Tuesday, September 09, 2008

عشق ناپیدا


عشق ناپیدا‏



سلام بر تو و آن گیسوی پریشانت
به آن دو چشم خمار و ستاره بارانت
سلام بر لب لعلت سلام بر قدّت
به آن کمان دو ابرو به خطّ مژگانت
هلال سرخ لب و آن سپید سیمایت
ندیده کس به رقابت چو لعل و مرجانت ‏
ندید طرف چمن گلبنی بسان رخت
چو پرده برفکنی بی عدد هزارانت ‏
نماز و ذکر به محراب می ندارد سود
همیشه معتکف ابروی کمان سانت ‏
همی دوم ز پی ات همچو برگ در پی باد
ندیده دل سر مویی ز لطف دربانت‏
به گوشه چشم زنی تیر هر دمم اما
شوم حریصتر ز تیربارانت
هرآنچه می طلبی می کنی به جور و کرم
مطیع و رام توام همچو گوی چوگانت‏
نمی شود دل سنگت به آه گرمم نرم
همی بود قمرم در قران کیوانت
همیشه سایه ابر خیال بر سر من
همیشه گونه من تر ز ابر و بارانت
چو گریه می نکند آتش دلم خاموش
چو نفت شعله بسازد ز عشق سوزانت
نقاب برفکن و گوشه چشمی از رأفت
قسم به موی تو صد جان کنم به قربانت ‏
همیشه خون دل از چشم می شود جاری
دو کاسه از می انگور نوش چشمانت
ندیده دیده ام از تو نشانه ای لیکن
چو بَرده در قل و زنجیر زلف افشانت‏
بتاب پرتو خورشید عشق بر دل سرد
به فیض تو شده پر عالمم ز امکانت
بیا و آتش جانم به دست خود بنشان
که سوخته دلم از عشق آتش افشانت‏

‏28/4/86‏

Saturday, August 23, 2008

شیطانکم دوباره مرا سیب میدهی؟

سراینده این غزل آقای هادی وحیدیه که ظاهرا شاعریه برای خودش اصل شعر را میتونید در کتاب «باران نخواهد آمد/ هادي وحيدي /نشر فاتزون/چاپ اول ۱۳۸۰» پیدا کنید یا به اینجا برید. در پست بعدیم تحلیلش میکنم

شیطانکم! دوباره مرا, سیب می دهی؟



شیطانکم! دوباره مرا, سیب می دهی؟
ای نفس سرخ وسوسه ها, سیب می دهی؟
هفتاد مرتبه همه شب در قنوت نو
می خواهم از خدا به دعا, سیب می دهی؟
آهی دگر نمانده بساطم تهی شده ست
جان می دهم به نقد بها, سیب می دهی؟
از باغ تن نه-آه...!- به آدم ز باغ روح
حوای من! خدای نما, سیب می دهی؟
- - -
این کفر نعمت است اگر دست رد زنم
وقتی که از بهشت خدا سیب می دهی
سر می برم به پای تو پرهیز عشق را
هنگام که بدون حیا, سیب می دهی
از شاخه ها بچین تو به عاشق سبد-سبد
یک دانه نه! مگر به گدا سیب می دهی!
- - -
دندان زدم به سیب تو یک بار در بهشت

این بار هم بگو به کجا سیب می دهی؟

Wednesday, August 06, 2008

گیلانار بالا....گزل اغلان


گیلانار بالا... گزل اغلان


دوازدهم مرداد زاد روز تولد من است. هنگامه ای از موقعی که خورشید بخت بر گرده شیر اقبال سوار ‏است. در صبح امید و در ساعت سعد هفت و دقیقه کمال که عدد آن بیست است. شیر،خورشید، کمان، هفت، ‏بیست و البته سیزده که اعداد و نشانه های من اند در زندگی.‏
اما این روز تولد کمی متفاوت بود و بهترین و برترین بود در میان این بیست و هفت تولدی که گرفته شده. ‏چند ماه زودتر از دوستی عزیز هدیه ای گرفتم که برایم ارزش خاصی دارد از آن جهت که نشانه شناخت ‏او از من است و با تصویر ذهنی من از آنچه داد کاملاً هم خوانی دارد

دیگری مراسمی بود که رفقا در ‏کارخانه برایم گرفتند و نیمرویی که جای کیک خوردیم و ...‏
‏ دوستانی دارم که با پیامک (اس ام اس)تولدم را تبریک گفتند و یا برایم از طریق اینترنت پیام گذاشتند و دوستان دیگری ‏که خیلی قدیمی تر و صمیمی تر از آنند که رفاقتشان را با تبریک تولد نشان بدهند و می دانم که همیشه ‏مثل روز تولدم به یادم هستند حتی اگر روزمرگی روزگار سرشان را شلوغ کند.‏

‏16/8/87‏

Sunday, July 27, 2008

مناجات


مناجات



پروردگارا! مرا تاب و تحمل و صبر در سختیها عطا کن. ‏
علیما! در بلایا و فتنه ها در تاریکی و کوره راههای امتحان چراغ پرنور هدایت خود را در برابر ‏چشمان کم سوی من قرار ده.‏
مقتدرا! تنها و تنها، فقط و فقط تو برای بندگانت کفایت می کنی. شهادت می دهم براینکه «اَلَیسَ اللهُ ‏بِکافَ عَبدِه؟» را پاسخی جز «وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی الله» نیست.‏
رزاقا! همه را از خزانه «مِن حَیثُ لا یَحتَسِب» متنعم می کنی و متقیان را اجر مضاعفی در دودنیا ‏مـــــی بخشی.‏
ای نور آسمانها و زمین! ای آنکه مَثَل نورش مانند مشکاتی در زجاجه، تمام هستی را منور می کند ‏توفیقی ده تا دریچه دلم را به سویت بگشایم تا روشنایی روغن زیتونی با ریشه زمینی و شاخه های آسمانی ‏تمام گوشه های تاریک دلم را روشن کند و قلبم فانوسی شود روشن از نور «اَصلُها فِی الاَرض وَ فَرعُها فِی ‏السَّماء»؛ فانوسی نورانی در آیینه تمام نمای عالمت و روشنی بخش قلوب بندگانت. ‏
پروردگارا تنها خواسته ام تویی. اگر در سختیها به تو نزدیکترم مرا در سختی و ابتلا قرار ده و ‏اگر در آسایش با تو صمیمی ترم تو خود رزاق الرحیم و بر بندگانت بصیری.‏
پروردگارا بر علم و عملم بیفزا و مرا با صالحان ملحق گردان.‏

پل گیشا
‏6:45 صبح‏
دور و ور وحید

Friday, July 18, 2008

غریبه ها


غریبه ها

اسفند ماه بود و ننه سرما آخرین نفسهای سردش را درون شهر می فرستاد که او به محل کار جدیدش رسید. مقنعه سیاهی که روی پیشانی و چانه اش آمده بود، صورتش رو گردتر و چینهای دور چشمش را عمیقتر نشان می داد. بساط محقر کبریت و شکلات را از زیر چادرش درآورد و روی گرانیتهای طرح دار سیاه و خاکستری ورودی متروی شهید بهشتی پهن کرد. دم در خروجی ایستگاهی که با کمترین پول ممکن او را هر چه بیشتر از خانه و محله اش دور می کرد تا بساطش مایه آبرو نشود. چادر بور و رنگ رفته اش را دور هیکل گردش پیچیده و دنباله اش رو زیر بغلش زد. با حرکتی به طول یک آه بلند و سفید در سرمای آخر سال پشت بساطش روی سکو نشست.
چیزی نمی گفت. فقط با نگاهش از مردم می خواست که چیزی از بساط محقرش انتخاب کنند. بساطی که به راحتی زیر چادرش پنهان می شد تا از دروازه های الکترونیکی مترو بگذرد بدون اینکه مزاحمتی ایجاد شود.
هر چند دقیقه مثل وقتی که آب در لانه مورچه بریزند یا در سوراخ کندو انگشت کنند، آدمها از تاریکی زیر زمین، از دالانهای پر پیچ و خم مترو بالا می آمدند و بی تفاوت به بساطش به سمت هیاهوی شهر هجوم می آوردند.
آخر جمعیت میان تک و توک آدمهایی که بی تفاوت به همه چیز عقب سر لشکر عجول و آسیمه سر، پله های مترو را سلانه سلانه بالا می آمدند نگاهش رو پسری متوقف شد. در حال و هوای خود بود و با تأنی ای آشنا در گامها، آرام و بی تفاوت به اطراف از پله ها بالا می آمد.
یاد پسر خودش افتاد که با همان تأنی ولی با شوق خاصی از پله های ایستگاه راه آهن بالا رفت. یاد زمانی افتاد که جعبه چوبی ای رو با همان تأنی از آمبولانس پایین گذاشتند و او صورت متلاشی پسرش را از پشت پلاستیک ضخیمی که دورش پیچیده بودند تشخیص داد. خون میان موی کوتاه و ریش بلندش لخته شده بود و با چشمانی نیمه باز و دهانی باز از تماشای ابدیت در حیرت بود. خون صورتش شانه و سینه لباس خاکی اش رو تیره و خیس کرده بود. خونابه نارنجی رنگی لابلای پلاستیک عرق کرده بود و لخته خونها زیر جلد پلاستیکی عکسی که به سینه اش بود ریش سفید و صورت خندان امام خمینی رو قرمز کرده بودند.
پسر که در هوای خودش بی تفاوت از کنار بساط پیرزن می گذشت باد بارانی بلندش را به صورت پیرزن کوبید و او با چادر بور و رنگ رفته اش اشکش را پاک کرد و دوباره به امید مشتری به تاریکی پایین پله ها خیره شد.