Friday, February 27, 2009

وسوسه لبخند


وسوسه لبخند



در میان بارش دانه های ریز برف سرگردانی می کشید و با هر هوی باد به سویی رانده می شد و با هر دانه برف ضربه ای به بدنش وارد می آمد. حتی یک پرتو نور هم می توانست کورسوی امیدی در این شب سنگین و برف بی امان باشد. جز ادامه راه چاره دیگری نبود. هوهوی باد او را به جهتی راند و پرتو رقصان نوری مانند آخرین تیر امید از چله چاره به چشمان کم فروغش نشست. عزم جزم کرد و با تمام قدرت به سمت پرتو رقصان نوری رفت که از دور با عشوه وناز وسوسه انگیزی می رقصید.
هوهوی باد او را به هر سو می کشید و دانه های برف از ضربه زدن به سینه و پهلوی او دریغ نمــــــی کردند اما آواز غوکان و جیرجیر پسرعموهای دورش مانند سرود تشویق او را به سمت پرتو زرد و رقصانی می کشید که چشمکهای متوالی سوسوزدنش بطرز جنون آمیزی دعوت کننده بود.
بالاخره اراده او بر هوهوی باد و ضربه های برف غلبه کرد و داخل حجره شد. در گوشه و کنار مــی چرخید. از هر گوشه و هر جا به رقص روشنی خیره بود که آرام از احساس مبهم شادی و غم در سکوتی خلسه آمیز اشکش را به پای خود می ریخت. با نزدیکتر شدنش به آن روشنی رقصان سرمای شب برفی از تنش بیرون می رفت و گرمای سوزان وصل قبلش را سرشار می کرد. آشفتگی هوا در حرکتش، هر پیچ و خم رقص نور را جنون آمیزتر می کرد و او برای وصل بی تاب تر می شد.
با آخرین طواف دل به دریا زد و روشنی رقصان را در آغوش کشید. وجودش از گرما برافروخت. شعله ور بال و پر زد و خاکسترش به پای شعله ریخت. اشک شفاف شمع روی خاکستر پروانه کدر می شد که شاعر در ادامه شعرش نوشت:
چهره خندان شمع آفت پروانه شد.

11/10/87
دفتر مهندسی

Saturday, January 10, 2009

اسماعیل

خواهرم زهرا بیش از من اهل قلم و نوشتنه و بیش از من دریا دل و تودار. نوشته هاش برام الهام بخشه هر چند که کمتر لایق خوندن اونا می شم. یکی از نوشته هاشو که درکلوب گذاشته بود در ادامه می خونید. از اینکه قلمریزها رو مزین کرد ازش متشکرم


اسماعیل





راستش خیلی وقت بود دستور رسیده بود قربانیش کنم ... توی قربانگاه ایستاده بودم،دس دس می کردم تا شاید فرجی بشه... مثل چاره ای که اون روز برای ابراهیم فرستاد. اما خبری نبود... سرشو که بریدم،چشمم افتاد به آسمون.انگار یه قطره از خونش وقتی از گلوش می جهید،نزدیک افق لخته شده بود. بالای سر جنازه ایستاده بودم.هی دس دس می کردم تا شاید فرجی بشه...مثل چاره ای که اون روز برای ابراهیم فرستاد. اما خبری نبود... گذاشتمش توی قبری که وقتی زنده بود، باهم کنده بودیم. چاره ای نبود... چون من ابراهیم نبودم.چون قربانی کوچک من خیلی حقیر تر از اسماعیل بود. تا من سنگ قبرو محکم کنم،آسمون لکه ی خون رو از دامن سیاهش پاک کرد! شب یلدا بود...پ

Friday, December 12, 2008

سکوت بره ها

سکوت بره ها







پدر و مادرم مرا مانند یک بره ملوس بار آودند تا همواره درکنترل باشم. یادشان نبود که دیر یا زود باید راهم را از میان گرگها باز کنم


Silence of the lambs

My parents brought me up like a lovely lamb; they didn't mind sooner or later I should find my way through savage wolves

Sunday, November 30, 2008

نوبیت عاشقی

نوبت عاشقی


گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی

چیه؟ چرا اینطوری نیگا می کنی؟ همینه دیگه

Friday, November 14, 2008

کحولت سربی صبح ابری


کحولت سربی صبح ابری








صبح زرد و نارنجی پاییزی با دمای کحل و افسردگی و رطوبت خستگی بامداد سرد؛ با اندوه ترک ‏گرمجای لذت بخش استراحت و هراس از پاگذاشتن به سرمای دودوزه باز خیابانها؛ خورشیدش که با ‏نوری بی رمق نه حاضر است و نه غایب، در پشت پرده ابر با پیک طلایی سپید مادر زمستان سَیّاسی می کند.‏
آسمان سربی و کوتاه این صبح زرد و نارنجی، همه را در مرز گرما و سرما، در نیمه راه باریدن و نباریدن ‏بلاتکلیف رها کرده و سوز بی برکتش جز طاعون افسردگی در شهر نمی پراکند.‏
گذرا باد زردی بلا تکلیفی، گذشته باد آسمان سربی بی برکت و ساکن باد سوز طاعونی و افسرده.‏
پاینده باد سفیدی روشن زمستان دراز باد نزولات مبارکش در کوه و دشت و خیابان و جاودان باد پاکی ‏طبیعت پس از غسل باران.‏
‏ به استقبال مادرپاک زمستان می شتابیم و به احترام پاکی و نورش، گوشه چادر سفید او را بوسه می ‏گذاریم.‏


‏8 صبح‏
‏7/8/87‏
سر شهرک شمس آباد