه کر باز خوانی شده، از آهنگی استفاده می کند که سالها قبل مرحوم بخشو آن را ابداع کرده بود. متن اصلی نوحه درباره فغان و درد و دل لیلا با امام حسین در رثای به میدان رفتن اکبر است که در ادامه آورده شده. مداحی این شعر را با صدای آقای کشتکار می توانید از اینجا دانلود کنید.

لیلا بگفتا ای شه لب تشنه کامان

دستم به دامان آقا الامان

رودم به میدان می رود در چنگ گرگان

از هجر اکبر مشکل برم جان

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

شب ها نخفتم تا سحر پای گهواره

تا تو را کردم هیجده ساله

کردی امیدم نا امید این بود خیالت

رفتی ز دنیا شیرم حلالت

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

دارم امیدی از خدا یک بار دیگر

در برم آید نوجوان اکبر

گردم به دور قامتش دستی به گردن

بوسم دو چشم شهلای اکبر

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

ای زینب محزون بیا کن تو امدای

تا بُریم امشب رخت دامادی

اهل حرم گویند سرود اندر این وادی

از بهر اکبر تا کنیم شادی

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

محزون سرو سینه زند از بهر اکبر

می کند نوحه با دو چشم تر

گردد شفیعت ای جوان در صف محشر

از سر جرمت بگذرند دیگر

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

از دیگر تمهای معروف بخشو می توان به تم «أَ لِّلیل لیل عزاست» و «شیعه ماه غم آمد» اشاره نمود. بخشو حین بازگشت از زیارت مشهد مقدس در نوزده مرداد هزار و سیصد و پنجاه و شش در شیراز بر اثر حمله قلبی درگذشت و پس از تشییع جنازه باشکوهی در جوار امامزاده محمد باقر بوشهر به خاک سپرده شد.

منابع:ء

کتابها:ء

اهل ماتم - نویسنده و محقق محسن شریفیان

دوهزار و پانصد سال بر روي درياها - دريابد فرج ا... رسايي

دريانوردي ايرانيان- اسماعيل رائين

اینترنت:ء

http://dashtiha.blogfa.com/cat-58.aspx

http://mosquearasool.persianblog.ir/post/16

http://morwari.blogfa.com/post-1.aspx

Tuesday, August 07, 2012

مردی دلشیفته و کودکی پراکنده ذهن در لباس یک دلقک

 

 

 

 

مردی دلشیفته و کودکی پراکنده ذهن در لباس یک دلقک

[i]تحلیلی بر رمان عقاید یک دلقک اثر هاینریش بُل- برنده نوبل ادبی 1972

clown16

 

 

هانس شنیر، 28 ساله، دلقک و بازیگر پانتومیم است. زندگی روزمره ای ندارد. آپارتمانی متوسط در بن – زادگاهش- از پدر بزرگ ثروتمندش هدیه گرفته و این تمام دار و ندار اوست. کارش این است که صورت را سفید و دماغ را قرمز ‌کند، پوستیژ به سر گذارد و با صورت دلقکها روی سن پانتومیم انفرادی اجرا کند. پانتومیم ورود و عزیمت، اسقف اعظم، سخنرانی مدیر عامل و ... هانس زندگی روزمره (به معنی عام) ندارد. حتی به حدی روزمرگی گریز است که حاضر نیست یک نمایش را بیش از چند بار اجرا کند. ذهن جوشان او سوژه جدیدی پیدا می‌کند و نمایشی حول آن ترتیب می‌دهد. هانس ذهنی آشفته دارد و تفکراتش مثل یک میمون وحشی از این شاخه به آن شاخه می پرد. شهر به شهر رفتن و اجرای برنامه های متعدد برای محافل مختلف برنامه زندگی‌اش را کاملاً شناور کرده و همین بیقاعدگی تبدیل به روزمرگی او شده. هانس طی دو سه سال اخیر بعد ازفرارش با ماری از بن، دلقک موفقی بوده و نظر منتقدان را جلب کرده است. اما از وقتی ماری او را ترک کرده زندگی هانس به هم ریخته. میگرنش عودت کرده و مالیخولیا گرفته. راه درمان و تسکین سردردهای مزمن و مالیخولیای هانس دو چیز بیش نیست «الکل و ماری». ماری او را ترک کرده پس تنها گزینه با قیمانده الکل است. بُل با گنجاندن جملاتی از این دست در جای جای داستان شیفتگی بی حد و حصر هانس به ماری را به زیبایی نشان می دهد. «دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد خیلی زود تر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند.»( فصل اول صفحه 9) این را نویسنده از زبان هانس در اوایل داستان می گوید و خط کلی روایت داستان را ترسیم می کند. سقوط یک دلقک دلشیفته.

عقاید یک دلقک از صبحی شروع می شود که هانس سه هفته بعد از غیب شدن ناگهانی ماری به زادگاهش- بُن- باز می گردد. آخرین چیزی که از ماری دیده یادداشتی تک جمله ای در اتاق هتل بوده و بس: «من باید راهی را که انتخاب کرده ام بروم»( فصل هشتم صفحه 103). او طی این سه هفته به تمام موفقیتهای چند ساله اش پشت پا زده و با هر نمایش بیش از قبل اعتبار هنری اش را زیر سوأل برده. از یک هنرمند خوشفکر تبدیل به دلقکی الکلی شده که در نمایش آخر مخاطب بدون هیچ خنده‌ای از او ناراضی بوده. با زمین خوردن عمدی هانس روی سن، مردم آهی از روی همدردی کشیده اند و پرده پایین افتاده و او هم کشان کشان از صحنه بیرون رفته. حال وی با پایی متورم از زمین خوردنش روی سن و با کمترین پول از پله های ایستگاه قطار بن بالا می آید و به مقصد آپارتمانش تاکسی می گیرد. رمان طی350 صفحه و 25 فصل در فاصله زمانی صبح تا شب اولین روز ورود هانس به بن اتفاق می افتد.

هنر هاینریش بُل - نویسنده آلمانی- در این است که توانسته بازیگوشیهای میمون ذهنی نویسنده را دستمایه قرار داده و با تصویر گذشته قهرمان داستان و شخصیتهای جانبی، زمینه خوبی از مناسبات اجتماعی و سابقه معاصر طبقه بورژوای روشنفکر نما و طبقه سرمایه دار آلمان پس از جنگ را در داستان ترسیم کند و با شخصیت پردازی‌ای مناسب طی مکالمات تلفنی هانس با افراد دور و برش حال آنها را (در دهه 70) به تصویر بکشد. برای نیل به چنین هدفی لازم است داستان به صورت اول شخص بیان شود. ابتکار نویسنده برای تصویر کردن موقعیت آدمهای آنسوی گوشی تلفن مبتکرانه است. هانس می تواند از پشت تلفن بوها را تشخیص دهد. درنتیجه توصیف آنچه در آنطرف گوشی تلفن میگذرد باور پذیر می شود. با کنار هم قراردادن خاطرات گذشته راوی داستان و دقت به مکالمات تلفنی او با شخصیتها در زمان حال و توصیف بوهای آنسوی گوشی، پازل زمینه داستان کامل می شود.

کلیت داستان به این شکل است که هانس که با پشت پا زدن به موفقیتهای هنری اش وضعیت اقتصادی اسف باری پیدا می‌کند و به بن باز می‌گردد. او با رسیدن به خانه سراغ دفتر تلفنش می رود تا با تماس گرفتن با آشنایان از آنها درخواست کمک کند. اما ذهن مغشوش او هر بار در میانه هر اتفاق خاطره ای را به یاد می آورد و با یادآوری آن خاطره تصویری از وضع گذشته هر کدام از شخصیتهای فرعی خلق می گردد. این پراکنده ذهنی به حدی است که گاهی او با دیدن یک اسم در دفتر تلفن، کمد لباسهایش که دیگر لباسهای ماری در آن نیست، یا حتی به هم ریختگی آشپرخانه خاطره ای در ذهنش تداعی می‌گردد و چنان در تخیل آن محو می شود که کار اصلی را از یاد می برد. تخیلات و خاطرات هانس گاهی چنان عمیق اند که فصلی از کتاب را به خود اختصاص می دهند و خواننده نیز مثل راوی داستان حتی فراموش می کند چطور به این قسمت از ماجرا کشیده شده است. این اتفاق برای ما نیز پیش آمده. گاهی چنان ذهنمان مغشوش و پراکنده است که افکار و ذهنیات فرعی، برنامه های اصلی را از یادمان می برد. به اتاق می رویم تا کتابی برداریم اما در همین فاصله کوتاه بین هال تا اتاق درگیری ذهنی، ما را از کار فارغ می کند و با ورود به اتاق فراموش می کنیم برای چه کاری آنجا رفته ایم و بعضاً با انجام کار دیگری رسیدگی به اصل کار را از یاد می بریم. هانس در تمام طول داستان چنین است. در فاصله پیدا کردن نامها در دفتر تلفن، در فاصله یک حمام کوتاه، در زمان کوتاه پختن تخم مرغ با کنسرو نخودفرنگی چنان در تخیلات، تحلیلها و خاطراتش فرو می‌رود که گاهی اصل کار فراموش می شود و خواننده چنان در این اتفاقات بی برنامه و کاتوره ای همراه هانس درگیر وقایع می شود که فراموش می‌کند فصلی از داستان را در این فاصله کوتاه ورق زده. هنر هاینریش بُل در آن است که علی رغم برداشتن مرز خیال و واقعیت در زندگی هانس و ذهن مخاطب، همچنان داستان را رئالیستی روایت می‌کند و وارد فضای سورئال نمی شود. به غیر از دو قسمت در داستان، مخصوصاً فصل 14 که هانس در وان حمام آینده را تصور می کند بقیه رمان کاملاً رئالیستی روایت می شود و صد البته که بین این دو قسمت کوتاه سورئال و قسمتهای رئال مرزبندی پررنگی وجود دارد.

حالت رفتاری هانس شنیر کاملاً ناپایدار و کودکانه است. گویی او هیچ وقت بزرگ نشده و همچنان همان کودک بازیگوش مانده. هاینریش بل به این نکته هیچ اشاره مستقیمی ندارد. اما نبود بلوغ در تمامی تصمیمات قهرمان- راوی داستان نمود دارد. هانس با لجاجتی کودکانه تصمیم می گیرد از فرصتهای تحصیلی و شغلی فراوانی که خانواده متول او می توانند برای فرزندشان ایجاد کنند دست بکشد و با اتمام تحصیلات متوسطه در دکان لوازم التحریر فروشی دِرکوم - مردی با تفکرات مارکسیستی که رابطه خوبی با امثال پدرش ندارد - شاگردی کند. (ریشه های این لجاجت طی داستان در بازگویی گذشته هانس و توصیف رابطه فعلی او با خانواده اش به روشنی واکاوی می‌شود.) در این مغازه او به ماری، هم مدرسه‌ای‌اش که دختر درکوم است نزدیکتر می شود و بعد از مدتی نسبت به او احساس شیفتگی می کند. هانس صبح اولین هم آغوشی، تصمیم می‌گیرد با ماری از بن فرار کنند. او زمان فرار از بن یک دلقک حرفه ای نیست. تنها یک جوان لوازم التحریر فروش است که از زمان دبیرستان با لودگی و دلقک بازی اطرافیان را شاد می‌کرده. اما حالا تصمیم می‌گیرد از این ادابازی کسب درآمد کند. منطقاً با چنین وضعی، یک زوج جوان که از حمایتی برخوردار نیستند به راحتی اسیر مشکلات اقتصادی می شوند. هانس با یادآوری خاطراتی از گذشته وضع اقتصادی رقت بار اولین ماههای فرارش با ماری را برای خواننده شرح می‌دهد. این وضعیت با بارداری ناخواسته و سقط جنین ماری بغرنجتر می‌شود. اما هنوز حس شیفتگی دوطرفه به اندازه ایست که تحمل سختی را آسان می‌کند.

اما تفاوت هانس و ماری عمیقتر از آن است که بتواند آنها را در دراز مدت کنار هم نگاه دارد. هانس زندگی باری به هر جهت روزانه دارد. بدون پس انداز مالی و بدون آینده ای واضح و برنامه ریزی شده. یک زندگی کاملاً در حال. او هیچ قید و بند سیاسی، اجتماعی و مهمتر از آن مذهبی ندارد. در خانواده ای بزرگ شده که از تعصب پروتستانی خالی است و به راحتی اجازه می دهد یکی از اعضا (لئو، برادر هانس) به کسوت کشیشهای کاتولیک درآید. منش خانواده شنیر کاملاً بی قید و سرمایه محور است. همانطور که در جنگ خانه خود را در اختیار نازیها قرار می دهد و دختر خانواده را به خط مقدم برای خدمت در آتشبار می فرستد بعد از جنگ با تشکیل انجمنهای اجتماعی سعی در برقراری قرابت با جامعه امریکا دارد و با یهودیها ابراز دوستی می‌کند. از لحاظ اجتماعی هم مادر خانه با بسیاری از همسالان سرگرم فعالیتهای اجتماعی بروژوایی مثل دوره ماهیانه قرابت اقوام و نژادها است. او در جوانی به نویسنده ای به نام شنیتسلر که در خانه شان مقیم بوده نظر داشته. پدر نیز با استفاده از موقعیت خود معشوقه اختیار کرده و این مسأله چنان با خونسردی در داستان عنوان می شود که انگار هیچ مرز اخلاقی‌ای وجود ندارد.

خانواده ماری (که تنها درکوم است) برخلاف خانواده هانس فقیر، ثابت قدم و تا حدی ایده آلیست است. حقارت و فقر زندگی ماری در فصل هفتم به وضوح توصیف می‌شود. برخلاف تمول و تجمل گسترده خانواده هانس که وجوه مختلفش در مقاطع مختلف داستان از زوایای مختلف بررسی می‌گردد. ماری و پدرش هر دو به نوعی ایده آلیسم معتقدند. درکوم مارکسیست، ایده آلیسم دیالکتیک دارد و ماری ایده آلیسم مذهبی. برای همین حاضر نیستند از مواضع فکری خود دست بردارند و البته که هر دو در زندگی به نوعی بهای آن را می دهند. درکوم با فقر اقتصادی و فشار نازیها و ماری با شکست در زندگی.

روش زندگی قهرمان داستان کاملاً شناور در زمان و مکان است. او حاضر نیست علی رغم همراهی چند ساله با ماری و سقط جنین های مکررش، او را به عقد رسمی خود درآورد. هانس در هتلها از نحوه زندگی‌اش راضی است و بدون هیچگونه توجهی به ماری تنها از او انتظار همراهی عاطفی و جنسی دارد. تا جایی که ماری چند جا این مسئله را به روی هانس می آورد. جایی به او می‌گوید از او می ترسد، و در جای دیگری از هانس گله می کند که او را به درستی نشناخته است.

برعکس هانس، ماری فردی است مذهبی و مقید چنانکه بعضی مواقع باید در جو کاتولیکی دوستانش تفکرات مذهبی اش را دنبال کند او به عنوان یک زن انتظار حداقلهای زندگی متأهلی‌ای را دارد که در شهر به شهر و هتل به هتل رفتنهای هانس خبری از آن نیست. هرچند هانس به سیستم تک همسری تأکید دارد اما عملاً مجردی زندگی می کند و این کولی وار زندگی کردن برای زن زندگی مثل ماری قابل تحمل نیست. لاقیدی را هانس از خانواده اش به ارث برده. با این تفاوت که لاقیدی آنها تابع عقل معاش و ضامن پیشرفتهای مادی آنهاست اما لاقیدی هانس نوعی لاقیدی کودکانه، لجوجانه و ناپخته است که او را به انحطاط می کشاند.

اصرار نگارنده این سطور در استفاده از واژه «شیفتگی» به جای «عشق» نیز به دلیل همین تفاوتهای عمیق هانس و ماری در پس لایه نازک عاطفه آنهاست. در شیفتگی صرفاً احساسات دخیل است و در لحظه حادث می شود (مثل تصمیم هانس و ماری برای فرار از بن)، برخلاف عشق که ناشی از شناخت و نزدیکی روحی طرفین در گذر زمان است. این گذر زمان آفت رابطه هانس و ماری است و در انتها به جدایی آنها می انجامد. پس آنها شیفته هم اند نه عاشق هم.

هرچند از رابطه ماری و تسوپفنر در داستان تنها به ذکر کلیات اشاره می شود اما همین کلیات کافی است تا به پایداری رابطه ایندو پی ببریم. ماری و تسوپفنر در مدرسه و «حلقه کاتولیکهای مترقی» حضور دارند. هر دو از قشر خرده بورژوای مذهبی هستند. هر دو خانوادشان به خاطر ایده‌آلیسم فکری و سرسختی اعتقادی هم در جنگ و هم بعد از آن تحت فشار بوده‌اند. (دقیقاً بر خلاف خانواده شنیر که در هر شرایطی از آب کره گرفته.) هر دو خانواده به نوعی فرهنگی اند. پدر تسوپفنر معلم و درکوم پیر لوازم‌التحریر فروش است. تسوپفنر اهل زندگی متأهلی خورده بورژوآیی متدیانه است. برای همین بلافاصله ماری را عقد می کند و برای ماه عسل به رم می‌روند. شهری که علاوه بر جاذبه های روشنفکرانه متعددش مرکز کاتولیکهای جهان است. استحکام چنین رابطه به راحتی قابل نتیجه گیری است.

رفتار کودکانه هانس شنیر این فرصت را در داستان فراهم کرده تا طبقات مختلف جامعه آلمانی دهه هفتاد اعم از سرمایه دار، مذهبی، بورژوآ و ایده‌آلیست با هنری آمیخته به قاطعیت نقد شود. قهرمان داستان از خانواده متول و فرصت طلبش فقط لاقیدی را به ارث برده و مایه‌ای از عقل معاش ندارد. برای همین با رفتار و استدلالهای کودکانه، رفتارها و ناهنجاریها را به باد انتقاد می‌گیرد. دقیقاً به روشی که کودکی معصوم از رفتارهای متناقض و بعضاً متضاد آدم بزرگها تعجب می‌کند و با ساده ترین سؤالهایش آچمزشان می‌کند. اما با این همه اثر هنری هاینریش بل به یک اثر منبری و موعظه‌گر تبدیل نشده. در آثار موعظه گر نویسنده به بهانه‌ای داستانی(مثل سخنرانی رئیس، مونولوگ یکی از شخصیتها در جمع دوستان و...) داستان را رها می‌کند و به موعظه گویی می پردازد. در این قسمت بار داستان پردازی وجود ندارد و یک مقاله، تحلیل یا ایده به صورتی مقاله وار از دهان یکی از شخصیتها روایت می شود. خوشبختانه در این رمان به چنین نقطه ضعفی برخورد نمی کنیم. هرچند در جای جای داستان قهرمان در حال شرح خاطرات و بحث در مورد تفکرات خود است اما هیچ قسمتی از عناصر داستان پردازی خالی نمی شود و ایده ای به مخاطب تحمیل یا حتی معرفی نمی گردد.

 

TheClown_AF

هنر بل دقیقاً همین است که ناهنجاریهای جامعه صنعتی را از زبان صادقانه یک کودک 28 ساله به تصویر می‌کشد چنان ساده و بی آلایش که قضاوت کردن برای مخاطب بسیار آسان است. نویسنده وضعیت مردم را در حکومت فاشیستی آلمان بسیار موجز توصیف می کند: آن زمان دختران جوان ناگزیر بودند خود را داوطلبانه به آتشبار ضدهوایی معرفی کنند (فصل چهارم صفحه 27) گنجاندن واژه های «ناگزیر» و «داوطلبانه» به وضوح نشان دهنده انتخابی میان جبر و جبر برای مردم آن زمان است. رفتار نازیها و تأثیر فاجعه بار اعتقادات آنها بر برخی نوجوانان نیز در روایتهای محاکمه هانس در 6 سالگی، کشته شدن جورج نوجوان با نارنجک دستی و تعبیر مختصر و مفید هربرت کالیک 14 ساله از کشته شدن جورج به زیبایی نشان داده می شود: «خوشبختانه جورج یک بچه یتیم بود» (فصل چهارم صفحه 33) ء

کودک درون هانس عقب ماندن عقاید مذهبی از مقتضیات زمان را هم به نقد می‌کشد. او با تصویر اسقف زمرویلد که علی رغم تمجید از درکوم نزد ماری، بچه ها را تشویق می کند که از لوازم التحریر فروش مارکسیست چیزی نخرند و از طرفی با سرمایه داری مثل پدر هانس با باشگاه می رود و مشروب می خورد، به راحتی نشان می دهد که حتی افرادی که در جامعه تقدیس می شوند در تزویر و ریا دست کمی از سرمایه دارهای پول پرست ندارند. او از مردم متدین که علی رغم نقاب مذهبی که برچهره دارند همچنان طماع وریاکارند اینطور انتقاد می کند: به گمانم از پروتستانهایی نظیر کوسترت  که واقعاً موفق شد مرا به حیرت وادارد - هنوز می‌توان انتظار چیزهای شگفت انگیز داشت اما در مورد کاتولیکها باید بگویم که دیگر چیزی وجود ندارد که مرا به تعجب وادارد. (فصل دوم صفحه 19).ء

اما تیغ تیز انتقاد هاینریش بل که از آستین هانس شنیر بیرون آمده بیش از هر طبقه ای بر گردن بورژواها و سرمایه دارها فرود آمده. نویسنده‌ای مانند شنیتسلر نازی که به خاطر رمان غیر اخلاقی عشق بازی فرانسوی ممنوع القلم می شود، بعد از جنگ بدون اشاره به سوابق نازی خود از ممنوع القلم شدنش در زمان نازیها استفاده می‌کند. یا سرمایه دارهایی مانند خانواده شنیرکه « نه حافظه درست و حسابی دارند و نه وجدانی که باعث عذابشان شود» (فصل 5 صفحه 43) و تنها به دلیل گره خوردن منافعشان با عقاید وطن پرستانه، داد وطن سر می‌دهند. شنیر وطن پرستی منفعت طلبانه خانواده‌اش را اینطور توصیف می‌کند: وقتی با خودم فکر می‌کنم که از دونسل پیش تا کنون بخش قابل توجهی از سهام معادن ذغالسنگ در انحصار خانواده ما بوده است، دلشوره آنها را برای خاک مقدس آلمان درک می‌کنم. هفتاد سال است که خانواده‌های شنیر خاک آلمان را که باید تحمل زیادی هم داشته باشد می‌کاوند و از این طریق جیبهایشان را پر پول می کنند. (فصل چهارم صفحه 31). کودک 28 ساله داستان ما، علی رغم لحن انتقادی‌ای که در توصیف افراد و طبقات اجتماعی دارد شیفتگی اش را نسبت به ماری به زیبایی شرح می دهد.ء

41MP874H3CL

رمان عقاید یک دلقک به همان زیبایی و ملایمتی که آغاز می شود و اوج می‌گیرد روبه پایان می‌گذارد. نویسنده ضمن شرح تصمیم هانس برای گیتار نوازی در ایستگاه مترو دقیقاً با ذکر آنچه او روی مقوا خواهد نوشت، ذغال سنگی که کنارش خواهد گذاشت و آهنگ مذهبی ای که خواهد خواند تصمیم کودکانه او را برای انتقام جویی و به خشم آوردن تمامی کسانی که در اقشار و طبقات مختلف جامعه با او آشنایی دارند اعم از سرمایه دار، متدین، بورژوآ و ... نشان می‌دهد. انتقام جویی از دوستان برای کاری که عملاً خود مسبب آن بوده است. بل در آخرین قسمت داستان گریم هانس را شرح می‌دهد. گریمی پوسته پوسته و ترک خورده روی صورت هانس که عملاً نمادی از شخصیت ناپایدار و ترک خورده کودک 28 ساله داستان است. کودک دلشیفته داستان با صورتی پوسته پوسته و ترک خورده و کنایه نیشداری برمقوا و ذغالسنگی در کنارش در عمومی ترین نقطه شهر (ایستگاه قطار) دعاهای مذهبی را با گیتار می نوازد و منتظر معشوقی می ماند که با شوهرش به رم رفته است.

داستان یک نتیجه منطقی از روایت گذشته و حال دلقکی ناسازگار با سیستم و مطرود از آن بازگو می‌کند: انتظاری ابدی برای معشوقی از دست رفته و گدایی روی پله‌های ایستگاه قطار با وجهه‌ای شکست خورده در جامعه.ء


[i] عقاید یک دلقک - هاینریش بُل - محمد اسماعیل زاده - نشر چشمه – 1390- چاپ شانزدهم

Friday, May 11, 2012

نگاهی به مادر

 

 

 

نگاهی به مادر

 

 

1_1_~1

 

 

مدتها در این فکر بودم تا برای تحلیل فیلم یا شعری، یک دیالوگ تحلیلی یا یک پست صوتی در بلاگم بگذارم. وقتی این ایده را با دوست عزیزم وحید مشرف در میان گذاشتم استقبال کرد و تحلیل فیلم مادر رو پیشنهاد داد. مطالعه و پیگیریهای مقدماتی من  و وحید برای غنی تر کردن این مصاحبه/مکالمه هنری زمان رو به چهارشنبه 20 اردیبهشت کشید. موضوع وقتی جالبتر شد که انتشار پست مصادف شد با سالروز میلاد سیده النساء العالمین و روز مادر و من صبح امروز که این پست منتشر میشه به صورت کاملاً غیر مترقبه و بدون بر نامه ریزی ای در قطعه هنرمندان بهشت زهرا بر مزار «مادر» یعنی خانم «رقیه چهره آزاد» حاضر شدم و علاوه بر قرائت فاتحه، به او ادای احترام کردم.ء

IMAG0242

نگارنده مطالبی را در این مکالمه عنوان کرده که با راهنمایی های خواهر محترم لزوم اصلاح آنها احساس شد. فیلم مادر در ســـــــــــــــــال 68 ساخته شد. موسیقی فیلم توسط ارسلان کارمکار ساخته و توسط گروه کامکارها نواخته شد. این فیلم در هشتمین جشنواره فیلم فجر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن برای رقیه چهره آزاد در نقش مادر و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای اکبر عبدی در نقش غلامرضا شد. فیلم مادر در آن جشنواره برای بردن سیمرغ بلورین بهترین فیلم با همامون اثر داریوش مهرجویی و مهاجر اثر ابراهیم حاتمی کیا رقابت کرد اما جایزه بهترین فیلم به مهاجر ابراهیم حاتمی کیا رسید.ء

در ابتدا قرار بود نقش محمد ابراهیم به عزت اله انتظامی واگذار بشود. اما در نهایت محمد علی کشاورز آن نقش را ایفا کرد. خالی از لطف نیست اگر بدانید این فیلم دوبله شده. یعنی صداها، صدای خود بازیگران نیست. برای همین دوبله این فیلم هم از دوبله های ماندگار سینمای ایران است که در آن هنرمندان دوبله متعددی با صدای خودشون در فیلم ایفای نقش کردند. دوبلورهای فیلم عبارتند از:    ء

jamalgolamrezamohamad ebrahim……………395464_214629075290343_100002297557610_467740_890728909_n

منوچهر اسماعیلی ………… محمد ابراهیم (محمد علی کشاورز)، غلامرضا (اکبر عبدی)، جمال (جمشید هاشم پور)ء

25854_876……………………badri

بدری نورالهی ……………… مادر (رقیه چهره آزاد)ء

 

hame……………khosro khosro shahi

خسرو خسرو شاهی ………… جلال الدین (امین تارخ)ء

hame………………..zohre shokufande

زهره شکوفنده ………… ماه منیر (فریما فرجامی)ء

hame…………………zhaleh kazemi

ژاله کاظمی……….. ماه طلعت (اکرم محمدی)ء

hame………………mahin kasmaie

مهین کسمایی ………… جوانی مادر (فریما فرجامی)ء

hamidjebeli…………….hamidjebeli

حمید جبلی ……… اوس مهدی (حمید جبلی)ء

nadereh_21272192437……………….niko-kheradmand2

نیکو خرد مند ………… طوبی (حمیده خیر آبادی)ء

untitled…………..shahla nnazerian

شهلا ناظریان ……… مهین (محبوبه بیات)ء

kasbiyan………………..irajrezaie

ایرج رضایی ………… اوس باقر (حسین کسبیان)ء

 

دیالوگهای نوشته شده توسط علی حاتمی از جمله دیالوگهای جاودان تاریخ سینماست که هنوزدر یادها مانده:   ء

محمدابراهيم (محمدعلي کشاورز) : خورشيد دم غروب ، آفتاب صلات ظهر نمي شه ، مهتابيش
اضطراريه ، دوساعته باتريش سه ست ، بذارين حال کنه اين دماي آخر ، حال و وضع ترنجبين بانو عينهو
وقت اضافيه بازيه فيناله ، آجيل مشگل گشاشم پنالتيه ، گيرم اينجور وجودا ، موتورشون رولز رويسه ،
تخته گازم نرفتن سربالايي زندگي رو ، دينامشون هم وصله به برق توکل ، اينه که حکمتش پنالتيه ،
يه شوت سنگين گله ، گلشم تاج گله !ء

محمد علی کشاورز در هشتی در اتاق با لباس خواب رو به مادر : (خواهر بزرگش تازه رسيده و برادر
کوچکش به پيشوازش رفته)
آبليموی حالبُرت رفت...سراغ بهار نارنج کيچا، آبجی خانوم مرباش...دست
خوش! هل و گلابم ميزایيدی حریف هفته بيجارت نميشد ترنجبين بانو!... سهره مِهره یه دوجين بچه
ميزاد یکيش ميشه بلبل، ننه ی ما کت سهره رو بست زایيد گل و بلبل.سنجر! دهن مهن، کولون
مولون! آخه تورو خدا از این جسد مرده شور خونه بر ميومد زابراش کردین؟ آمبولانس تو خيابون ببيندش
جلبش ميکونه...ء

مادر: سر شام گریه نکنيد، غذا رو به مردم زهرنکنين. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر
کفایت داریم. راه نيفتين دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف.آبروداری کنين بچه ها،نه با اسراف.
سفره از صفای ميزبان خرم می شه، نه از مرصع پلو. حرمت زنيت مادرتون رو حفظ کنين. محمدابراهيم،
خيلی ریز نکن مادر،اون وقت می گن خورشتشون فقط لپه داره و پياز داغ

DSC00164

و در انتها می رسیم به تحلیل زیبای وحید مشرف از فیلم مادر علیم حاتمی. این تحلیل که در کافه هنرمندان ظبط شده من را یاد حلقه تحلیل فیلمی انداخت که در واحد علوم و تحقیقات دایر بود.ء این شما و این هم تحلیل وحید از فیلم مادر تقدیم به همه مادرهای دنیا در همه اعصار.ء

( رو بزنید save target as راست کلیک کنید و)

تحلیل فیلم