Friday, April 25, 2008

مطرب-2


بازنگری در این تحلیل به دلیل تذکر به جای دوست عزیزم مهندس مشرف در توضیح معنی درست
‏کلمه «ینگه» بود که تا حدودی موجب تغییر نگرش تحلیل و کمی هم افزایش عمق آن شد. از تذکرش ‏ممنونم.‏

مطرب (2)‏
این شعر از اشعار احمد شاملو رامجدداً تحلیل می کنیم:‏
این شعر داستانی از یک مهمانی را در نهایت ایجاز روایت می کند بدون آنکه حتی حرفی اضافه ‏باشد. اما سرنخهای بسیاری در توصیف مهمانی وجود دارد تا خواننده بتواند اتفاقاتی را که قبلا افتاده تا ‏به این مهمانی منجر شده و نیز وقایع بعد از مهمانی را در ذهن خود مجسم کند. اما ابتدا لازم است شعر ‏را یک بار مرور کنیم:‏

مطرب در آمد با چکاوک سر زنده ای بر دسته سازش.‏
مهمانان سر خوشی به پایکوبی بر خاستند.‏
از چشم ینگه مغموم ‏
‏ آنگاه
‏ یاد سوزان عشقی ممنوع را قطره ای به زیر غلطید.‏
عروس را بازوی آز با خود برد.‏
سرخوشان خسته پراکندند.‏
مطرب بازگشت با ساز و آخرین زخمه ها در سرش
‏ شاباش کلان در کلاهش.‏
تالار آشوب تهی ماند
‏ با سفره چیل و کرسی باژگونه و سکوب خاموش نوازندگان،
‏ و چکاوکی مرده بر فرش سرد آجرش.‏

آغازگر واقعه مطرب است که با ورودش مهمانان، پایکوبی آغاز می کنند. چکاوک سرزنده ای ‏که بردسته سازش دارد نمادی است برای دریافتن اول و آخر سرنوشت یکی از افراد داستان که در انتها ‏به آن خواهیم پرداخت.‏
مهمانان سرخوشی که تا قبل از آن چند چند و گروه گروه در هر گوشه با خوردن و نوشیدن و ‏سخن گفتن، تالار را از همهمه و تک قهقهه های ناگهان خود لبریز می کردند، اکنون با ورود مطرب و ‏شروع رقص و هلهله به انتظار خود پایان می دهدند. در میان مردمی که با آهنگ مطرب رقصان و باده ‏به دست در هم می لولند ینــگه ای تنها و غمگین در گوشه ای ایستاده است. بی توجه به مردم و مردم ‏بی توجه به حضور او. این یگنه (یعنی پیرزنی که عروس را به حجله می برد) از این پایکوبی شاد نیست ‏زیرا این جشن، یاد آور غبن و غم اوست. او آینده عروس این پایکوبی است. اما عشق او عشقی ممنوع ‏است. عشقی از جنس عشق دو فرد در دوخانواده متخاصم، خانواده ای غنی و فقیر، عشق به مردی ‏دیگر و یا ... ‏
اما هرچه هست این عشق واقعی است و حقیقی و عروس یادآور عشقی چنان سوزان و ناکام است ‏است که گذازه های شفاف آن پرده لرزانی می شود میان نظر او و منظره اندوه بار عشق از دست رفته ‏اش. در این میان شادی مهمانان که از روی سرخوشی به پایکوبی چنین واقعه ای برخاسته اند استخوانی ‏است تیز و گذرا میان این زخم خون آلود ابدی.‏
سر عروس چه آمده؟ عروس را بازوی آز با خود برده است. بازوی آز پیرمردی متمکن و ‏حریص؟ مردی متشرع و هوسران؟ جوانی حیله گرو فریبکار؟ اصلاً چه اهمیتی دارد؟ طمع در هر سن و ‏لباس ، احساس سیری ناپذیری از چیزی است. پول، زن، قدرت، علم، ایمان و هرچیز دیگری که به ‏صورت بیمار گونه خواسته شود صرف نظر از خوبی و بدی آن دندانی است که باید کشید و بیرون ‏انداخت. اما این بار قربانی طمع دختری است معشوق. ‏
حال این عروس را بازوی آز با خود می برد و مهمانی هم تمام می شود. سرخوشان از خستگی ‏پراکنده می شوند. تالاری که از آشوب پر بود با سفره کثیف و صندلی های افتاده و سکوی خالی از ‏مطرب و عروس و داماد در سکوت باقی می ماند.‏
مطرب باز می گردد اما همه ملودی های خود را ننواخته و کارش نیمه تمام رها شده و آخرین ‏زخمه هایش در سرش باقی مانده. اما در عوض از صاحب عروسی و مهمانان شاباش کلان در کلاه ‏دارد. مطرب به زیبایی شادباش نواخته و در ازای آن پیرمرد آزمند مطرب را نواخته! اما چکاوک ‏کجاست؟ چکاوک سرزنده ای که بر دسته سازش بود؟
چکاوک بر فرش سرد و آجری تالار مرده است. این چکاوک نماد عروس داستان است. ‏چکاوک خود پرنده کوچکی است کمی بزرگتر از گنجشک و همانطور سرزنده و پرجنب و جوش. ‏صفت سرزندگی تاکیدی است بر این موضوع. اما این وضعیت چکاوک است هنگام ورود به مهمانی. ‏بعد از مهمانی چه بلایی سر چکاوک آمده؟ مطرب در جشن به نواختن می اندیشیده و شاباش کلان و ‏مهمانان هم به نوشیدن و رقصیدن. در این میان چکاوک سرزنده در میان بی توجهی مطرب و مهمانان ‏در تالار آشوب خفه می شود و جنازه اش بر آجر سرد تالار زیر پای مهمانان پایمال می گردد. ‏
عروس داستان که قبل از این دختری چنان سرزنده و پرشور بوده که عشقی در قلبی آفریده به ‏دلیل آز پدرش به پول داماد آزمند (همچون طمع مطرب به شاباش) اکنون در بازوان آزمند زن بارگی ‏گرفتار آمده. از این به بعد شور و سرزندگی در زندگی این قربانی وجود ندارد و غفلت اطرافیان او و ‏خودخواهیشان برای به دست آوردن آنچه خود می خواهند، آن روحیه سرزنده را بردسته ساز ‏مــــــــی کُشند و از او مرده ای متحرک می سازد بر بستر آجری و سرد زندگی او با آزمند. آینده ‏عروس وضع حال ینگه است. عشقی ممنوع و ناکام که تنها یادی از آن همچون خط زخمی بر دل ‏خواهد مان و با هر جشن و همراهی عروسی تا حجله این زخم چنان دردناک سر باز می کند که ‏سوزش آن در تفتگی اشکی ناخودآگاه، متبلور می گردد. عروس گذشته ینگه است. ینگه ای با عشقی ‏ناکام که روزی عروس آز بود و حال با همراهی نوعروسان به حجله، درد / درس عروسِ آز بودن را ‏به نسل بعد می آموزد و این دور باطل با تسلسلی بی منطق در امتداد نسلها ادامه می یابد.‏
چکاوک قربانی ازلی و ابدی آز است. آز داشتن فرزندی زیبا، آز داشتن پول بیشتر، آز به دست ‏آوردن زن زیبای دیگر و آزهای دیگر و دیگر. او قربانی آز است.‏
یک بار دیگر شعر را مرور می کنیم:‏
مطرب در آمد با چکاوک سر زنده ای بر دسته سازش.‏
مهمانان سر خوشی به پایکوبی بر خاستند.‏
از چشم ینگه مغموم ‏
‏ آنگاه
‏ یاد سوزان عشقی ممنوع را قطره ای به زیر غلطید.‏
عروس را بازوی آز با خود برد.‏
سرخوشان خسته پراکندند.‏
مطرب بازگشت با ساز و آخرین زخمه ها در سرش
‏ شاباش کلان در کلاهش.‏
تالار آشوب تهی ماند
‏ با سفره چیل و کرسی باژگونه و سکوب خاموش نوازندگان،
‏ و چکاوکی مرده بر فرش سرد آجرش.‏

87/1/25

Friday, April 11, 2008

خرابکار


اثر برگزیده مسابقه بمب ساعتی(موسسه گل آقا)در سال 84

خرابکار

همانطور كه مي دويد وبه خودش مي پيچيد زير لب بد و بيراه مي گفت. ديگر داشت از كنترلش خارج ‏مي شد.همه چيز را تار مي ديد. دل درد امانش را بريده بود. با دست محكم گرفت تا راهش را بند بياورد ‏در جستجويي بي هدف پيدايش كرد ولي«مخصوص خواهران» بود.وضع آنقدر بحراني بود كه دنبال ‏‏«مخصوص برادران» نگشت و بي اعتنا داخل شد. ‏
‏-‏ ‏« آخيـ......يش. تموم شد. را.....احت شدم. » ‏
گرما و رطوبت در پاهايش دويده بود.‏
‏-‏ ‏« وا.....اي،نه، امشبم؟ جواب مامانو چي بدم؟ »‏

Monday, March 24, 2008

ارزیابی شتاب زده


من در سالی که گذشت

امسال سال خوبی بود. البته اولش که هیچی. یادمه کلی دنبال کار گشتم. اما بالاخره کار پیدا کردم. بعدش مدرک داتشگاه رو گرفتم که بعد از 6 ماه امروز فردا تو سیستم لعنتی علوم تفریحات اصل لیسانسم صادر شد و با ریز نمراتم تحویلم شد.



این هم ثمره گذراندن 148 واحد درسی طی چهار سال

(تو همین پرانتز بگم که واحد های در پیت دیگه دانشگاه آزاد این کارو حد اکثر یه هفته ای انجام میدن.)بعد از آن هم که کتابهام چاپ شد و بعد از دو سال مدرک دوره نانو ریاست جمهوریو بهم دادن(الان باید فوق دیپلم نانو داشته باشم) البته تو این مملکت کوفتی چیزی که برای مردم ارزش نداره وقته ولی اینکه هر دو کتابم امسال چاپ شد خودش کلیه.



کتاب «ارواح سرگردان» که دوره دانشجویی ترجمه شد اما چاپش تا امسال به تاخیر افتاد.


کتاب «پایگاههای اینترنتی مواد و متالورژی» که با دوست عزیزم حسین کیا نوشتیم و وزارت علوم چاپش کرد

در مورد قضاوت سال نکو از روزهای بهاریش هم باید بگم که امسالو با چند تاچیز شروع کردم اول نوشتن یه کتاب جدید در مورد مواد و پوششهای نانو
دیگر فیلم و سینماتوگراف
سه دیگر کتابهای جیگری که تو کتابخونه مونده بود اما وقت نکرده بودم سراغشون برم که از همین عید شروع کردم.
بهار امسال که با کتاب و نوشتن و مطالعه و این جور چیزای فکری شروع شد. این شروع رو به فال نیک میگیرم و امیدوارم برنامه اساسی رو که از سال اول دانشگاه براش برنامه ریخته بودم عملی کنم.
انشاءالله

Wednesday, March 19, 2008

رای


رای

‏- « ... پسر توکل کن به خدا؛ زن که بیاد رزق و روزی اشم با خودش میاره ... »‏
‏- « ... آخه با ماهی سیصد و پنجاه تومن حقوق و دویست تومن قسط میشه زندگی رو ‏چرخوند؟... »‏
فکرم تو همین جر و بحثهای سر نهار و شام بودم که به یه سرباز نیروی انتظامی خوردم. نزدیک بود ‏اسلحه اش از دستش بیفته. جلوی در حوزه اخذ رای قدم میزد. یادم افتاد امروز روز
انتخاباته. شناسنامه ‏ام تو کیفم بود. وارد حوزه شدم.





‏- « ... اگه می بینی اومدم تو صف وایستادم به خاطر اینه که می خوام بعد هیفده سال دوباره ‏زندگی تو ایرانو لمس کنم ببینم چه جوریه وگرنه از همون آلمان هم می تونستم کارمو ‏از طریق سفارت ایران انجام بدم ... راستی وقتی اومدم دیدم همه وایستادن مدارکو ‏تحویل بدن اخما تو هم، ناراحت، همه دپرسن! اصلا جرات نمی کنی با کسی سر حرفو ‏باز کنی میترسی یهو یه چیزی بهت بگه ... »‏
‏- « کارت ملی تونو لطف کنید»‏
کارت ملی ام رو دادم و شماره ملی ام وارد سیستم شد.‏
‏- « ... عجب اشتباهی کردم رفتم فوق بخونم؛ حالا دو سال معطل فوق، دوسال توسربازی ‏تلف؛ تا از فارغ التصیلی بخوای اعزام شی چند ماه علافی بعد که بخوای کار پیدا کنی ‏هم دوباره علافی، سر جمع پنج سال از بهترین اوقات زندگی ات که می تونستی ازش ‏بهترین بهره رو ببری تلف میشه. اگه بخوای کار کنی سابقه کار و پول جمع کنی الان ‏وقتشه، اگه بخوای بری دنبال عشق و حال هم وقتش همین چهار پنج ساله که تلف میشه ‏تازه وقتی همه اینا تموم شد باید بیاد حداکثر با ماهی پونصد تومن شروع کنی.»‏
‏- « تازه اگه بخوای فوقتو در نظر بگیرن؛ نگن چون سابقه کار نداری هیچی، وگرنه بامدرک ‏فوق باید با ماهی سیصد چهارصد تومن سرکنی ... »‏
‏- « شناسنامه تونو بدین ... اینجارم انگشت بزنید ... »‏
انگشتمو روی تکه موکت جوهری روی میز کشیدم پاک نشد.‏
‏- « ... ببینم اوضاع کار چه جوریه؟ »‏
‏- « خرابه خوشگل پسر! الان میان حاضرن با ماهی صد تومن دیویست تومن هم کار کنن. »‏
‏« الان یه وضعی شده همه انتظار دارن مستقل شی اما من خودمو نگاه می کنم می بینم ‏توانایی اقتصادیشو ندارم که خونه اجاره کنم یا خرج زندگی رو درآرم. الان خیلی روم ‏فشاره! مشکل مساله فکری و اینا نیست ها! الان کسایی میرن زن می گیرن که شاید از ‏نظر فکری کلاً تعطیل باشن نمیدونم کی حاضر شده به اینا زن بده اما چون پولشو داشته ‏یکی رو گرفته.»‏
‏- « منم همینطورم همه هم سن های ما همینطورن. کاری شم نمی شه کرد! »‏
‏- « آقا خودکارتو لازم داری؟ »‏
عاقله مردی بود که نیم نگاهی به خودکارم داشت و نیم نگاه دیگه ای به برگه رای من که جای اسامی ‏نماینده ها سی تا خط ممتد نفی اول رو بیست و نه بار تا پایین تکرار می کرد.‏
برگه ها رو تا کردمو تو صندوق انداختم. سبز رو تو سبز، قرمز رو تو قرمز. اومدم بیرون لب آب خوری ‏بچه ها که انگشتمو بشورم.‏
‏- « بالاخره که چی؟ آخرش که باید پا تو راه بذاری؛ تو چرا اینقدر بی احساسی؟ چرا ‏پنجره دلتو برای پذیرش یه عشق باز نمی کنی؟ »‏
‏- « ولم کن تو رو قرآن دلت خوشه. پبنجره دلتو وا کن یعنی چی؟ تو کار نیفتادی یه ذره ‏واقعیتهای جامعه رو بهت فرو کنن بفهمی دنیا دست کیه جوون! همینطوریشم کلی ‏دغدغه و بدبختی دارم که داره مخمو میخوره تو یکی خواهشاً رو مخم نرو ... »‏
صدای گریه بچه ای تو بغل مادرش که می رفت رای بده منو به خودم آورد. هنوز دستم زیر شیر ‏انگشتم رو میمالید اما آب قطع بود. چند تا فحش دادم؛ نفهمیدم به کی. با انگشت جوهری از حوزه ‏اومدم بیرون.‏


8/05 صبح‏
عوارضی تا حسن آباد

Friday, March 07, 2008

مناجات


مناجات

پروردگارا! بنده ای هستم عاصی که بار معاصی بر دوشش سنگینی می کند. پاهای ناتوانم در گلهای ‏جهل و ظلمت فرو رفته و مرا از رسیدن به تو باز داشته است. به هر سو می نگرم مگر چاره ای بیابم اما ‏افسوس که چشمانم بی سوی بصیرت تو جایی را نمی توانند دید.‏
آنچه مرا سرپا و ایستاده نگاه داشته دستان دعا گوی فرشتگان لطف و مرحمت توست؛ وگرنه زانوان ‏لرزان مرا یارای تحمل چنین بار سنگینی از معاصی نیست.‏



خدایا!این بنده تنها و مستأصل را راه نجاتی قرار ده تا پیش چشمان با عظمتت که حرکتی ازآن پوشیده ‏نیست سرکشی نکند و در انتهای راه شرمسار و بی پاسخ از کرده خویش پشیمان نگردد.‏

عزیزا! بار امانتی بر دوشم نهاده ای که خود آن را با بار معاصی سنگین تر نموده ام. با زانوانی لرزان ‏و چشمانی کور و بار سنگینی بر دوش بر صراط امتحانی هستم باریکتر از مو و برنده تر از شمشیر که ‏جز به لطف و فضل تو، جز به کمک و یاری ات نمی توانم آن به انتها رسانم.‏

علیما! تو از دلم آگاهی و به اسرام دانا. مرا در این شب تاریک کوکب هدایتی عطا کن و در این مهلکه ‏فتنه و بلا و امتحان قوتی ده تا یارای پنجه در انداختن با وسوسه ها را داشته باشم.‏



مقتدرا! به من قدرتی ده تا ترست را به هرچیز مقدم بدارم و پیش از هر قاضی ای پاسخگوی تو باشم. ‏به من قدرت تشخیص ده تا در میانه راه چند راهیها مسیر درست را به سوی تو انتخاب کنم.‏
مرا نعمات بسیار دادی چنانکه حق بسیار بر من داری و من بر تو حقی ندارم و ناسپاسی ات می کنم. ‏لطفت را بر من عطا کن و مرا از این استیصال وارهان.‏

‏18/10/86‏
جلوی خانه حسام