خواهرم زهرا بیش از من اهل قلم و نوشتنه و بیش از من دریا دل و تودار. نوشته هاش برام الهام بخشه هر چند که کمتر لایق خوندن اونا می شم. یکی از نوشته هاشو که درکلوب گذاشته بود در ادامه می خونید. از اینکه قلمریزها رو مزین کرد ازش متشکرم
اسماعیل
راستش خیلی وقت بود دستور رسیده بود قربانیش کنم ... توی قربانگاه ایستاده بودم،دس دس می کردم تا شاید فرجی بشه... مثل چاره ای که اون روز برای ابراهیم فرستاد. اما خبری نبود... سرشو که بریدم،چشمم افتاد به آسمون.انگار یه قطره از خونش وقتی از گلوش می جهید،نزدیک افق لخته شده بود. بالای سر جنازه ایستاده بودم.هی دس دس می کردم تا شاید فرجی بشه...مثل چاره ای که اون روز برای ابراهیم فرستاد. اما خبری نبود... گذاشتمش توی قبری که وقتی زنده بود، باهم کنده بودیم. چاره ای نبود... چون من ابراهیم نبودم.چون قربانی کوچک من خیلی حقیر تر از اسماعیل بود. تا من سنگ قبرو محکم کنم،آسمون لکه ی خون رو از دامن سیاهش پاک کرد! شب یلدا بود...پ
Saturday, January 10, 2009
اسماعیل
Friday, December 12, 2008
سکوت بره ها
سکوت بره ها


پدر و مادرم مرا مانند یک بره ملوس بار آودند تا همواره درکنترل باشم. یادشان نبود که دیر یا زود باید راهم را از میان گرگها باز کنمSilence of the lambsMy parents brought me up like a lovely lamb; they didn't mind sooner or later I should find my way through savage wolves
Sunday, November 30, 2008
نوبیت عاشقی
نوبت عاشقی
چیه؟ چرا اینطوری نیگا می کنی؟ همینه دیگه
Friday, November 14, 2008
کحولت سربی صبح ابری
کحولت سربی صبح ابری
صبح زرد و نارنجی پاییزی با دمای کحل و افسردگی و رطوبت خستگی بامداد سرد؛ با اندوه ترک گرمجای لذت بخش استراحت و هراس از پاگذاشتن به سرمای دودوزه باز خیابانها؛ خورشیدش که با نوری بی رمق نه حاضر است و نه غایب، در پشت پرده ابر با پیک طلایی سپید مادر زمستان سَیّاسی می کند.
آسمان سربی و کوتاه این صبح زرد و نارنجی، همه را در مرز گرما و سرما، در نیمه راه باریدن و نباریدن بلاتکلیف رها کرده و سوز بی برکتش جز طاعون افسردگی در شهر نمی پراکند.
گذرا باد زردی بلا تکلیفی، گذشته باد آسمان سربی بی برکت و ساکن باد سوز طاعونی و افسرده.
پاینده باد سفیدی روشن زمستان دراز باد نزولات مبارکش در کوه و دشت و خیابان و جاودان باد پاکی طبیعت پس از غسل باران.
به استقبال مادرپاک زمستان می شتابیم و به احترام پاکی و نورش، گوشه چادر سفید او را بوسه می گذاریم.
8 صبح
7/8/87
سر شهرک شمس آباد
Saturday, October 25, 2008
اکسیر
اکسیر
بریخت کژدم زلفت به دل پریشانی
بکرد علم و یقینم تمام نادانی
چو شهد بود غم عشق و زهر نبود
شده است هر رگ من پر ز آب حیوانی
هماره بوی تو و وصل توست در دل من
همی بسوزم از عشقت چو شمع سوزانی
از آن شبی که نگاهت به صید من آمد
به دام راغبم و در فرار از آسانی
اسیر زلف کمندت شده است قلب حزین
به خون نشسته ز جورت چنان که می دانی
چو در کشاکش دل حلقه رسن شد تنگ
گرفت جانب تسلیم و گشت قربانی
شبی چراغ دل از تاب طره ات آویخت
به آتشش شده پر نور راه ظلمانی
نمی رسد خبر از کوی تو به جانب من
قرین عقرب زلف تو ماه پیشانی
شراب بی ثمر است و نبید بیهوده
خمار لعل توام غرقه ام به حیرانی
کمان و چشم و قد و قامت تو دل بیند
مکن هدر به تخیل خیال انسانی
19/5/87
گیشا - فرودگاه - خانه
Subscribe to:
Posts (Atom)




