Friday, April 10, 2009

مناجات


مناجات




سلام بر آن معشوق ازلی که همواره رحمانیت و رحیمیتش در لطف و جبر و تکبر و جمالش مستتر است و همواره چون خورشید عالم تابی به مصداق نوالسموات والارض تمامی ممکنات را با افاضه عشق ازلی خود منور به نور جود می کند.
درود به آن پرورنده مهربانی که جریان حکمت و هدایتش هیچوقت از شریعه معین و مقدرش طغیان نمی کند و تمامی مخلوقات را به مصداق الیه المصیر از دور و نزدیک به سوی دریای هستی وجود می خواند. خوشا آنانکه به این تقدیر آگاهند و جریان کمال را با سرود مسرور انا الیه الراجعون به سوی موافق پارو می کشند.
سپاس آن آفریننده ای را که اسم اعظم پروردگار جامه ای متناسب به قامت اوست و صفتی والا و روشن در توصیف وجودی اش و نشانه ای روشن در زجاج هستی اش.
سلام بر پروردگاری که بذر وجود را در احسن تقویم در تاریکی اسفل السافلین پاشید اما رشد آن را به سوی روشنایی عرش اعلی معین نمود. سپس آن را به آفتاب رحمتش روشنایی بخشید و به آب عشق پرورد و آن را به سوی عرش منور خویش رویانید و در باد و طوفان مشکلات به ساقه اش قوت بخشید و با آفات دنیوی قدرتش را آزمود. سپس با دستان پدرانه ولایت آن ساقه لطیف را به قید هدایت پیچید که رویش مستقیم و بدور از کژی اش تضمین شود و هموست که در هنگام باروری مزرعه وجود خوشه های کمال را به داس مرگ می چیند و بذر وجود والاتر را در زمینی بالاتر می پاشد تا هنگام شکستن حجاب جامد دنیوی و رسیدن بهار معاد آن بذر از خاک خلق دوباره جوانه زند و باردیگر راه کمال سپری گردد.
تو را به اسم اعظمت می خوانم ای مهربانتر از پدر و مادر، ای بخشنده ترین بخشندگان، ای کسی که لطف و کرم ماسوای تو به اراده کریمانه تو به آنان است. تو را به اسم اعظم پروردگار می خوانم.
ای پرورنده هستی! ای پروردگار! اینک منم تنها، ایستاده بر جایگاه منفرد خویش آگاه تر از پیش به «من لی غیرک». آگاه به دوری ماهی که می پنداشتم نزدیکتر از آنچه هست شبهای تنهایی ام را روشن می کند. اما ابر امتحان تو آن ماه را به محاق کشید و به یاد من آورد که آنکه در جایی اقرب من حبل الورید اجابت دعوت داع می کند کیست.
اگر چنین ابری آسمان قلبم را سنگین کرده است، اگر سوز سرد کدورت قلبم را فسرده، همه به آن سبب است که شکران نعمت تو نکردم و ظرفیت خویش را در برابر چنین نعمتی نیفزودم و غافل از مهربانی تو که چون آتش مرا گرما می داد، پنداشتم که این گرما از ماه است. در حالی که ماه را در روشنی و زیبایی نقره فام هست اما گرما نه. آن گرما از شعاع زرین رحمت تو از جایی اقرب من حبل الورید به من می رسید و من در غفلت شعف از آن فارغ و مشتغل به ماه بودم و چه ساده لوحانه از یاد بردم که حتی نورسیمین ماه نیز از رحمت زرین خورشید انعکاسی نقره فام بر شبهای تنهایی می دهد.
پرورگارا! معبود و مقصودم تویی وغایت و آخرتم. مرا در انعامت ظرفیت شکران ده تا همواره جایگاه اقرب من حبل الورید تو را در یاد آرم و اشتغال به زیبایی مهتاب و انجم این دنیای تاریک مرا از خورشید گرما بخش تو فارغ نکند.
پروردگارا بر علم و عملم بیفزا و مرا با صالحان ملحق گردان.

2/11/87

Friday, February 27, 2009

وسوسه لبخند


وسوسه لبخند



در میان بارش دانه های ریز برف سرگردانی می کشید و با هر هوی باد به سویی رانده می شد و با هر دانه برف ضربه ای به بدنش وارد می آمد. حتی یک پرتو نور هم می توانست کورسوی امیدی در این شب سنگین و برف بی امان باشد. جز ادامه راه چاره دیگری نبود. هوهوی باد او را به جهتی راند و پرتو رقصان نوری مانند آخرین تیر امید از چله چاره به چشمان کم فروغش نشست. عزم جزم کرد و با تمام قدرت به سمت پرتو رقصان نوری رفت که از دور با عشوه وناز وسوسه انگیزی می رقصید.
هوهوی باد او را به هر سو می کشید و دانه های برف از ضربه زدن به سینه و پهلوی او دریغ نمــــــی کردند اما آواز غوکان و جیرجیر پسرعموهای دورش مانند سرود تشویق او را به سمت پرتو زرد و رقصانی می کشید که چشمکهای متوالی سوسوزدنش بطرز جنون آمیزی دعوت کننده بود.
بالاخره اراده او بر هوهوی باد و ضربه های برف غلبه کرد و داخل حجره شد. در گوشه و کنار مــی چرخید. از هر گوشه و هر جا به رقص روشنی خیره بود که آرام از احساس مبهم شادی و غم در سکوتی خلسه آمیز اشکش را به پای خود می ریخت. با نزدیکتر شدنش به آن روشنی رقصان سرمای شب برفی از تنش بیرون می رفت و گرمای سوزان وصل قبلش را سرشار می کرد. آشفتگی هوا در حرکتش، هر پیچ و خم رقص نور را جنون آمیزتر می کرد و او برای وصل بی تاب تر می شد.
با آخرین طواف دل به دریا زد و روشنی رقصان را در آغوش کشید. وجودش از گرما برافروخت. شعله ور بال و پر زد و خاکسترش به پای شعله ریخت. اشک شفاف شمع روی خاکستر پروانه کدر می شد که شاعر در ادامه شعرش نوشت:
چهره خندان شمع آفت پروانه شد.

11/10/87
دفتر مهندسی

Saturday, January 10, 2009

اسماعیل

خواهرم زهرا بیش از من اهل قلم و نوشتنه و بیش از من دریا دل و تودار. نوشته هاش برام الهام بخشه هر چند که کمتر لایق خوندن اونا می شم. یکی از نوشته هاشو که درکلوب گذاشته بود در ادامه می خونید. از اینکه قلمریزها رو مزین کرد ازش متشکرم


اسماعیل





راستش خیلی وقت بود دستور رسیده بود قربانیش کنم ... توی قربانگاه ایستاده بودم،دس دس می کردم تا شاید فرجی بشه... مثل چاره ای که اون روز برای ابراهیم فرستاد. اما خبری نبود... سرشو که بریدم،چشمم افتاد به آسمون.انگار یه قطره از خونش وقتی از گلوش می جهید،نزدیک افق لخته شده بود. بالای سر جنازه ایستاده بودم.هی دس دس می کردم تا شاید فرجی بشه...مثل چاره ای که اون روز برای ابراهیم فرستاد. اما خبری نبود... گذاشتمش توی قبری که وقتی زنده بود، باهم کنده بودیم. چاره ای نبود... چون من ابراهیم نبودم.چون قربانی کوچک من خیلی حقیر تر از اسماعیل بود. تا من سنگ قبرو محکم کنم،آسمون لکه ی خون رو از دامن سیاهش پاک کرد! شب یلدا بود...پ

Friday, December 12, 2008

سکوت بره ها

سکوت بره ها







پدر و مادرم مرا مانند یک بره ملوس بار آودند تا همواره درکنترل باشم. یادشان نبود که دیر یا زود باید راهم را از میان گرگها باز کنم


Silence of the lambs

My parents brought me up like a lovely lamb; they didn't mind sooner or later I should find my way through savage wolves

Sunday, November 30, 2008

نوبیت عاشقی

نوبت عاشقی


گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی

چیه؟ چرا اینطوری نیگا می کنی؟ همینه دیگه