Friday, March 11, 2016

آکاردئون


آپارتمان کناری را مرد مجردی اجاره کرده که تنه اش از تمرینات بدنسازی گلدانی، سینه اش به برکت پرس سینه ستبر و بازوها و شانه هایش به مدد هالتر و دمبل ورزیده و پر است. روی چنین تنه ای صورتی سوار است مستطیل شکل و سبزه با سبیل نازک سیاهی که دسته های چخماغی اش از طرفین لب آویخته و زیر لب و بالای چانه اش نیمچه ریش کوچکی مثل پادری زیر دهانش افتاده.
روی موهایش فرفری کوتاه است و دور سرش را ماشین اصلاح سفید کرده. کل این ترکیب روی دو پای نی قلیان بند شده که هنگام راه رفتن دست و شانه ها به جهت مخالف پا عقب و جلو می دهد و گشاد راه می رود. اگر به او سلام شود با گردن کج و کمی خم شدن به جانب دست ارادت بر سینه می گذارد و خیره به جلوی پایش با مرام و عشق لاتی سلام علیک و چاکرم مخلصم می کند.
من هم مثل همه اولین بار که این مرد را در یک پیراهن اندامی گل ریز(شبیه چادر نماز مادر بزرگها) با یقه باز و آستینهای بالا زده و دکمه مربعی چوبی دیدم که شلوار لی تنگ سنگ شور با کمبربند چرمی سگک یغور پوشیده و کفش نوک تیز پاشنه تخمه مرغی پا کرده همه چیز به ذهنم رسید الا اینکه چنین آدمی دکترای مکانیک سیالات از دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا داشته باشد.
او هم یکی از همانهایی است که در تلوزیون بهشان می گویند متخصصین بومی و کارش طراحی تجهیزات فوق پیشرفته است. سالها پیش در یکی از شرکتهای محرمانه وزارت دفاع سرپرست تیم طراحی پمپ سوخت مایع موشکهای دوربردی بوده که به تازگی تحویل نیروی دریایی شده و تا قبل از رفع تحریمها مدیریت ساخت سانتریفیوژهای R2 را به عهده داشته. اما اگر از او بپرسی حالا کجا کار می کند می گوید جایی که بتوان یک لقمه نان و پنیر جور کرد.
تنهایی اش را زندگی می کند و کم نور ترین پنجره ساختمان از خیابان متعلق به آپارتمان اوست. عصر جمعه که افسون خواب آور قصه ظهر جمعه از پا می افتد و خورشید با زرد رویی سمت افق غربی می رود، او بندهای چرمی آکاردئون ولتمستر آلمانی اش را روی دوش می اندازد و بنا می کند آهنگهای زندگی اش را داخل سینه آکاردئون ریختن.
گاهی که پنجره آشپزخانه اش باز باشد، ملودیهایش خلا مرطوب پاسیو ساختمان را پر میکند و از پنجره آشپزخانه من به داخل لبریز می شود. اول عاشقم من را تمرین می کند. عاشقی بی قرارم را. بعد سلطان قلبها را می زند و با ملودی ای از فریدون فروغی اوج می گیرد: تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره، رنگ چشمهای تو بارونو به یادم میاره. بعد یکی دو تا ملودی خارجی می زند که مرا می برد به نم نم باران کوچه پس کوچه های قدیمی پاریس با سنگ فرشهای درشت و خیس و چراغ های خیابانی گازی فرفروژه با کافه های کوچکی که یکی دو دست میز و صندلی چوبی در پیاده رو دارند.
وقتی زردرویی بی حوصله عصر جمعه به دلتنگی سرخ غروب می رسد نفس آکاردئونش به شماره می افتد و برمی گردد به ملودیهای وطنی و ملاممد جان می زند برای خاتمه. توپ نارجی خورشید که از لبه افق پایین می افتد و چادرشب نیلی روی آسمان پهن می شود، آکاردئون از نفس افتاده و دیگر آهی ندارد با ناله فراق سودا کند.
آن وقت است که لمیده روی راحتی ام، تلخی تنهایی را با قهوه پایین می دهم و فکر می کنم چنین مرد مجردی با عشق لاتی و تخصص محرمانه اش چطور به این خوبی آکاردئون میزند.
بامداد ۰۰:۵۵ جمعه ۲۱ اسفند ۹۴
#محمد_حسین_یعقوبی

Friday, January 02, 2015

دم قیچیهایی پراکنده از نوشته استاد

دم قیچیهایی پراکنده از نوشته استاد

نقدی بر نمایش ملاقات بانوی سالخورده

درآمد

نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» شاخصترین نوشته نمایشنامه نویس سوئیسی فردریک دورنمانت است که سال 1955میلادی (1334 شمسی) به رشته تحریر در آمده است. دورنمانت در خانواده ای مذهبی- سیاسی به دنیا آمد. پدرش کشیش و پدر بزرگش شاعری آتشین و سیاسی بود و هردو خصیه اجدادی در روحیه و نوشتار او نمودی واضح دارد. او که فارغ التحصیل ادبیات و فلسفه است بین نقاشی و نویسندگی دومی را برگزید و نمایشنامه های متعددی مانند «این نوشته شد» و «رومولوس» را نگاشت ولی در سومین اثر خود «ازدواج آقای می سی سی پی» (که آن هم توسط حمید سمندریان ترجمه شده) دغدغه های اجتماعیش را بیان نمود و بعد از آن سراغ «فرشته ای به بابل می آید» رفت که نمایشی اسطوره ای مربوط به زمان بخت النصر بود. بعد از آن دورنمانت به سراغ دغدغه آبائی خود یعنی همان عدالت و اجتماع رفت و در نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» شهری را به تصویر کشید که قربانی بی عدالتی خود می شود اما روایت داستان کاملا متفاوت است. مفاهیم مطروحه در داستان به اندازه آرمانها و واقعیات جامعه جهانی کاملا نسبی و شناورند طوری که عدالت عین بی عدالتی و بی عدالتی عین دلرحمی و وفاداری است و تنها تماشاگر داستان است که می تواند در نهایت قضاوت اصلی را داشته باشد. این نمایشنامه را بسیاری بهترین اثر فردریش (فردریک) دورنمانت می دانند که با موضوع جهان شمول و فرازمان خود انگیزه ترجمه آن را به بسیاری از زبانهای دنیا ازجمله فارسی در دل علاقمندان شعله ور کرده است.

64ff8303bad266cf3c036e8a7c28921ec6

درباره نمایش

داستان نمایش راجع به دو جوان به نامهای ایل و کلر است که در نوجوانی عاشق هم می شوند و شور و حرارت عشقشان زبانزد اهالی گولن می شود. ایل برای پول با دختر مغازه دار گولن ازدواج می کند و وقتی کلر از او به دادگاه شکایت می‌کند با رشوه دادن به دو نفر، آنها را تطمیع می کند تا به کلر تهمت فحشا بزنند و اهالی او را با فرزندی که در بطن دارد از گولن می رانند. او فرزندش را از دست می دهد و در روسپی خانه های آلمان با پیرمرد متمولی به نام زاخاناسیان آشنا می شود و بعد از مرگ او ثروت هنگفتش به کلر می رسد. کلر با ادامه کار زاخاناسیان پیر، بر ثروتش می افزاید و برای انتقام گرفتن از ایل و اهالی گولن برنامه ریزی می کند و در نهایت با پول، ضمن باز تعریف عدالت، دهش و دستگیری، مجازات و آبادکردن انتقام ظلمهایی را که به او رفته از ایل و گولنیها می گیرد.

618832banuesalkhorde-salef614eb029d8c8b56dde9b8c48a61c36f

اثر دورنمانت نمادگرایی زیبایی دارد که به فخامت اثرش می افزاید. بهتر شدن لباس شخصیتها طی نمایش و تضادی آشکار و زننده‌ای که حرف و عملشان در قبال ایل دارد همان رفتاری است که سالها پیش با کلرزاخاناسیان کرده اند. آنها دخترکی را از شهر راندند که فرزندش به شکم گرسنه‌اش لگد میزد. پلنگ سیاهی که از قفس فرار می‌کند شاید عذاب وجدان و دغدغه ناشی از گناهی است که سالها در قفس ذهن گولنیها دور می‌زده و با ورود کلر آرام آرام نمود بیرونی پیدا می کند و همزمان با ازمیان رفتن ایل، کشته می شود. انگار این پلنگ آمده تا بهانه‌ای باشد که گولنیها سلاحهایی را که سالها در پستوی ذهن خود داشتند بیرون بیاورند و بی عدالتی قبل را با بی عدالتی جدیدی تسکین دهند. کلر زاخاناسیان که از روسپی خانه‌ها به اوج ثروت و مکنت رسیده و جواهر لعل نهرو برای ازدواجهای یک شبه‌اش با بازیگران، ثروتمندان و حتی دانشمندان نوبل گرفته، تبریک می فرستد (این قسمتها در تئاتر حجازی فر حذف شده) شخصیت انسان جدید است که دیگر بلایا و حوادث مختلف جانش را تهدید نمی‌کند، سیل و زلزله و طاعون نگرانیش نیست و سودای جاودانگی دارد. آدمی نیمه انسان نیمی عاج و چوب، بی عاطفه و بی احساس که همیشه رویاهای گذشته تلخش را همراه می برد. غرایزش سیری ناپذیر و طمعش بی انتهاست و با پول به راحتی ارزشها را بازتعریف می کند و با بازیهای تبلیغاتی و رسانه‌ای کار کثیفش را موجه جلوه می‌دهد.

اما گولنیها هم وقتی علیه کلر شهادت دروغ دادند و هم زمانی که برای پول عدالت را با بی عدالتی تمام اجرا کردند یک رفتار در پیش گرفتند. آنها با رشوه کوچکی به دختری بی گناه داغ باطل زدند تا از شهر برود و گولن لایه نازک اخلاق مداریش را همچنان روی خودش بکشد. کلر هم بعد از سالها دوباره با همین روش عدالت خود را مطالبه و اجرا می کند و با سلاح گولنیها از ایشان انتقام می گیرد. گولنیها خود قربانی رفتار خود می‌شوند هم زمانی که کلر را میرانند و هم وقتی که ایل را می‌کشند (همشهریهای خودشان را) در اصل خود را قربانی پول پرستی و طمعی می کنند که نه اخلاق و شرافت می شناسد نه عشق و محبت.

ملاقات بانوی سالخوده از ایران

زنده یاد حمید سمندریان کارگردان، نمایشنامه نویس و مترجم توانای تئاتر ایران نمایشنامه «ملاقات بانوی سالخورده» را در سال 1342ترجمه کرد و در ترجمه ترانه های کر نمایش از توانایی ادبی فروغ فرخزاد مدد گرفت. این نمایش در سه پرده نوشته شده و استاد سمندریان آن را اولین بار در سال 1351 در سالن مولوی و دیگر بار در سال 1386 (در اوخر حیاط خود) در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه برد. در آن نمایش گوهر خیر اندیش نقش بانوی سالخورده را بازی کرد و پیام دهکردی (در نقش ایل)، علی رامز، فرخ نعمتی، احمد ساعتچیان، میرطاهر مظلومی، هوشنگ قوانلو، مهدی بجستانی، ژاله شعاری، الیکا عبدالرزاقی و علیرضا ناصحی او را همراهی کردند. نمایش براساس ترجمه سمندریان و وفادار به متن اصلی اجرا شد و نویسنده و کارگردان اثر در جلسه نقد و بررسی عنوان کرد: «بازیگر به دو روش تکنیکی و غریزی نقش خود را ایفا می‌کند. ویژگی تکنیک این است که نقش را برای تماشاگر معرفی می‌کند ولی آن را به لحاظ حسی به مخاطب منتقل نمی‌کند. برعکس این شرایط را بازی غریزی دارد زیرا نقش را معرفی نمی‌کند... کارگردان باید تشخیص بدهد که در چه لحظاتی باید وزن غریزه یا تکنیک بیشتر باشد... ما باید تماشاگر را هم با احساس و هم با تکنیک مخاطب خود قرار دهیم. تئاتر باید به گونه‌ای اجرا شود که مخاطب به عنوان یک قاضی در سالن باشد... باید تحلیلی درست از ادبیات نمایشی و هر متن نمایشی وجود داشته باشد. در آن زمان است که می توان با تحلیل درست تئوری متن را به میمیک و حالات صورت، حرکت و به طور کلی دینامیک بدن تبدیل کرد.» بعد از این اجرای سه ساعته، اکنون نوبت هادی حجازی فر است که اجرای متفاوتی از این شاهکار دورنمانت را به روی صحنه ببرد.

05-12-86BanoyeSalkhorde (10) 05-12-86BanoyeSalkhorde (13)

نگاهی به بانوی جدید

نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» که به کارگردانی هادی حجازی فر به روی صحنه رفته است از زوایای متعددی قابل بررسی است. مهمترین چیزی که با اطلاعات اولیه از نمایش در می یابیم کوتاهی نمایش است. این نمایش در دوساعت و یک پرده اجرا می شود. دیالوگها بر اساس ترجمه حمید سمندریان نوشته شده و اکثراً عینا همانها تکرار می شوند اما کلیت تئاتر هویتی متفاوت دارد. هادی حجازی فر سعی کرده قرائتی شخصی تر از این ترجمه ارائه دهد و برای همین فضاسازی نمایش را تا حدود زیادی به سمت فانتزی برده است. در راه ارائه قرائت شخصی، کارگردان جوان از عروسک، ملودیهای الحاقی، موجودات اساطیری مثل تک شاخ و غیره استفاده کرده و تا اندازه ای موفق شده است.

با توجه به اینکه در عمده دیالوگها از نمایشنامه حمید سمندریان استفاده شده بیشتر کار عوامل نمایش بر سانسور قسمتهای مختلف نمایشنامه، فضا سازی فانتزی بر مبنای تعامل آکتور- عروسک، ساده‌تر کردن طراحی صحنه و لباس و پررنگ کردن ملودی در نمایش متمرکز گردید. البته در انتخاب بازیگر بانوی سالخورده دقت لازم صورت نگرفت و بازیگر جوان علی رغم فشاری که به حنجره برای تغییر صدا و تقلید صدای پیرزن وارد کرده بود موفقیت زیادی در اجرای نقش خود نداشت. تخت روان کلر و دو گانگستر حمل کننده تخت، مراسمهای متعدد عروسی و طلاق، خبرنگار و فیلمبردار و یکی از دو خدمت کار کور کلاً از نمایشنامه حذف شده بودند. فقط تنه اصلی داستان نقل می‌شود و از حواشی داستان که نمادهای انتقادی جذابی هم هستند خبری نیست و البته این در کنار بازی ضعیف شخصیت بانوی سالخورده و عملکرد متوسط بقیه بازیگران از جمله نقاط ضعف نمایش است.

IMG16082306

 

شاید بهترین بازیگر نمایش عروسک خدمتکار کلر یا همان قاضی سابق باشد. عروسک و عروسک گردانها به خوبی با نمایش جفت و جور می شوند و به زیبایی ضعف بازیگران را تعدیل می کنند و حس نمایش را بهتر از آدمها منتقل می کنند. ملودیهای اجرا شده، حضور دخترک جوان به عنوان خاطره جوانی کلرزاخاناسیان، بچه عروسکهایی که دنبال او هستند (فرزندان متولد نشده؟) ابتکار عملهای خوبی هستند که نمایش را قوی می کنند و به حد متوسط می آورند. شاید اگر در نوشتن دیالوگها هم ابتکار عمل بیشتری به کار گرفته می شد و نویسند از دیالوگهای خودش استفاده می کرد و در انتخاب بازیگر نقش اول بیشتر دقت می‌شد تئاتری که می‌یبنیم لذت بخش تر بود.

بانوی سالخوردهd

Thursday, March 20, 2014

ارزیابی شتابزده

من در سالی که گذشت

دوباره اسفند ماه شد و موقع حساب کتاب سالانه. باهاس یه نگاهی به اول سال تا الانم بندازم و یه نگاه سرانگشتی به برنامه ریزیها و لیستها و خواسته ها.

قدم اول امسال با تعییر شغل شروع شد و من در شغل جدیدم یکی دو قدم جلو رفتم. هرچند با دوران طلایی پارس جنوبی که از نظر حجم و حساسیت مسئولیتها و هم از نظر اقتصادی هنوز فاصله دارم اما همین پیشرفت گام به گام هم نقطه امید هست. محیط کاری جدید یه محیط کاملاً جوان است که همه خوب و صمیمی هستند اما خوب ایرادش اینه که استعداد این جور محیطها به برخوردهای کودکانه و حاشیه های دور از شأنه . ولی در کل محیط خوبیه. محدوده شغلی من هم در راستای تجارب قبلیه ولی از زاویه استانداردهای ملی ایران که زاویه جدید و کم کاربردی در صنعت محسوب میشه. البته طی مدتی که در این شرکت کار کردم دوره های آموزشی متعددی رفتم که هرچند دوره های خیلی عمیق و تخصصی نبودند اما دریچه های جدیدی از صنعت و بازار کار رو به روی من باز کردند. مدیریت شرکت در مجموع متوسطه. احترام و اهمیتش به نیروی انسانی و درک کردن شرایط پرسنل چیزیه که دارم ازش یاد می‌گیرم  اما حواسم هست که در هدایت مجموعه ای از آدمها باید قاطعتر عمل کرد. مخصوصاً وقتی که نیروها اولین تجربه کارشون باشه و در تشخیص خوب و بد اخلاقیات کاری نیاز به کمک و آموزش داشته باشند.

قدم دوم امسال شروع هنرآموز جدی من در زمینه موسیقی بود که ابتدائاً برای محک زدن اولیه کلید خورد اما برنامه ریزی کردم که در کنار عکاسی ادامه داشته باشه. اولین استادم خیلی با حوصله با من کار کرد و استاد فعلی از نظر تکنیکی منو واقعاً پیشرفت داده که جا داره از هردوشون تشکر کنم.

سومین قدم امسال چینوده. بحث کسب و کار مستقل جدی تر از سال قبل پیش رفت و با تغییر تیم چینود و همکاری با افراد جدی تر تونستیم چرخ رو بالاخره به گردش در بیاریم و کمی کسب درآمد داشته باشیم. هرچند که قسمت خیلی مهمی از مطالبات وصول نشد اما باز همینکه کار کردیم و چیزی از جیب نذاشتیم خودش جای شکر داره.

امسال هم مثل سالهای قبل آموزش و برگزاری دوره در برنامه ام بود و تونستم در این خصوص هم کارهایی انجام بدم که به عنوان یکی از علایق همیشگی من برام از اهمیت زیادی برخورداره.

قدم چهارم یه سری موفقیتها و کارهای جدید هم بود که در برنامه نداشتم و شرایط پیش آورد که مهمترینشون تدوین چند استاندارد ملی (ISIRI) بود که با موفقیت به اتمام رسید و جلسات فنی بعضیهاش برگزار شده و بعضی دیگه در دست برنامه ریزیه. امسال به یه گروه از افراد اهل مطالعه و فرهیخته آشنا شدم که با هم کتاب می خونیم و تحلیل می کنیم چیزی که بعد از دوره دانشجویی خلأ اش رو حس می کردم محافلی از این دست بود که خوب وجودشون در زندگی به نظرم لازمه.

قدم پنجم شروع ترجمه یه کتاب جدیده در خصوص جوشکاری. این کار رو با همراهی یکی از همکارهای سختکوش و پیگیرم که از نظر زبان انگلیسی هم سطح مطلوبی داره داریم انجام میدم که امیدوارم امسال ترجمه اش به پایان برسه و وارد فاز انتشار بشه. هرچند همکارم در خصوص جوشکاری سررشته ای نداره اما یه فرد تلاشگر، پیگیر و اهل کتابه که این خصوصیات همکاری با او رو راحت کرده.

همیشه زندگی آدم خوشی نیست و گاهی هم گرفتاریهایی پیش میاد که بعضی از آنها خارج از کنترل و تصمیم گیریهای ماست. یکی از این گرفتاریها که تمام روند زندگی من، خانواده و بعضی از اطرافیانم رو تحت تأثیر قرار داد تصادفیه که در نیمه بهمن برام پیش آمد. دو مهره کمرم خرد شد و من رو 25 روز خانه نشین کرد. جز کار اصلی ام همه فعالیتهای دیگه من تعطیل شد و عملاً غیر از فعالیتهای شغلی از همه کار افتادم. اما در این مدت خیلی از دوستان، همکاران و آشناها و حتی بعضی از عزیزانی که انتظارش رو نداشتم حضوراً یا تلفنی یا به هر روش دیگه ای به من محبت داشتند و در این «پریشان حالی و درماندگی» جسمی، ابراز دوستی شون رو به من نشان دادند که از همه شون متشکرم. اما این حادثه بیشتر از همه پدر و مادرم رو دچار زحمت مضاعف کرد و من شرمنده هردوشون هستم.

بحث مهاجرت هم همچنان برپاست ولی باید انتقادی از خودم بکنم که کمی کاهلی کردم البته از سیستم امنیتی قرارگاه هم جهت تمام عدم همکاریهاش ممنونم

امیدوارم در سال جدید بتونم برنامه هایی رو که دارم عملی کنم و زودتر از قید و بند این کمر بند آهنی خلاص بشم.

 

Tuesday, November 26, 2013

قرائتی تارانتینویی از افسانه‌ای آلمانی

 

تحلیلی بر جِنگوِ بی زنجیر

قرائتی تارانتینویی از افسانه‌ای آلمانی

DJango-Unchained-Promo-Poster

فیلم جنگوی بی زنجیر (Unchained Jengo) آخرین فیلم کارگردان مستقل امریکایی کوئنتین تارانتینو، خالق آثار ماندگاری چون پالپ فیکشن، دوگانه بیل را بکش و حرامزاده‌های بی افتخار (inglorious bastards) است. تارانتینو در این فیلم قرائتی کاملا آزاد و متفاوت از افسانه رمانتیک زیگفرید و برومهیلدا را به زبانی اعتراض آمیز نسبت به تبعیض نژادی و نظام برده‌داری ارائه می‌کند.

آغاز فیلم تن عضلانی بردگان که جای زخم روی آنهاست. موسیقی متن همزمان با نشان دادن این خط زخمهای بلند به راحتی علت آنها را بیان می‌کند: شلاق. وسیله ای که در قسمتهای مختلف فیلم هم استفاده و هم اثر آن به نمایش در می‌آید و یکی از نمادهای خشونت علیه برده ها و تنبیه آنهاست. این کد بندی موسیقی و همراستایی کاملش با صحنه های فیلم در تمام صحنه ها تا آخر ادامه دارد.

همان دقایق اول فیلم فردی وارد صحنه می‌شود که به ظاهر شخص اول فیلم است در حالی که او کسی است برای معرفی شخصیت محوری فیلم آمده است. دندان پزشکی آلمانی به نام دکتر شولتز با رفتاری کاملاً متناسب با یک نجیب زاده اروپایی، چنان مؤدبانه که در مقایسه با رفتار گاوچرانیِ جنوب امریکا تضادی کمیک ایجاد می‌کند. بعد از یک صحنه غافلگیر کننده و زمین گیر شدن برده فروشها و آزاد شدن جنگو از زنجیر، دکتر به برده‌ها ستاره شمال را نشان میدهد، تا راه شمال امریکا، جایی که برده داری ممنوع است را به آنها نشان دهد. هنگام ورود به شهر هم شولتز به طبع نژاد آلمانی‌اش دولیوان آبجو میریزد که از جزئیات جالب توجهی است که کارگردان در ذهن نگاه داشته.

اما شغل اصلی شولتز با تعلیق جالبی طی ماجرای کشتن کلانتر شهر و خبر کردن سرکلانتر، شرح داده می‌شود. او جایزه بگیر است اما با رفتار نجیبزاده مئآب اروپاییش به جنگو به جای برده یا کاکاسیاه، لقب واله می‌دهد و اولین قدم در آزادی جنگو سوارشدنش بر اسب و انتخاب لباس به نظر شخصی اوست. شولتز همه جا جنگو را مردی آزاد و پیشکارش معرفی می‌کند و با او همان رفتاری می‌شود که با بقیه سفیدها.

فلاش بکهای جنگو در مواجهه او با برادران نژاد پرست بیتلز و نشان دادن گذشته دردناک مشترکش با برومهیلدا تحت شکنجه آنها، زمینه را برای همراهی عاطفی مخاطب با جنگو هنگام انتقام گرفتن از دو برادر فراهم می‌کند. و در انتها وقتی خون آنها روی غوزه‌های پنبه می‌ریزد انتقام همه شکنجه‌ها و شلاقها گرفته می‌شود.

django-unchained-fan-poster-3

بعد از این ماجراست که شولتز، افسانه برومهیلدا و زیگفرید را برای جنگو تعریف می‌کند. افسانه‌ای کلاسیک که در آن برومهیلدا در برجی زندانی است و اژدهایی از برج محافظت می‌کند. در این جا شولتز مستقیماً جنگو را زیگفرید می‌خواند و می‌گوید:« وقتی یه آلمانی زیگفرید خودشو می‌بینیه باید یه کاری براش انجام بده». این جمله اشاره خوبی است به مخاطب تا او را متوجه کند که شولتز تنها آمده تا برده‌ای را به شوالیه تبدیل کند و قهرمان داستان جنگو است، هرچند هنوز نقشش در فیلم به پررنگی شولتز نشده است. بعد از آن صحنه درگیری نژاد پرستان KKK را داریم با موسیقی‌ای دلهره آور که در تضاد با ماجرای کیسه هایی که به سر دارند کمیک موقعیتی ایجاد می‌کند که در راستای آن منطق خنده دار و متناقض امریکایی به انتقاد و تمسخر گرفته می‌شود. قبل از حمله یکی از افراد دوخت سوراخ چشمی‌کیسه ها انتقاد می‌کند و بحث شروع می‌شود:« نمی‌خوایم کسی رو مقصر بدونیم یا زحمتاشو زیر سؤال ببریم اما واقعاً از این سوراخها نمی‌شه دید»

-«به نظر من این حمله رو استثنائاً بدون کیسه روی سر انجام بدیم»

چنین مکالمه‌ای قبل از یک حمله نژاد پرستانه منطق ظاهری چنین گروههایی را تمسخر می‌کند چرا که گروهی سعی در انتقاد منطقی از کاری دارند (چشمی‌کیسه های سر) که در نهایت منجر به یک عمل غیر منطقی (حمله نژاد پرستانه) می‌شود. از دیگر سو، اینکه نژاد پرستها علی رغم اینکه نمی‌توانند درست ببینند باز هم کیسه را از سرشان بر نمی‌دارند به نوعی نشان دهنده منطق کورکورانه و تعصب بی دلیلشان است که در فرجامی‌شکست خورده تصویر می‌شود. در آخر این سکانس هم نژاد پرست دیگری از اسب به زمین می‌افتد و باز هم اسب و خون بیشتر کانون توجه فیلمبردار است تا شخص نژاد پرست. این صحنه بعد از افتادن برادر سوم بیتلز از اسب، دومین باری است که از اسب افتادن خونبار سفیدها را نشان می‌دهد. و نمادی است از پایان سواری سفیدها بر خر مراد و برچیده شدن برده‌داری با خونریزی طی جنگ داخلی در امریکا. از اینجا دیگر آموزش جنگو و جایزه بگیری روایت می‌شود.

کارگردان به سرعت از آموزش و تعلیم جنگو می‌گذرد و تنها برای رعایت منطق روایی فیلم اشاره‌ای گذرا به آن دارد. آنچه که در این سکانس قابل توجه است اولین شکار جنگو و نگهداری آگهی جایزه آن در جیب اوست. این آگهی وقتی دوباره به کار می‌آید که مخاطب وجودش را کاملاً از یاد برده است. بعد از آن جایزه بگیرها دوباره به شهری که جنگو و برومهیلدا از هم جدا شده‌اند می‌روند و در جستجوی اسناد، آخرین محل برومهیلدا را پیدا می‌کنند: مزرعه ای به نام کندی لند. مالک کندی لند یک جنوبی اصیل و نژاد پرست است که رفتاری کاملاً حیوانی با سیاهان دارد. هرچند در گوشه و کنار فیلم به رفتار تبعیض آمیز نسبت به سیاهان اشاره می‌شود (مثل ممانعت از سواری بر اسب) اما این روش زندگی در رفتار مالک کندی لند نمود بیشتری دارد. اولین ملاقات با مالک کندی لند جایی صورت می‌گیرد که برده‌ها با هم نبردی گلادیاتوری دارند و طی آن یکی از برده‌ها دیگری را با چکش می‌کشد. بعد از رسیدن به توافق اولیه، همگی به سمت کندی لند راه می‌افتند. اولین صحنه ورود در مزرعه صحنه‌ای است که در آن برده‌ای که برای مبارزه خریداری شده بود ولی امتناع می‌کرد، خوراک سگها می‌شود. نکته قابل توجه آنست که علی رغم وجود صحنه‌های اغراق شده خشونت به سبک تارانتینویی در فیلم، خشونتهای علیه سیاهان همیشه خارج از کادر اتفاق می‌افتند و فقط صدایشان شنیده می‌شود تا کارگردان احترام خود را به نژاد مظلوم ادا کند. بالاخره در آستانه ساختمان استیفلر پیشکار سیاه پوستی را می‌بینند که در نژادپرستی و تحقیر هم نژادهایش از سفید پوستان متعصب چیزی کم ندارد. حضور جنگو و شولتز در کندی لند سطرهای پایانی این مقدمه طولانی است. داستان قدرت گرفتن شوالیه‌ای سیاه که در پی معشوقه‌اش به قلعه‌ای مخوف وارد می‌شود: عمارت کندی لند. شولتز که جنگو را از بردگی به شوالیگی رسانده و او را تا قلعه نمادینش راهنمایی کرده با شکوه تمام در جنگ با نژاد پرستها از داستان حذف می‌شود تا شوالیه بتواند روند کلاسیک این داستان وسترن- رمانتیک را جلو ببرد. هر چند شوالیه خوب از پس آدم بدها بر می‌آید اما با گروگان رفتن عشقش تسلیم و به معدن تبعید می‌شود. در راه با نشان دادن آگهی‌ای که از قبل در جیبش مانده برده فروشها را متقاعد می‌کند که به او تفنگ بدهند و او را در برگشتن به مزرعه همراهی کنند. اما در اولین فرصت آنها را می‌کشد و خود به مزرعه بر می‌گردد. در همین سکانس، کادری از سیاهان متحیر را داریم که از داخل قفس به جنگیدن جنگو نگاه می‌کنند. در نهایت دوربین تصویر را باز می‌کند و می‌بینیم درِ قفس برده ها باز است و آنها تنها در بیابان آزاد هستند. شاید رفتار نژاد پرستانه استیفلر - پیشکار سیاه پوست کندی لند- یا رفتار منفعل برده‌ها در اول فیلم و درگیری معدن، کنایه‌ای انتقادی باشد از کسانی که ظلم و تبعیض علیه خود را پذیرفته اند و این از ظلمی‌که دیگران در حقشان روا می‌دارند چیزی کم ندارد و حتی گناهی سنگینتر است.

djangopostersv2-Samuel-L-jackson-ap

دنیل ال جکسون در نقش استیفلر

در نهایت شوالیه سیاه به قلعه باز می‌گردد. تنها و آماده انتقام. او باقیمانده افراد مزرعه را با خشونتی تارانتیویی می‌کُشد و در انتها عمارت کندلی لند را هم منهدم می‌کند تا اشاره ای نمادین به برچیدن نظام برده‌داری در امریکا کرده باشد و برای کامل کردن این داستان رمانتیک در صحنه‌ای کاملاً عاشقانه شوالیه سیاه، در شبی سیاه، با معشوقه‌اش زیر مهتاب نقره فام دوشادوش به سمت افق می‌تازند.

کوئنتین تارانتینو در فیلم جنگو بی زنجیر با دستمایه قراردادن افسانه‌ای رمانتیک از ملتی که در تاریخ به نژادپرستی شهره‌اند، با تمام توان نژاد پرستی را به باد انتقاد گرفته و از سیاه پوستان تحقیر شده اعاده حیثیت کرده. او که سابقه درخشانی در برداشت و اقتباس از روایتها با قرائتهای شخصی دارد (مانند قرائت شخصی از عملیات کینو در حرامزاده‌های بی افتخار) این بار افسانه‌ رمانتیک زیگفرید و برومهیلدا را بستری برای روایتی تاریخی قرار می‌دهد و از این رهگذر نقدهای اجتماعی خود را نیز با مخاطب درمیان می‌گذارد.

انتخاب قهرمانهای سیاهپوست برای بازسازی افسانه آلمانی، نشان دادن یک آلمانی به عنوان مربی و منجی یک سیاهپوست، گزیدن تم وسترن برای روایتی رمانتیک به صورتی کاملاً کلاسیک همگی از ابتکارها و خلاقیتهای نامعمولی است که فقط از ذهنی تارانتینویی انتظار می‌رود. ذهنی که محدودیتی نمی‌شناسد و هر بار با در انداختن طرحی نو مخاطب را غافلگیر می‌کند.

djangocast-main

از راست به چپ: ؟؟؟، دنیل ال جکسون (استیفلر)، دون جانسون (مالک مزرعه)، لئوناردو دیکاپریو (مالک کندی لند)، کوئنتین تارانتینو (برده فروش)، کری واشینگتون (برومهیلدا)، جمی فاکس (جنگو)، والتون گوجینز (رئیس گنگسترهای کندی لند) و کریستف والتس (شولتز)

Saturday, November 02, 2013

چلّاب

چلّاب

از بوشهر آمده ام. اما بوشهر همچنان دور تنهایی خلوتم «بَر» می سازد. «پا می کشد» و می چرخد با ضرب «واحد» و «دو دست». قلبم با ضرب «سنج» و «بوق» و «دمّام» می تپد و من در خودم می چرخم، خم و راست می شوم و «چلاب» می خوانم آنقدر که در حُرم و شَرج خلیج غرق شوم.
از بوشهر آمده ام اما نوای «بخشو» و شعرهای «ناخدا عباس» هنوز در سرم زنگ می زند و من قدمی جلو، قدمی عقب پا می‌کشم. حلقه می زنم مثل موجهای متحدالمرکز برکه ای دور، که هزار سال پیش سنگی در آن انداخته اند اما هنوز موج دارد. برکه ای آرام که در ژرفایش طوفان است.

پارسال این موقعها

Wednesday, October 23, 2013

اندوه جهان

اندوه جهان

خانجان که جارویش را کنج ایوان گذاشته بود رفت چنگی در شیشه نمک زد و کمی از آن را در آب برنج ریخت و شروع کرد با دست هم زدن. بعد دوباره به ایوان آمد و قابلمه مسی اش را روی والُر گذاشت و نشست روی پله‌ها. همانطور که به آبتنی گنجشکی در پاشویه دور حوض نگاه می کرد سیگاری گیراند و برای خودش زمزمه کرد:

- « چون آمدنم به خود نبد روز نخست    این رفتن بی مراد عزمی است درست؟

برخیز و میان ببند ای ساقی چُست        کاندوه جهان به مِی فرو خواهم شست»

مادرم که تشت قرمز رختهای چلانده و چروک را آن سمت حیاط زیر بند گذاشته بود، یکی از لباسها را تکاند و بلند گفت:«خانجان با منی؟»

- «چی بگم مادر؛ ما که دست خودمون نبود دنیا اومدنمون...»

- «هنر باباهه بود و ذوق ننه هه»

- «جوونی ننه؛ هنوزم که زیر سایه شوهر رفتی و بچه دار شدی هنوز سربه هواییِ جوونی داری. نرسه وختی به سن و سال من بشی ببینی توشه جمع نکردی. اگه دنیا اومدن دستمون نیست زندگی کردن که دستمون هست. یه مجلس حالی، یه زانوی تلمذی، مریدی کردن مرشدی، ذکری، ذوقی، چیزی. خوب بی مراد و ناکام مردن که فایده نداره ننه. باهاس چنگ بزنی به دومن اهل نظر. فیض الهیو اینا تخس می کنن بین مخلوقات عالم. ما که محرم دل نیستیم مادر پشت پرده و خم خونه رامون نمی دن. باهاس دست گدایی دراز کنیم سمت اهل حال. اینا ساقی شن برن برامون فراخور حال و مزاج می بیارن از خم خونه. حساب کتاب ظرفیت هرکی هم ساقی می دونه. برا یکی جرعه میاره برا یکی جام برا یکی پیاله. این هوش که از آدم بره و عقل معاش درش تخته شه چشم جهان بین وا میشه؛ دیگه غم و غصه نداره آدم. این جور شراباس که غصه رو کم می کنه وگرنه نجسی خوردن که ام الخبائثه مادر»

مامان که تو همین حیث و بیس رختها را پهن کرده بود و با تشت آویزان از دستش پای پله ها ایستاده بود، دست دیگرش را به کمر زد و با گردن کجی شیطنت آمیزی گفت:«نجنسی خانجان؟ همون سه پیکی خوبو که شیرازیا میگن؟»

خانجان هم بی حوصله از بازیگوشی مامان ته سیگارش را کنار پله له کرد و با تلنگر انگشتی پایین انداخت و پاشد کته ای را که حالا آبش جمع شده بود دم کند. من هم بی توجه به تمام این حرفها کنار حوض با بولدوزر پلاستیکی ام خاکهای خیالی را در کامیون پلاستیکی می ریختم.

28/6/92

Monday, September 30, 2013

برای حسین عزیز…

برای حسین عزیز…

شیخ مصطفی رهنما از مجاهدان کهنه‌کار انقلاب و از پیشگامان مبارزات ضدصهیونیستی در گذشت. این ضایعه را به دوست عزیزم حسین و همسرش خانم مهندس رهنما تسلیت می گویم و از خداوند طلب مغفرت برای آن مرحوم و صبر جزیل برای بازماندگان دارم.

ممدوسین

Sunday, September 15, 2013

چون یوسف پیغمبری...

چون یوسف پیغمبری...

یه موقعهایی هم خانجان شروع می کرد به پک زدن به سیگار اُشنو ویژه و جابجا می‌شد روی تشکچه کنار سماور که:

«جون دلم که شما باشی می فرمان که :

چون یوسف پیغمبری آیی که:«خواهم مشتری»

تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من

دُرُس می فرمان(مولویو میگف). مرشده که دنبال مرید مستعد می‌گرده تا براش اسرارو افشا کنه و حُجُب ظلمانی و نورانیو کنار بزنه ننه جان. اون وخ آتیش میوفته به بازار ممر و معاش آدم. کلا مصر زندگی آدم گُر میگیره. آتیش هم که ننه جان پاکه و پاک کننده. پاک پاکو از بین نمی بره اما نجسیو میشوره. این آتیشی که مرشد به جون مرید میندازه، این میاد نجاستهای زندگیو می سوزونه همه چی پاک میشه نظیف میشه سیفید میشه مثه یاس. اون وخ این آتیش که بجون مرید افتاد ننه جان، این نورش گوشه کنار تاریک روحو روشن میکنه عینهو لام (لامپو میگف) اینجام مولوی که به شمس میگه همینو داره میگه که اومدی روشنم کردی. اینطور بودن اینا با هم...»

و مامان استکان انگشتی را که در گودی نعلبکی خم می کرد شرة چای از کمرکش استکان پایین می آمد و داغی بخار بالا می رفت و من که تازه 9 سالم بود از این حرفها هیچ سر در نمی آوردم.

بیست و یکم شهریور نود و دو

Friday, September 06, 2013

شام آخر

شام آخر

Corbis-42-15248526

 

سر از میز برداشت. چشمانش قرمز شده بود. روی آستین ساعدش لکة خیسی و ریمیل در هم دویده بود. سایه و ریمل و مداد و خیسی، دور چشمش را ترکمون زده بود. از صورتش بیشتر، دلش بود؛ اما می دانست تصمیمی که گرفته شده برگشت ناپذیر است. کمی که به چشمانم نگاه کرد دوباره سر بر میز، روی ساعدش گذاشت و من جز لرزش شانه‌هایش چیزی ندیدم.

اما من؟ نه. من سیگارهایم را کشیده بودم، با پکهای عمیق، خیره به سقف اتاق تاریک، تا صبح. الان وقت نوازش کردنهای آخر بود و نگاههای سرد و پای تصمیم ایستادن. بقیه‌اش هم یک جور آینده نگری برای گذاشتن یک خاطره منطقی و متمدن از به فرجام آمدن رابطه. نه با توپ و تشر و دعوا و بهانه جویی، نه با غیب شدن و تلفن و پیامک جواب ندادن و اینها. یک خدا حافظی محترمانه و منطقی برای باقی گذاشتن پلهای پشت سر. پلهای پشت سر در دنیای کوچک آدمهایی که روی زمین گرد زندگی می کنند مهم اند چون از حاشیه سازی و اوقات تلخی در برخوردهای غیرمترقبة آتی جلو گیری می‌کنند. مثل برخوردهای اتفاقی طی یک مهمانی، قدم زدن دو نفره یا هر دیدار اتفاقی دیگر. در اینصورت همه چیز با یک سرتکان دادن و لبخند محترمانه، یک سلام و احوالپرسی آشنا یا حداکثر یک لاس خشکه و یادآوری گذشته ختم به خیر می شود و جلوی پارتنر آتی آبرو ریزی پیش نمی‌آید. حتی شاید بشود اِفه روشنفکری هم گذاشت و معرفی مختصری هم کرد که فلانی پارتنر قبلی، پارتنر قبلی فلانی. اینطوری پارتنر قبلی و فعلی مطمئن خواهند شد که از کون فیل نیفتاده اند که بخواهند ناز بیخود بکنند و اینها. فلانی پارتنر قبلی آینده توست؛ پارتنر قبلی، فلانی گذشته توست. یک جور برخورد از موضع قدرت که با خویشتنداری انتلکتوال اضلاع مثلت من - قبلی - فعلی برخورندگی اش از بین رفته و حسادتها، فحش و فضیحتها و گیس و گیس کشیهایش در دل قبلی و فعلی محدود شده.

زنگ و جیرینگ جام پایه دار روی میز و بعد از آن قوطی عرق کرده ماشعیر ها بود که من را به خودم آورد و او را به خودش. روی صندلی جابجا شدم. او هم صاف شد. از جعبه دستمالی کشید و بعد از چند تای با دقت، چشمش را خشک کرد و آب دماغش را گرفت. ترکمون دور چشمش به دماغش هم مالیده شد. چیزی نگفتم. حالا سردی خاصی در نگاهش بود. انگار آخرین گرمای رابطه را هم با اشکهای گرمش بیرون ریخته و الان جوانه‌های سیاه خدا حافظی مثل آرایش خراب چشمش، به دلش ترکمون زده بود. احتمالاً او هم مثل من به لغت چرت فست فود فکر می کرد. آخر یک پیتزای چسکی و چهل و پنج دقیقه معطلی؟ چشممان به چشم هم بود اما نگاهمان در گذشته و آینده می چرخید. مثل لحظه مرگ که همه چیز مثل فیلم از جلوی چشممان می گذرد. پیتزا ها آمد. نمیدانم چرا کشداری پیتزا و اوقات خراب آدمها با هم رابطه مستقیم پیدا کرده. قبلاً بر عکس بود. با یک دست قاچ پیتزا را برداشتم و با دست دیگر ماشعیر در لیوان ریختم. قبلاً طور دیگری بود. طوری که یک دست جام باده و یک دست زلف یار. اما از این لحظه تا اطلاع ثانوی یک دست قاچ پیتزا و یک دست ماشعیر. از الان تا اطلاع ثانوی به میزهای دیگر هم گوشه چشمی خواهم داشت که کیا نشسته اند و چه می کنند.

میز بغلی که در موقعیت ساعت 2 من قرار دارد توسط یک جفت پارتنر داغ تازه اما با اختلاف سنی تابلو، اشغال شده. امتداد دست مرد روی دست زن وتری روی دایره میز ساخته و آن را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرده. قسمت بزرگ خالی و قسمت کوچک پر از خوردنی. گوش تیز می کنم. هم از فضولی هم برای اینکه اوقات خراب و ساکت نزدیک خداحافظی را با سرگرمی ای پر کنم. حرف عشقولانه و چندش هست حرف از دانشگاه و درس و پروژه کلاسی هم هست. ال سی دی موبایل مرد بی سرصدا روشن می شود و او رد پیام می کند و به چشمهای دختر زل می زند. اما چشمان دختر روی ال سی دی موبایل مرد است که دوباره بی سرصدا روشن می شود. روی صندلی جابجا می شوم و نامحسوس گردن می کشم. عکس زنی روی شماره افتاده. مرد دوباره رد پیام می دهد اما قبل از اینکه چشم دختر از ال سی دی برداشته شود دوباره تماس و عکس زن. مرد عصبی می شود و جواب می‌دهد:

-« بله؟... بیرون... بوفه دانشگاه... دروغ چی؟... به تو مربوط نیست... به تو هیچ ربطی نداره... بیرون یعنی بوفه دانشگاه دیگه... غلط کردی... ببند بابا...»

قطع کرد و موبایل را در قسمت بزرگ و خالی میز گذاشت. دختر دستش را برداشته بود و لیوان کف دار ماشعیر را سر می کشید. مرد دست به پیتزا نبرده دوباره موبایلش زنگ زد و او مستأصل جواب داد:

-« چی میگی؟... دست از سرم بردار... چیکار داری؟... با هیشکی... ولم کن بابا...» و قطع کرد.

به ناشیانه‌ترین وتابلوترین وضع ممکن وارد رابطه موازی شده بود. پارتنر سابق نهیبی زد که:« غذات سرد شد» من تو نخ میز ساعت 2 بودم و او در نخ من.

-« فک کنم یارو استادشه تو دانشگا»

چرا به فکر من نرسید؟ راست می گفت. از صحبت درس و دانشگاه و نمره، از استیصال مرد در برابر زن پشت گوشی، از اختلاف سنی مرد و دختر باید می فهمیدم. پیتزای کشدارم یخ کرده بود. یخ ها در ماشعیر آب شده بودند و سس روی سیب زمینی ماسیده بود. جواب دادم:«نمی‌خورم دیگه... بریم؟»

-«بریم...»

حساب را توی پیش دستی گذاشتم و نمکدان را هم رویش. بلند شدم. پیتزا روژش را برده بود. برخلاف همیشه سمت سرویس نرف تا آرایشش را درست کند. با لب نیمه رژی و چشم ترکمون دنبالم افتاد سمت مترو. راهی نبود و زود رسیدیم. بدون اینکه دست بدهم گفتم:« ممنون از بودنت، همش برای من خاطره خوب بود. امیدوارم هرجا هستی شاد باشی.» با خنده تلخی جواب داد:«تو هم همینطور موفق باشی.» بعد رو چرخاند و از پله های مترو سرازیر شد در جمعیت. باد شدیدی که از دالان میامد مانتواش را بالا زده بود و من آخرین نگاهها را به تکانهای کفلش انداختم. وقتی در پیچ راهرو میان جمعیت گم شد، راه افتادم در پیاده رو تا سیگار بعد از رابطه را بکشم. سیگاری که مثل سیگار بعد از غذا طعمش خودش را دارد و کام خودش را می دهد.

جمعه ناگهان ظهری پانزده شهریور نود و دو

Sunday, August 18, 2013

اندر احوالات بابا طاهر عریان

 

 

اندر احوالات بابا طاهر عریان

(اثر برگزیده مسابقه حسب حال نویسی طنز ماهنامه گل آقا)

نوشته: محمد حسین یعقوبی

کاریکاتور: سلمان طاهری

یكی از شعرای بزرگ ایران زمین بابا طاهر است. همه می دانند كه بابا طاهر در قرن پنجم می زیسته ولی كسی نمی داند وی دقیقاً در چه تاریخی متولد شده است. در منابع آمده كه طاهر در زمان تحصیل درس را متوجه نمی شد و اینکه درآن زمان نه معلم خصوصی و حل المسائلی بود و نه طاهر پول این چیزها را داشت بیشتر ناراحتش می کرد. یك روز در مكتب خانه رفت ردیف اول كنار بچه زرنگ كلاس نشست و برای اینكه سر حرف را باز كند پرسید: «چرا ردیف اول می نشینی كه استاد با تركه بكوبد توی سرت؟» زرنگ كلاس گفت : «چون از عقب درست نمی بینم باید جلو باشم. » طاهر فهمید راز شاگرد اولی جلو نشستن نیست عینكی بودن هم به دلیل عدم اختراع عینك به ذهن طاهر نرسید به همین دلیل رُك و روراست از او پرسید : «پس چطور درست اینقدر خوب است؟» بچه زرنگ كلاس هم كه دیده بود دیگران چگونه از سادگی طاهر سوء استفاده می كنند و او را دست مـی اندازند شیطنتش گل كرد وگفت: « می روم چهل بار در حوض مدرسه غسل می كنم». طاهر جدی جدی فكر كرد راز شاگرد اول شدن همین است و سرآسیمه دوید تا در حوض مدرسه غسل كند و آنقدر مشتاق بود كه متوجه آدم های كنار حوض نشد و داشت لخت می شد كه یكی از اعضای کمیته انضباطی مكتب خانه ماست خور طاهر را چسبید كه: «وسط حیاط مكتب خانه لخت می شوی كه چی؟ مگر مملكت هركی هركیه؟ اصلا از عریان شدن در یك مكان عمومی مثل مدرسه چه منظوری داری؟ فكر كردی می توانی با این خودنمایی ها جوان ها را منحرف كنی؟» طاهر وقتی اتمسفر دور و برش را درك كرد كه دیگر دیر شده بود و یك پرونده برای طاهر بیچاره درست كردند به چه كلفتی. هر چند طاهر كنار حوض كاملاً عریان نشده بود و هنوز لباس زیر تنش بود ولی از این به بعد به اسم طاهر عریان بر او ماند و سر همین قضیه یك هفته از مكتب خانه اخراج شد و شاگرد اولی اش یك هفته به تاخیر افتاد .

سلمان طاهری-گل آقا

بعد از یك هفته كه از خانه بیرون آمد همه او را طاهر عریان صدا می كردند. بیچاره انگشت نمای مردم شده بود اما با این حال او از فكر چهل بار غسل در مكتب خانه هم نمی توانست بیرون بیاید . هر موقع از كنار حوض رد می شد شاگرد اولی خودش را مثل یك فیلم در تلویزیونِ حوض تماشا مـــــی كرد. حوض برای طاهر به جای آب پر از نمره ی بیست بود. طاهر كه می دانست اگر بخواهد جلو همشاگردی هایش غسل كند هم مثل قبل برایش مشكل ایجاد می شود و هم بقیه شاگردها راز شاگرد اولی را می فهمند و قضیه لوث می شود، تصمیم گرفت یك شب پنهانی به مكتب خانه بیاید و در حوض مدرسه غسل كند.

طاهر همین كار را كرد و یك شب آرام آرام و پاورچین پاورچین وارد مكتب خانه شد. رفت كنار حوض آماده شد تا تن و جان در حوض بشوید و شاگرد اول شود. غسلهایش را می شمرد تا حساب از دستش در نرود و كم و زیاد نشود. شماره غسلها زیاد و فاصله طاهر با شاگرد اولی كم می شد. سی و هفت ...... سی و هشت .......سی و نهمین غسل تمام شد و هنوز غسل چهلم شروع نشده بود كه یكی پس گردن طاهر را گرفت و از حوض كشید بیرون. فراش مكتب خانه بود. كسی كه طاهر وجود تمام وقت او را در مكتب خانه نادیده گرفته بود.

- « چی كار می كردی مردك؟ اینجا مگر خزینه است كه نصف شبی بلند شدی آمدی اینجا خودت را می شویی؟»

طاهر كه سعی می كرد به نحوی خوش را بپوشاند جواب داد : « نه به خدا، آمده بودم غسل كنم. »

فراش كه زابراه شده بود با عصبانیت وپرخاش گفت : « برو همانجا كه غسل بهت واجب شده غسل كن. چرا آمدی اینجا؟»

- «آخه غسل اینجا بهم واجب شده!! »

فراش از همه جا بی خبر كه خونش به جوش آمده بود فكر كرد غیر از طاهر كس دیگری هم در مكتب خانه هست. برای همین همه جا را گشت و طاهر در این فرصت لباسهایش را پوشید اما فراش هیچ كس را پیدا نكرد برای همین عصبانی تر شد وهمان نصفه شبی دنبال مدیر مدرسه فرستاد. طاهر بیچاره با كلی سوء سابقه تحصیلی و پرونده قطوری كه در کمیته انضباطی داشت از مكتب خانه اخراج شد. اما طاهر دست بردار نبود و در پی فرصتی بود تا بتواند در حوض مكتب خانه غسل كند.

بالاخره این فرصت فراهم شد و یك شب كه فراش مدرسه رفته بود خانه یكی از فامیلها شب نشینی طاهر رفت مدرسه و چهل بار غسل كرد. ناگهان نور و شرری از آسمان آمد و به سینه طاهر نشست. ولی طاهر شاگرد اول نشد كه نشد. در عوض همانی شد كه ما می شناسیم یك شاعر كه بیشتر آثارش دوبیتی و رباعی و اینهاست.

جان دلم كه شما باشی مردم كه دیدند آتشی از آسمان آمد و به مكتب خانه رفت فكر كردند عذاب الهی نازل شده. بعضیها كه تاریخشان ضعیف بود فكركردند حمله مغولهاست اما بعد فهمیدندكه اشتباه می كنند و حمله مغولها مربوط به چند قرن بعد است. چون این قضیه مربوط به قرن پنجم هجری است و هنوز امریكا كشف نشده فكر كسی به بشقاب پرنده و تهدیدهای نظامی و چیزهایی از این دست نرسید. همه دویدند ببینند در مكتب خانه چه خبر است.

وقتی مردم رسیدند دیدند طاهر از مكتب خانه بیرون می آید برای همین ماوقع را از او پرسیدند و طاهر هم گفت كه آن آتش آسمانی به سینه او نشسته. یكی گفت : «اگر اینطور باشد الان سینه طاهر یا سوخته یا تاول زده. » دیگری گفت: « نه خیر اگر به طاهر می خورد حتماً مرده بود. » یكی دیگر گفت : «اگر آن آتش به تو خورده بود لباست آتش می گرفت. » فراش مكتب خانه هم كه در میان جمع بود وقتی دید موهای طاهر خیس است فریاد زد: «دروغ می گوید او در حوض مكتب خانه غسل می كرده. » و این طور شد كه طاهر به جرم انجام اعمال خلاف شرع و شكستن حرمت مكتب خانه دادگاهی شد. قاضی دادگاه عین القضات همدانی بود كه در عشق و عرفان ید طولایی داشت برای همین وقتی اشعار طاهر را شنید و حال و روزش را دید او را تبرئه كرد.

بعد ازآن واقعه خیلیها خواستند به تقلید از طاهر برای خود وجهه ای كسب كنند به همین دلیل در مكتب خانه ها غسل كردند. حتی بعضیها مزدور اجیركردندكه از مخفیگاهی، جایی گلوله آتش به سینه شان بزند شاید خبری شود اما نشد كه نشد. در قرن پنجم افراد زیادی یا در حوض مكتب خانه ها خفه شدند یا خود سوزی كردند یا به دلیل اصابت گلوله آتش به سینه شان جان باختند.

سوز و گداز اشعار طاهر بازتاب زندگی پرمشقتی است كه در این متن به گوشه های كوچكی از آن اشاره شد. وی به نقلی در سال 477هـ .ق درگذشت.

بعد از مرگ طاهر افراد زیادی در باره اش اظهار نظر كرده اند مثلاً كسی گفت: «طاهر خود استعداد این مقامات را داشته وگرنه چرا دلاكهای حمام كه صبح تا شب در خزینه خود و دیگران را مـی شویند هیچ چیزشان نمی شود ؟ » دیگری گفت: « اگر طاهر به جای چهل بار چهارصد بار غسل می كرد حتما ً قصیده سرای بزرگی می شد. » ولی كسی كه به تمامی این حرفها خاتمه داد مرد موجز گویی بود كه با اشاره به شعر « دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند » گفت: « از یقین و خلوص قلب خیلی چیزها حاصل می شود.»

Sunday, August 04, 2013

به روایت اسناد نظمیه…..

 

mamdosen

 

 

موضوع: راپورت زایمان زوجة عباس یعقوبی

 

مقام محترم ریاست کمیساری شعبه 15 طهران

محترما معروض میدارد زوجة نامبرده -که باردار بوده- حدود 4:30 بامداد روز سه شنبه 12 مرداد 1361 اظهار داشته که دردی در شکم حس می کند که طاقت وی را بریده و امان از او سلب نموده یحتمل درد زایمان باشد. شوهر ایشان پس از اطمینان از صحت ادعای همسر، وی را به بیمارستان بابک تهران واقع در خیابان کارون بالاتر از چهار راه طوس منتقل و وضع حمل در مکان مذکور در ساعت 7:20 دقیقه صبح انجام شده.

طبق استعلام از زایشگاه بابک، نوزاد مذکر، چهار و نیم کیلو گرم، دارای موهای بلند مشکی و چشمهای میشی بوده سر نامگذاری وی هنوز اختلاف نظر است. بر اساس گفت و شنودهای استراق شده توسط مخبر شهربانی از خدمه زایشگاه فوق الاشاره، بین نامهای مسعود و محمد حسین تردید هست اما والده ایشان مصر به نامگذاری فرزندش به محمد حسین بوده اظهار داشته که در رویا چنین اسمی الهامش شده و نام فرزندش همین است ولاغیر.

طبق مشاهدات مخبر شهربانی والد کودک اقدام به اخذ عکسهای متعدد بلافاصله بعد از تولد کودک خود نموده که به پیوست ایفاد می گردد. طبق سنت خانوادگی والد کودک داخل قرآن سر عقد خود در این خصوص مرقوم کرده: «روز تولد محمد حسین سه شنبه 12 مرداد 1361 برابر با 13 شوال 1402 ساعت هفت و بیست دقیقه بوده است.»

بدیهی است اطلاعات تکمیلی عندالزوم کسب و حسب امر عالی راپورت خواهد شد. منوط به اوامر عالی است.

 

mamdosein

Friday, July 26, 2013

عشق یا ...

عشق یا ...

بحث از دست رفتن دو کوهنورد ایرانی برای من بهانه خوبی است تا بخواهم از نگاه کلانتر، و موضع بالاتری به موضوع از دست رفتن متخصصان جامعه در حوادث اینچنینی نگاه کنم. با یک جستجوی ساده اینترنتی به راحتی می توان دریافت که ایران هر چند سال یک بار کسی را در هیمالیا جا می‌گذارد و متأسفانه فاصله چنین حادثه ای اخیراً به سالی یک بار رسیده است. سال 1382 محمد اوراز برای فتح قله گاشرپروم 1، سال 1387 سامان نعمتی برای فتح قله نانگاپرابات، پارسال خانم اسفندیاری برای فتح قله کِی 2 و امسال آیدین بزرگی، مجتبی جراحی و پویا کیوان برای فتح قله پرودبیک. طی 10سال اخیر سالی یک کوهنورد در هیمالیا تلف شده اند.

نام کوه

نام درگذشتگان

تاریخ

گاشربروم I

محمد اوراز

۱۳۸۲

K2

داوود خادم

۱۳۸۳

نانگاپاربات

سامان نعمتی

۱۳۸۷

دائولاگیری

مهدی اعتمادفر

۱۳۸۸

ماناسلو

عیسی میرشکاری

۱۳۹۰

گاشربروم2

لیلا اسفندیاری

۱۳۹۰

ماناسلو

جعفر ناصری

۱۳۹۱

برودپیک

پویا کیوان، مجتبی جراحی، آیدین بزرگی

۱۳۹۲

جدول 1) آمار تلفات کوهنوردان ایرانی در هشت هزار متری ها (از وبلاگ لیلا اسفندیاری) متوسط سالی یک کوهنورد در سال از 82 تا 92

راستش وقتی برای نوشتن این مطلب از حافظه تاریخی ام کمک گرفتم و نام چند کوه نوردی را که طی سالهای اخیر از دست داده ایم در اینترنت جستجو کردم به واقعیت های تکان دهنده ای رسیدم که تمرکز مرا از مطلب اصلی دور کرد. بی توجهی و بی مسئولیتی نظارت مسئولین امر در اعزام کوهنوردان، نبود امکانات اولیه مثل بیمه، پزشک تیم، تجهیرات تنفسی در ارتفاع، حاشیه سازی و حاشیه پردازی های کودکانه در جامعه کوهنوردی، اتهام به دیگران و شانه خالی کردن از مسئولیت بعد از حادثه و احساساتی کردن فضا  هنگام حادثه و تحلیل علمی و فنی نشدن حوادث و تسریع در فراموشی آنها مهمترین نکاتی است که در بررسی منابع کوهنوردی به آنها بر می خوریم. اما قصد من از دستاویز قراردادن مرگ کوهنوردان بیان نکته کلانتری است برای همین تحلیل و قضاوت در این مورد خاص را به متخصصین کوه نورد می سپارم که ظاهراً در ایران کم نیستند!

لیلا اسفندیاری

با نگاهی گذرا به تاریخ می توان به صحت جمله معروفی که احمد شاملو در یکی از مصاحبه هایش گفته پی برد. «جامعه ایران مانند مرد خوابی است که اگر حرکت و جنبشی در آن دیده شود پهلو به پهلو شدن یک خواب است نه قدم برداشتن یک بیدار.» بله یکی از مشکلات فرهنگی ما ملت خواب آلوده ایرانی سوء تفاهم در خصوص مفهوم «عشق»، «شجاعت»، «مردانگی»، «حیا» و غیره با حماقت است. مقصود من چیزی است که دلیل مشترک از دست دادن متخصصین در صنعت، ورزش و دیگر شئون جامعه ایرانی است: فقدان تحلیل درست فنی و کارشناسی، درنظر نگرفتن ایمنی و بی توجهی به ریسک در تصمیمات. هدف من در این متن متمرکز بر همین موضوع است که چرا همیشه ما ایرانیها در آمار از دست دادن متخصصانمان گوی سبقت را از دیگران ربوده ایم؟ چرا تلفات ما در پروژه ها چند برابر خارجی هاست؟ چرا آسیب های حین ورزش در ایران بیشتر است؟ چرا کوهنوردان ایرانی هستند که هرساله در میان برف و یخ ناپدید می شوند و ما ناتوانی در پیداکردن اجسادشان را با آرمش آنها میان کوه توجیه می کنیم؟ و در انتها مغرورانه باد به غبغب می اندازیم که بله لیلا اسفندیاری یا سامان نعمتی در برفهای هیمالیا آرمیده اند و یادشان گرامی و هزارن لایک فیسبوکی و غیره. (همینجا در پرانتز بگویم که همخوان شدن مکرر پستهای زیادی از لیلا اسفندیاری دو سه روز قبل از رسیدن خبر مرگ سه کوهنورد جدید برای من محل تأمل است). اینکه ما حتی توانایی آوردن جسد کوهنوردان از کوه را نداریم یا کسی مثل محمد اوراز بدون رسیدگی در بیمارستانی در پاکستان فوت می کند بحثی است که جای طرح آن این متن نیست. اما شخصاً دلیل اینهمه سرشکستگی را چیزی میدانم که در ستور فوق ذکر کردم. کم نسیتند کارگران و مهندسانی که فقط و فقط برای رعایت نکردن فاصله ایمنی از ماشین آلات آسیب دیده اند، تنها برای به سر نگذاشتن کلاه ایمنی یا نپوشیدن هارنس جان خود را از دست داده اند، پزشکانی که برای سهل انگاری وسایل جراحی را در بدن بیمار جاگذاشته اند یا فرماندهانی که نیروهای خود را به کشتن داده اند. از هرکدام که سوال شود چرا به جزئیات دقت نشد؟ چرا به دلیل یک بی توجهی ساده چنین تلفات سنگینی ایجاد شد همه یک جواب دارند: «عشقه عشق میدونی عشق چیه؟» جای عشق گاهی مردانگی می آید یا شجاعت برای همین کسی از آن شرمنده نمی شود و دنبال عبرت گرفتن نمی رود. ما آموزش دیده ایم و حرفه ای هستیم.

Picture 823Picture 830

حفظ فاصله ایمنی از چرخ کامیون می توانست از ساییده شدن پای این مهندس به لاستیک کامیون جلوگیری کند (لکه کوچک روی لاستیک!!)

Picture 191

 کار در ارتفاع 20 متری بدون وسایل ایمنی

مهندس با سابقه کار، جراح حاذق، پزشک متبحر یا کوهنورد حرفه ای هستیم اما جزئیات کوچکی مثل نداشتن کلاه ایمنی، خطا در شمردن وسایل جراحی، دست کم گرفتن استعداد سربازان دشمن و در این حادثه اخیر نداشتن باطری اضافی برای بی سیم و تجهیزات جی پی اس، جان ما را به راحتی بازیچه می کند. دلیل آن هم کاملاً برای همه ما آشناست ما به راحتی به تجربیاتمان مغرور می شویم و توجه به جزئیات را «سوسول بازی» می دانیم. اگر کسی در محیط کارخانه ماسک و عینک محافظ داشته باشد «سوسول» است، اگر جراحی بخیه زدن را به دانشجویانش نسپرد و شخصاً وسایل جراحی را بشمارد «کسر شأن» است فرماندهی که در شرایط بحرانی عقب نشینی کند و جان سربازانش را نجات دهد «ترسو» است. من کوهنورد نیستم اما با جستجویی که کردم (و قسمتهایی از آن را در پایین آورده‌ام) ضعف بدنی، کمبود تجهیزات جانبی و مشکلات مالی مهمترین دلایلی بوده که موجب شده منطقه هشت هزار متری با رکورد 14 ایرانی، قبرستان کوهنوردان ایرانی باشد. چرا کوهنوردان حرفه‌ای که شناخت خوبی از توانایی جسمی خود دارند در راه با ضعف مواجه می شوند؟ مواد غذایی مناسب با خود نمی برند؟ اعتماد به نفس کاذب دارند؟ نمی دانم. چرا کسی بدون وسایل لازم مثل کپسول اکسیژن یا مکانیاب GPS یا باطری اضافی بیسیم حاضر به صعود می شود؟ نمی دانم. اما خواهش می کنم اسم این کار را عشق نگذارید. اینکه هر کار بی منطقی را عشق بنامیم و از این رهگذر رکورد دار کشته‌های کوهنوردی باشیم عشق نیست. مگر سوئیسی ها، آلمانیها یا دیگر کوهنوردان عشق ندارند؟ چرا عشق آنها منجر به افتخار و بازگشت غرور آمیز است و عشق ما منجر به مرگ؟ چرا ما به باقیماندن جسد کوهنوردانمان در برف افتخار می کنیم و آنها به فتح قله های دیگر؟ وقت آن نرسیده که از این توهم زایی دست برداریم و در نگاهمان به عشق، شجاعت و مردانگی و ... تجدید نظر منطقی کنیم؟

منابع و مراجع:

0) لسیت قله های بلند جهان موسوم به هشت هزار متری ها (The Eight-Thousander):

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B4%D8%AA_%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7

1) محمد اوراز

زندگی محمد اوراز در ویکی پیدیا:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2

اطلاعات، بیوگرافی و عکسهایی از محمد اوراز:

http://www.mountainzone.ir/orazfa.htm

بیوگرافی و شرح مجملی از مرگ محمد اوراز

http://g-1.persianblog.ir/post/198

2) سامان نعمتی

سرانجام پیگیری قضایی مرگ مبهم سامان نعمتی:

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=45694

نوشته روزنامه گل در مورد مرگ مبهم سامان نعمتی با تیتر «قتل در نانگاپرابات»:

https://www.google.com/webhp?hl=en&tab=ww#hl=en&gs_rn=20&gs_ri=psy-ab&tok=AKthiQtoN_xbuDNRJIrmXw&cp=8&gs_id=v&xhr=t&q=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86+%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA%DB%8C&es_nrs=true&pf=p&biw=1366&bih=653&sclient=psy-ab&oq=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86+%D9%86%D8%B9&gs_l=&pbx=1&bav=on.2,or.r_cp.r_qf.&bvm=bv.49784469,d.bGE&fp=de9607199cc60cf8

خلاصه ای از بیوگرافی سامان نعمتی در سایت ویکی کوه:

http://wikimountain.ir/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA%DB%8C/

نوشته‌ای در خصوص بازخوانی پرونده سامان نعمتی و تحلیل فیلمهای همنوردان او:

http://mkouh.blogfa.com/tag/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA%DB%8C

و ادامه مطلب فوق در:

http://mkouh.blogfa.com/post-625.aspx

پاسخ خانواده سامان نعمتی به اظهارات لیلا اسفندیاری در خصوص مرگ مبهم او:

http://news83.persianblog.ir/post/2034

3) لیلا اسفندیاری

توضیحات ویکی پدیا در مورد لیلا اسفندیاری:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C

وبلاگی به نام لیلا اسفندیاری:

http://leila-esfandiari.persianblog.ir/

جزئیات حادثه‌ی منجر به مرگ لیلا اسفندیاری:

http://www.donyayesanat.com/fa/newsagency/3070

مستند 14 دقیقه ای از لیلا اسفندیاری:

http://www.aparat.com/v/CzR6F

4) آیدین بزرگی، مجتبی جراحی و پویا کیوان

خبر خبرگزاری فارس در خصوص مرگ آیدین بزرگی، مجتبی جراحی و پویا کیوان:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920503000829

Tuesday, July 23, 2013

رفیق بلند من

 

رفیق بلند من

یادم می آید اولین بار در جمع نخاله های مؤسسه سیمین  توجهم به او جلب شد. پسری آرام و رون گرا که ساکت و بی سلام و علیک می آمد و می نشست و می‌رفت. هنوز معلم نیامده بود و من و چهار پنج نفر که چند ترمی باهم بودیم شلوغ پلوغ می کردیم و روی تخته چرت وپرت می نوشتیم که یکی از آتش بسوزانهای کلاس از من پرسید:« این یارو رو میشناسی؟»

+ «کدوم؟»

- «همونی که همینطوری میاد و میره.»

+ «نه چطو؟»

-«هیچی همینطوری. نمی پلکه با کسی.»

+«ولش کن بابا…»

دو سه سال بعد یکشنبه اول مهر 1380 دقیقاً روز اول دانشگاه سر کلاس فیزیک 1 دکتر صداقتی، با چند نفر از دانشجوهای ورودی جدید آشنا شدم که یکی از آنها پسر قد بلندی بود که قیافه اش را نمی دانم از کجا می شناختم. یادم می آید آن روز ها قبل از اینکه سلام و علیکمان گرم شود اتفاقی سوار تاکسی بودیم من جلو سوار شدم و او با آن هیکل دیلاقش صندلی عقب مچاله شد. زود تر از من پیاده شد و رفت و راننده که دیده بود با هم سوارشدیم پرسید:«ریفیقته؟»

+«همکلاسیم با هم؛ چطو؟»

-«حیف  این جوون با این قد و هیکله که معتاد باشه»

+«معتاد؟!! نه بابا قیافه اش اینطوریه»

من و حسین

خلاصه گذشت و گذشت تا فیلمهایی که با هم می‌دیدیم و تحلیل می کردیم، احمد شاملو و بحثهایی فلسفی و اعتقادی ما را به هم نزدیک و نزدیکتر کرد؛ کلاسهای بعدی دانشگاه و کارگاههایی که با هم به دانشگاه شهید رجایی می رفتیم هم کمک کرد به استمرار و نزدیک شدنمان در دانشگاه تا انجمن مواد را با چند تا از هم دوره ای ها تأسیس کردم و بحث همایشهای متالورژی دانشگاهها مطرح شد و سال 83 بود که با ممدو ( MohammadReza M+) حسین و چند نفر دیگر از بچه های انجمن علمی مواد به یزد مسافرت کردیم. بعد از آن طی سالهایی که گذشت من وارد بازار کار شدم و حسین دنبال فوق رفت. بعد هم در همان زمینه فوق لیسانسش مشغول شد تا الان. من تازه وارد بازار شده بودم و او تازه وارد فوق بود که گفتیم با هم کتاب بنویسیم ایده اش از او بود. نشستیم تقسین بندی کردیم و من یک سری کانال به وزارت علوم زدم و بعد از یک سال آمد و شد کتابمان با عنوان «مرجع سایتهای تخصصی مهندسی مواد» در آمد و برای این یک سال کار نفری 125 هزار تومان!! حق التحریر گرفتیم. این خاطره خوبی بود برای همکاریهای بعدی. حسین بعد از آن تا آنجا که می دانم 2 کتاب دیگر هم چاپ کرد که یکی را من با امضای خودش در کتابخانه ام دارم.

INTERNET-SMALL

از همان موقع رفاقتمان پابرجا بود و درد ودلهایی که برای هم می کردیم و حرفهایی که از زندگی برای هم می زدیم باقی بود برای خودش تا  سال 89  که زد به سرمان با هم کاری درست کنیم و آقای خودمان باشیم. کمی بعد ممدو هم وارد تیم شد و سه نفری کار را جلو می بردیم که خط قرمزهایی که هر سه مان بر آن توافق کردیم نگذاشت تن به هر کاری بدهیم. بعد از مدتی حسین از تیم جدا شد ولی رفاقت همچنان باقی بود تا الان. بعد از مدتی هم دیدم حسین وبلاگ زده. جریان جالبی داشت این وبلاگ زدنش. چیزی کاملاً متفاوت از آنچه که من و ممدو در وبلاگهایمان می نویسیم. وبلاگش یک طوری آدمهای جدیدی را به زندگی من آورد که هنوز هستند. طی این یکی دوسال اخیر خیلی از دوستان ازدواج کرده اند، تحصیلات تکمیلی را تمام کرده اند یا از ایران رفته اند و حالا که من این یادداشت را می نویسم احتمالاً رفیق بلند من جای سفره افطار سر سفره عقد نشسته و روزه اش  را با عسل سرانگشت خانمش باز کرده.

امیدوارم هرجا که هست شاد پیروز و موفق باشد و زندگی شیرین و شادی را آغاز کند.

سه شنبه اول مرداد 92 برابر 15 رمضان 1434

پ.ن.: درکمتر از یک ماه حسین سومین خبر شاد وصلت بود امسال را تا انتها به فال نیک گرفته بودم که ظاهراً درست فال زدم. امیدوارم تا انتها همینطور خوب پیش برود.

Friday, July 12, 2013

زبوله من

زبوله من

آنچه در این ربع قرن بین من و زبولی پیش آمده

215692_1658540585541_3963673_n

من 5 سالم بود که مامان شروع کرد به باد کردن. خوب آن وقتها سوادم بیشتر قد نمی‌داد و مثل بچه های این دوره و زمانه هم نبودم که تا قبل از مدرسه رفتن معلومات جنسی یک آدم متأهل را داشته باشم. یک روز وسط پاییز مامان غیب شد و یکی دو روز بعد همراه بابا برگشت. بادش خوابیده بود. زبوله تو بغل مامان و یک کتاب داستان و یک بسته خمیربازی هم دست بابا.

بابا گفت:« این کوچولو خواهر توئه و اینارم برای تو آورده» و من هم تا بخواهم کتاب و خمیر بازی را ورانداز کنم مامان دراز کشیده بود و زبوله هم کنارش. من هم از سر کنجکاوی به آن بسته‌ی پارچه پیچ که صورت زبوله به زحمت از آن معلوم بود نگاهی کردم و بدون فکر کردن به اینکه رابطه باد مامان و زبوله و خمیر بازی چیست مشغول خمیر بازی و کتاب شدم. اواخر جنگ بود که تهران موشک باران شد و مدرسه ها تعطیل. رفتیم شهریار خانه دایی مجید و زبوله همانجا که بودیم می خزید و تا تهران برگردیم تاتی تاتی می‌کرد. اولین بار که کفش جغجغه‌ای دیدم پای زبولی بود. خودش از صدا کردن قدمهای نامتعادلش می خندید و من تا چند وقت بعد که کفش جغجغه ای پسرداییم را خراب کنم سوال ذهنم همین بوق زدن کفش زبولی و ساکت بودن بقیه کفشها بود.

67365_1430950855940_5523708_n

بر خلاف من که کودکی‌ام در نوعی از انزوا و تنهایی گذشت (بالاخره با فاصله 6-7 سال تنها نوه فامیل بودم) زبوله سه چهار سال اول را دمخور خانجان بود. خانجان بیشتر اوقات از اتاقش درطرف دیگر حیاط بشکن زنان میامد در اتاق ما به آواز خواندن که: «آی آلوچه... بازار و کوچه...» و زبوله که دیگر معنی اینها را می دانست بوق بوق قدم بر میداشت و سوار کول خانجان می رفت اتاقش و من هم کیف چمدانی چهارخانه قرمزم را بر می‌داشتم و می رفتم آمادگی.

همینطوری من و زبولی کنار هم بزرگ شدیم تا وقتی که موقع مدرسه رفتنش شد. اول دبستان که بود پایش را کرد در یک کفش که الا و للا که من چادر می خواهم و مادر یک چادر نماز سفید با گلهای ریز نارنجی دوخت و به آن کِش انداخت و زبولی چادری شد. کیف را کولش می انداخت و یک ذرع قدش را لای چادر نماز کوچکش می پیچید بدو بدو می رفت مدرسه. کوله زیر چادر مثل یک قوز گنده بود و کش چادرصورت گرد کودکانه‌اش را به زیبایی قاب می گرفت و من که باید زبولی گل گلی را تا مدرسه همراهی می کردم از داشتن چنین مسئولیت خطیری هم بی حوصله می شدم و هم احساس قدرت می کردم.

گذشت و گذشت تا زبوله دبیرستانی شد. در این چند سال دیده بودم که علی رغم سن کمی که داشت فکر می کرد تصمیم می گرفت و عمل می کرد؛ کاری هم به حرف هیچ کس نداشت. کنکوی که بودم عشق هوافضا داشتم. اما متالورژی خواندم. پسر داییم هم که هوافضا را از من شنیده بود دنبالش رفت اما برق خواند. اما زبوله از همان دبیرستان روی هدفش متمرکز شد. تصمیم گرفت نه پیش دانشگاهی برود نه کلاس کنکور. خیلی مامان اصرار کرد اما او تصمیمش را گرفته بود و به سمتش شتاب می گرفت. آن وقتها که ظرفیت دانشگاهها یک دهم کنکوریها بود رتبه 2200 آورد هرچه به او گفتیم رتبه خوبی است و مهندسی های خوبی در همین تهران قبول می شوی نرفت که نرفت. دوباره یکسال خواند تا بالاخره با رتبه 1800 هوافضا قبول شد. مامان می گفت به خانجان رفته این آزادی و استقلالی که داره. راست می گفت. یاد گرفته روی پای خودش بایستد.

188931_2916198721796_1245624598_n

الان که من می‌نویسم او امتحانات ترم دوم فوق لیسانس آیرودینامیک‌اش را داده، صبح زود با استادش در دانشگاه شریف برای پروژه اش صحبت کرده و نشسته زیر دست آرایشگر تا عصری بیاید سالن و من به خواهری فکر می کنم که با تمام درک خوبی که از هنر و ادبیات دارد، با تمام شایستگیها و معلومات فنی‌اش، با تمام کتابهای منحصر به فردی که در کتابخانه اش گذاشته و با تمام دریایی که درونش موج می‌زند به ساده ترین و بی تکلفترین حالت ممکن به خانه بخت رفت. بله درخت پربارتر افتاده تراست و دغدغه او مهر و سالن و ماشین عروسی و عکاس و اینها نبود یعنی همان چیزهایی خیلی از مردها را فراری می دهد او تصمیمش را گرفت و متواضعانه به خانه بخت رفت و من هنوز نرفته دلتنگش شده ام.

IMG_9144