Tuesday, August 21, 2012

در وصف اداره هایی با رئیس خوش مرخصی بی‌معاون

در وصف اداره هایی با رئیس خوش مرخصی بی‌معاون

یکشنبه یا دوشنبه شود می‌رود رئیس

دنیا شود به کام من و چند کاسه لیس

در مرخصی و مأموریت هیچ فرق نیست

در غیبت رئیس اداره شود سوییس

یک پا به روی میز و دگر پا به روی آن

فرصت برای چاله کَنی گشته راس و ریس

سیگار و چای خواب دمادم فراهم است

چونان که مثل آن نبود توی مارماریس

هرکس برای کار بیاید به نزد ما

دَک می‌کنیمشان همه با جمله‌ای سلیس

پرونده‌ات ورق به ورق نقص مدرک است

رفته رئیس و نامه تو مانده چرک نویس

در کشتن زمان مَثَلِ حاتم سخی

در کار و بار چنان تاجر خسیس

قفل است کارها چونباشد مدیر ما

ما چرخ دنده‌ایم در اینجا و او گریس

فردا که او دوباره بیاید به دفترش

هرکس برای کار دَوَد چون روان نویس

29/3/91 فاز 13

Tuesday, August 07, 2012

مردی دلشیفته و کودکی پراکنده ذهن در لباس یک دلقک

 

 

 

 

مردی دلشیفته و کودکی پراکنده ذهن در لباس یک دلقک

[i]تحلیلی بر رمان عقاید یک دلقک اثر هاینریش بُل- برنده نوبل ادبی 1972

clown16

 

 

هانس شنیر، 28 ساله، دلقک و بازیگر پانتومیم است. زندگی روزمره ای ندارد. آپارتمانی متوسط در بن – زادگاهش- از پدر بزرگ ثروتمندش هدیه گرفته و این تمام دار و ندار اوست. کارش این است که صورت را سفید و دماغ را قرمز ‌کند، پوستیژ به سر گذارد و با صورت دلقکها روی سن پانتومیم انفرادی اجرا کند. پانتومیم ورود و عزیمت، اسقف اعظم، سخنرانی مدیر عامل و ... هانس زندگی روزمره (به معنی عام) ندارد. حتی به حدی روزمرگی گریز است که حاضر نیست یک نمایش را بیش از چند بار اجرا کند. ذهن جوشان او سوژه جدیدی پیدا می‌کند و نمایشی حول آن ترتیب می‌دهد. هانس ذهنی آشفته دارد و تفکراتش مثل یک میمون وحشی از این شاخه به آن شاخه می پرد. شهر به شهر رفتن و اجرای برنامه های متعدد برای محافل مختلف برنامه زندگی‌اش را کاملاً شناور کرده و همین بیقاعدگی تبدیل به روزمرگی او شده. هانس طی دو سه سال اخیر بعد ازفرارش با ماری از بن، دلقک موفقی بوده و نظر منتقدان را جلب کرده است. اما از وقتی ماری او را ترک کرده زندگی هانس به هم ریخته. میگرنش عودت کرده و مالیخولیا گرفته. راه درمان و تسکین سردردهای مزمن و مالیخولیای هانس دو چیز بیش نیست «الکل و ماری». ماری او را ترک کرده پس تنها گزینه با قیمانده الکل است. بُل با گنجاندن جملاتی از این دست در جای جای داستان شیفتگی بی حد و حصر هانس به ماری را به زیبایی نشان می دهد. «دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد خیلی زود تر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند.»( فصل اول صفحه 9) این را نویسنده از زبان هانس در اوایل داستان می گوید و خط کلی روایت داستان را ترسیم می کند. سقوط یک دلقک دلشیفته.

عقاید یک دلقک از صبحی شروع می شود که هانس سه هفته بعد از غیب شدن ناگهانی ماری به زادگاهش- بُن- باز می گردد. آخرین چیزی که از ماری دیده یادداشتی تک جمله ای در اتاق هتل بوده و بس: «من باید راهی را که انتخاب کرده ام بروم»( فصل هشتم صفحه 103). او طی این سه هفته به تمام موفقیتهای چند ساله اش پشت پا زده و با هر نمایش بیش از قبل اعتبار هنری اش را زیر سوأل برده. از یک هنرمند خوشفکر تبدیل به دلقکی الکلی شده که در نمایش آخر مخاطب بدون هیچ خنده‌ای از او ناراضی بوده. با زمین خوردن عمدی هانس روی سن، مردم آهی از روی همدردی کشیده اند و پرده پایین افتاده و او هم کشان کشان از صحنه بیرون رفته. حال وی با پایی متورم از زمین خوردنش روی سن و با کمترین پول از پله های ایستگاه قطار بن بالا می آید و به مقصد آپارتمانش تاکسی می گیرد. رمان طی350 صفحه و 25 فصل در فاصله زمانی صبح تا شب اولین روز ورود هانس به بن اتفاق می افتد.

هنر هاینریش بُل - نویسنده آلمانی- در این است که توانسته بازیگوشیهای میمون ذهنی نویسنده را دستمایه قرار داده و با تصویر گذشته قهرمان داستان و شخصیتهای جانبی، زمینه خوبی از مناسبات اجتماعی و سابقه معاصر طبقه بورژوای روشنفکر نما و طبقه سرمایه دار آلمان پس از جنگ را در داستان ترسیم کند و با شخصیت پردازی‌ای مناسب طی مکالمات تلفنی هانس با افراد دور و برش حال آنها را (در دهه 70) به تصویر بکشد. برای نیل به چنین هدفی لازم است داستان به صورت اول شخص بیان شود. ابتکار نویسنده برای تصویر کردن موقعیت آدمهای آنسوی گوشی تلفن مبتکرانه است. هانس می تواند از پشت تلفن بوها را تشخیص دهد. درنتیجه توصیف آنچه در آنطرف گوشی تلفن میگذرد باور پذیر می شود. با کنار هم قراردادن خاطرات گذشته راوی داستان و دقت به مکالمات تلفنی او با شخصیتها در زمان حال و توصیف بوهای آنسوی گوشی، پازل زمینه داستان کامل می شود.

کلیت داستان به این شکل است که هانس که با پشت پا زدن به موفقیتهای هنری اش وضعیت اقتصادی اسف باری پیدا می‌کند و به بن باز می‌گردد. او با رسیدن به خانه سراغ دفتر تلفنش می رود تا با تماس گرفتن با آشنایان از آنها درخواست کمک کند. اما ذهن مغشوش او هر بار در میانه هر اتفاق خاطره ای را به یاد می آورد و با یادآوری آن خاطره تصویری از وضع گذشته هر کدام از شخصیتهای فرعی خلق می گردد. این پراکنده ذهنی به حدی است که گاهی او با دیدن یک اسم در دفتر تلفن، کمد لباسهایش که دیگر لباسهای ماری در آن نیست، یا حتی به هم ریختگی آشپرخانه خاطره ای در ذهنش تداعی می‌گردد و چنان در تخیل آن محو می شود که کار اصلی را از یاد می برد. تخیلات و خاطرات هانس گاهی چنان عمیق اند که فصلی از کتاب را به خود اختصاص می دهند و خواننده نیز مثل راوی داستان حتی فراموش می کند چطور به این قسمت از ماجرا کشیده شده است. این اتفاق برای ما نیز پیش آمده. گاهی چنان ذهنمان مغشوش و پراکنده است که افکار و ذهنیات فرعی، برنامه های اصلی را از یادمان می برد. به اتاق می رویم تا کتابی برداریم اما در همین فاصله کوتاه بین هال تا اتاق درگیری ذهنی، ما را از کار فارغ می کند و با ورود به اتاق فراموش می کنیم برای چه کاری آنجا رفته ایم و بعضاً با انجام کار دیگری رسیدگی به اصل کار را از یاد می بریم. هانس در تمام طول داستان چنین است. در فاصله پیدا کردن نامها در دفتر تلفن، در فاصله یک حمام کوتاه، در زمان کوتاه پختن تخم مرغ با کنسرو نخودفرنگی چنان در تخیلات، تحلیلها و خاطراتش فرو می‌رود که گاهی اصل کار فراموش می شود و خواننده چنان در این اتفاقات بی برنامه و کاتوره ای همراه هانس درگیر وقایع می شود که فراموش می‌کند فصلی از داستان را در این فاصله کوتاه ورق زده. هنر هاینریش بُل در آن است که علی رغم برداشتن مرز خیال و واقعیت در زندگی هانس و ذهن مخاطب، همچنان داستان را رئالیستی روایت می‌کند و وارد فضای سورئال نمی شود. به غیر از دو قسمت در داستان، مخصوصاً فصل 14 که هانس در وان حمام آینده را تصور می کند بقیه رمان کاملاً رئالیستی روایت می شود و صد البته که بین این دو قسمت کوتاه سورئال و قسمتهای رئال مرزبندی پررنگی وجود دارد.

حالت رفتاری هانس شنیر کاملاً ناپایدار و کودکانه است. گویی او هیچ وقت بزرگ نشده و همچنان همان کودک بازیگوش مانده. هاینریش بل به این نکته هیچ اشاره مستقیمی ندارد. اما نبود بلوغ در تمامی تصمیمات قهرمان- راوی داستان نمود دارد. هانس با لجاجتی کودکانه تصمیم می گیرد از فرصتهای تحصیلی و شغلی فراوانی که خانواده متول او می توانند برای فرزندشان ایجاد کنند دست بکشد و با اتمام تحصیلات متوسطه در دکان لوازم التحریر فروشی دِرکوم - مردی با تفکرات مارکسیستی که رابطه خوبی با امثال پدرش ندارد - شاگردی کند. (ریشه های این لجاجت طی داستان در بازگویی گذشته هانس و توصیف رابطه فعلی او با خانواده اش به روشنی واکاوی می‌شود.) در این مغازه او به ماری، هم مدرسه‌ای‌اش که دختر درکوم است نزدیکتر می شود و بعد از مدتی نسبت به او احساس شیفتگی می کند. هانس صبح اولین هم آغوشی، تصمیم می‌گیرد با ماری از بن فرار کنند. او زمان فرار از بن یک دلقک حرفه ای نیست. تنها یک جوان لوازم التحریر فروش است که از زمان دبیرستان با لودگی و دلقک بازی اطرافیان را شاد می‌کرده. اما حالا تصمیم می‌گیرد از این ادابازی کسب درآمد کند. منطقاً با چنین وضعی، یک زوج جوان که از حمایتی برخوردار نیستند به راحتی اسیر مشکلات اقتصادی می شوند. هانس با یادآوری خاطراتی از گذشته وضع اقتصادی رقت بار اولین ماههای فرارش با ماری را برای خواننده شرح می‌دهد. این وضعیت با بارداری ناخواسته و سقط جنین ماری بغرنجتر می‌شود. اما هنوز حس شیفتگی دوطرفه به اندازه ایست که تحمل سختی را آسان می‌کند.

اما تفاوت هانس و ماری عمیقتر از آن است که بتواند آنها را در دراز مدت کنار هم نگاه دارد. هانس زندگی باری به هر جهت روزانه دارد. بدون پس انداز مالی و بدون آینده ای واضح و برنامه ریزی شده. یک زندگی کاملاً در حال. او هیچ قید و بند سیاسی، اجتماعی و مهمتر از آن مذهبی ندارد. در خانواده ای بزرگ شده که از تعصب پروتستانی خالی است و به راحتی اجازه می دهد یکی از اعضا (لئو، برادر هانس) به کسوت کشیشهای کاتولیک درآید. منش خانواده شنیر کاملاً بی قید و سرمایه محور است. همانطور که در جنگ خانه خود را در اختیار نازیها قرار می دهد و دختر خانواده را به خط مقدم برای خدمت در آتشبار می فرستد بعد از جنگ با تشکیل انجمنهای اجتماعی سعی در برقراری قرابت با جامعه امریکا دارد و با یهودیها ابراز دوستی می‌کند. از لحاظ اجتماعی هم مادر خانه با بسیاری از همسالان سرگرم فعالیتهای اجتماعی بروژوایی مثل دوره ماهیانه قرابت اقوام و نژادها است. او در جوانی به نویسنده ای به نام شنیتسلر که در خانه شان مقیم بوده نظر داشته. پدر نیز با استفاده از موقعیت خود معشوقه اختیار کرده و این مسأله چنان با خونسردی در داستان عنوان می شود که انگار هیچ مرز اخلاقی‌ای وجود ندارد.

خانواده ماری (که تنها درکوم است) برخلاف خانواده هانس فقیر، ثابت قدم و تا حدی ایده آلیست است. حقارت و فقر زندگی ماری در فصل هفتم به وضوح توصیف می‌شود. برخلاف تمول و تجمل گسترده خانواده هانس که وجوه مختلفش در مقاطع مختلف داستان از زوایای مختلف بررسی می‌گردد. ماری و پدرش هر دو به نوعی ایده آلیسم معتقدند. درکوم مارکسیست، ایده آلیسم دیالکتیک دارد و ماری ایده آلیسم مذهبی. برای همین حاضر نیستند از مواضع فکری خود دست بردارند و البته که هر دو در زندگی به نوعی بهای آن را می دهند. درکوم با فقر اقتصادی و فشار نازیها و ماری با شکست در زندگی.

روش زندگی قهرمان داستان کاملاً شناور در زمان و مکان است. او حاضر نیست علی رغم همراهی چند ساله با ماری و سقط جنین های مکررش، او را به عقد رسمی خود درآورد. هانس در هتلها از نحوه زندگی‌اش راضی است و بدون هیچگونه توجهی به ماری تنها از او انتظار همراهی عاطفی و جنسی دارد. تا جایی که ماری چند جا این مسئله را به روی هانس می آورد. جایی به او می‌گوید از او می ترسد، و در جای دیگری از هانس گله می کند که او را به درستی نشناخته است.

برعکس هانس، ماری فردی است مذهبی و مقید چنانکه بعضی مواقع باید در جو کاتولیکی دوستانش تفکرات مذهبی اش را دنبال کند او به عنوان یک زن انتظار حداقلهای زندگی متأهلی‌ای را دارد که در شهر به شهر و هتل به هتل رفتنهای هانس خبری از آن نیست. هرچند هانس به سیستم تک همسری تأکید دارد اما عملاً مجردی زندگی می کند و این کولی وار زندگی کردن برای زن زندگی مثل ماری قابل تحمل نیست. لاقیدی را هانس از خانواده اش به ارث برده. با این تفاوت که لاقیدی آنها تابع عقل معاش و ضامن پیشرفتهای مادی آنهاست اما لاقیدی هانس نوعی لاقیدی کودکانه، لجوجانه و ناپخته است که او را به انحطاط می کشاند.

اصرار نگارنده این سطور در استفاده از واژه «شیفتگی» به جای «عشق» نیز به دلیل همین تفاوتهای عمیق هانس و ماری در پس لایه نازک عاطفه آنهاست. در شیفتگی صرفاً احساسات دخیل است و در لحظه حادث می شود (مثل تصمیم هانس و ماری برای فرار از بن)، برخلاف عشق که ناشی از شناخت و نزدیکی روحی طرفین در گذر زمان است. این گذر زمان آفت رابطه هانس و ماری است و در انتها به جدایی آنها می انجامد. پس آنها شیفته هم اند نه عاشق هم.

هرچند از رابطه ماری و تسوپفنر در داستان تنها به ذکر کلیات اشاره می شود اما همین کلیات کافی است تا به پایداری رابطه ایندو پی ببریم. ماری و تسوپفنر در مدرسه و «حلقه کاتولیکهای مترقی» حضور دارند. هر دو از قشر خرده بورژوای مذهبی هستند. هر دو خانوادشان به خاطر ایده‌آلیسم فکری و سرسختی اعتقادی هم در جنگ و هم بعد از آن تحت فشار بوده‌اند. (دقیقاً بر خلاف خانواده شنیر که در هر شرایطی از آب کره گرفته.) هر دو خانواده به نوعی فرهنگی اند. پدر تسوپفنر معلم و درکوم پیر لوازم‌التحریر فروش است. تسوپفنر اهل زندگی متأهلی خورده بورژوآیی متدیانه است. برای همین بلافاصله ماری را عقد می کند و برای ماه عسل به رم می‌روند. شهری که علاوه بر جاذبه های روشنفکرانه متعددش مرکز کاتولیکهای جهان است. استحکام چنین رابطه به راحتی قابل نتیجه گیری است.

رفتار کودکانه هانس شنیر این فرصت را در داستان فراهم کرده تا طبقات مختلف جامعه آلمانی دهه هفتاد اعم از سرمایه دار، مذهبی، بورژوآ و ایده‌آلیست با هنری آمیخته به قاطعیت نقد شود. قهرمان داستان از خانواده متول و فرصت طلبش فقط لاقیدی را به ارث برده و مایه‌ای از عقل معاش ندارد. برای همین با رفتار و استدلالهای کودکانه، رفتارها و ناهنجاریها را به باد انتقاد می‌گیرد. دقیقاً به روشی که کودکی معصوم از رفتارهای متناقض و بعضاً متضاد آدم بزرگها تعجب می‌کند و با ساده ترین سؤالهایش آچمزشان می‌کند. اما با این همه اثر هنری هاینریش بل به یک اثر منبری و موعظه‌گر تبدیل نشده. در آثار موعظه گر نویسنده به بهانه‌ای داستانی(مثل سخنرانی رئیس، مونولوگ یکی از شخصیتها در جمع دوستان و...) داستان را رها می‌کند و به موعظه گویی می پردازد. در این قسمت بار داستان پردازی وجود ندارد و یک مقاله، تحلیل یا ایده به صورتی مقاله وار از دهان یکی از شخصیتها روایت می شود. خوشبختانه در این رمان به چنین نقطه ضعفی برخورد نمی کنیم. هرچند در جای جای داستان قهرمان در حال شرح خاطرات و بحث در مورد تفکرات خود است اما هیچ قسمتی از عناصر داستان پردازی خالی نمی شود و ایده ای به مخاطب تحمیل یا حتی معرفی نمی گردد.

 

TheClown_AF

هنر بل دقیقاً همین است که ناهنجاریهای جامعه صنعتی را از زبان صادقانه یک کودک 28 ساله به تصویر می‌کشد چنان ساده و بی آلایش که قضاوت کردن برای مخاطب بسیار آسان است. نویسنده وضعیت مردم را در حکومت فاشیستی آلمان بسیار موجز توصیف می کند: آن زمان دختران جوان ناگزیر بودند خود را داوطلبانه به آتشبار ضدهوایی معرفی کنند (فصل چهارم صفحه 27) گنجاندن واژه های «ناگزیر» و «داوطلبانه» به وضوح نشان دهنده انتخابی میان جبر و جبر برای مردم آن زمان است. رفتار نازیها و تأثیر فاجعه بار اعتقادات آنها بر برخی نوجوانان نیز در روایتهای محاکمه هانس در 6 سالگی، کشته شدن جورج نوجوان با نارنجک دستی و تعبیر مختصر و مفید هربرت کالیک 14 ساله از کشته شدن جورج به زیبایی نشان داده می شود: «خوشبختانه جورج یک بچه یتیم بود» (فصل چهارم صفحه 33) ء

کودک درون هانس عقب ماندن عقاید مذهبی از مقتضیات زمان را هم به نقد می‌کشد. او با تصویر اسقف زمرویلد که علی رغم تمجید از درکوم نزد ماری، بچه ها را تشویق می کند که از لوازم التحریر فروش مارکسیست چیزی نخرند و از طرفی با سرمایه داری مثل پدر هانس با باشگاه می رود و مشروب می خورد، به راحتی نشان می دهد که حتی افرادی که در جامعه تقدیس می شوند در تزویر و ریا دست کمی از سرمایه دارهای پول پرست ندارند. او از مردم متدین که علی رغم نقاب مذهبی که برچهره دارند همچنان طماع وریاکارند اینطور انتقاد می کند: به گمانم از پروتستانهایی نظیر کوسترت  که واقعاً موفق شد مرا به حیرت وادارد - هنوز می‌توان انتظار چیزهای شگفت انگیز داشت اما در مورد کاتولیکها باید بگویم که دیگر چیزی وجود ندارد که مرا به تعجب وادارد. (فصل دوم صفحه 19).ء

اما تیغ تیز انتقاد هاینریش بل که از آستین هانس شنیر بیرون آمده بیش از هر طبقه ای بر گردن بورژواها و سرمایه دارها فرود آمده. نویسنده‌ای مانند شنیتسلر نازی که به خاطر رمان غیر اخلاقی عشق بازی فرانسوی ممنوع القلم می شود، بعد از جنگ بدون اشاره به سوابق نازی خود از ممنوع القلم شدنش در زمان نازیها استفاده می‌کند. یا سرمایه دارهایی مانند خانواده شنیرکه « نه حافظه درست و حسابی دارند و نه وجدانی که باعث عذابشان شود» (فصل 5 صفحه 43) و تنها به دلیل گره خوردن منافعشان با عقاید وطن پرستانه، داد وطن سر می‌دهند. شنیر وطن پرستی منفعت طلبانه خانواده‌اش را اینطور توصیف می‌کند: وقتی با خودم فکر می‌کنم که از دونسل پیش تا کنون بخش قابل توجهی از سهام معادن ذغالسنگ در انحصار خانواده ما بوده است، دلشوره آنها را برای خاک مقدس آلمان درک می‌کنم. هفتاد سال است که خانواده‌های شنیر خاک آلمان را که باید تحمل زیادی هم داشته باشد می‌کاوند و از این طریق جیبهایشان را پر پول می کنند. (فصل چهارم صفحه 31). کودک 28 ساله داستان ما، علی رغم لحن انتقادی‌ای که در توصیف افراد و طبقات اجتماعی دارد شیفتگی اش را نسبت به ماری به زیبایی شرح می دهد.ء

41MP874H3CL

رمان عقاید یک دلقک به همان زیبایی و ملایمتی که آغاز می شود و اوج می‌گیرد روبه پایان می‌گذارد. نویسنده ضمن شرح تصمیم هانس برای گیتار نوازی در ایستگاه مترو دقیقاً با ذکر آنچه او روی مقوا خواهد نوشت، ذغال سنگی که کنارش خواهد گذاشت و آهنگ مذهبی ای که خواهد خواند تصمیم کودکانه او را برای انتقام جویی و به خشم آوردن تمامی کسانی که در اقشار و طبقات مختلف جامعه با او آشنایی دارند اعم از سرمایه دار، متدین، بورژوآ و ... نشان می‌دهد. انتقام جویی از دوستان برای کاری که عملاً خود مسبب آن بوده است. بل در آخرین قسمت داستان گریم هانس را شرح می‌دهد. گریمی پوسته پوسته و ترک خورده روی صورت هانس که عملاً نمادی از شخصیت ناپایدار و ترک خورده کودک 28 ساله داستان است. کودک دلشیفته داستان با صورتی پوسته پوسته و ترک خورده و کنایه نیشداری برمقوا و ذغالسنگی در کنارش در عمومی ترین نقطه شهر (ایستگاه قطار) دعاهای مذهبی را با گیتار می نوازد و منتظر معشوقی می ماند که با شوهرش به رم رفته است.

داستان یک نتیجه منطقی از روایت گذشته و حال دلقکی ناسازگار با سیستم و مطرود از آن بازگو می‌کند: انتظاری ابدی برای معشوقی از دست رفته و گدایی روی پله‌های ایستگاه قطار با وجهه‌ای شکست خورده در جامعه.ء


[i] عقاید یک دلقک - هاینریش بُل - محمد اسماعیل زاده - نشر چشمه – 1390- چاپ شانزدهم

Thursday, August 02, 2012

سالروز یک واقعه



طلوع خورشید اقبال از گُرده یک شیر مردادی

75864678718333753704
به شهادت شکسته نستعلیق پدرم بر حاشیه قرآن تاریخ تولد محمد حسین سه شنبه 12 مرداد سال 1361 مطابق با 13 شوال 1402 هجری ساعت 7:20 بامداد در بیمارستان بابک بوده است.
حال محمد حسین در ساعت 7:20 امروز سه دهه از روزهای زندگی را پشت سر گذاشته و با پا نهادن به سی و یکمین سال ، دهه چهارم را آغاز می کند. باشد که در دهه پیش رو، گوهر پختگی 40 سالگی را برای دهه پنجم زندگی به ارمغان برد.  بارالها بر علم و عملش بیفزا و با صالحان همنشینش گردان. آمین
 Scan100161

Sunday, July 22, 2012

انسان، گرگ انسان، رمضان

امروز روز اول دومین ماه رمضان در پارس جنوبی است. به یاد دارم که سه سال پیش وقتی در کارخانه ای در 30کیلومتری جنوب تهران کار می کردم و ماه رمضان روزه گرفتم مطلبی نوشتم. پس از سه سال بی مناسبت ندیدم تا باز نشرش کنم اما شاکله متن را درخور ندیدم. به همین سبب برآن شدم تا دوباره مطلب را با همان عنوان بازنویسی کنم.

 

انسان، گرگ انسان، رمضان

امسال دومین سال است که ماه رمضان را در پارس جنوبی روزه می گیرم. روزه داری در تابستان راحت نیست و صد البته در گرمای جهنمی اینجا با گرمای 40-50 درجه هوا کاری طاقت فرسایی است. البته نه برای من کارفرما که کل یوم در خنکای کولرگازی نوشته هایم را بازنویسی می‌کنم، بلکه برای آن کارگری که در این جهنم مجسم، روی ورقهای سیاه آهن که دمایشان بعضاً به 70 درجه می رسد گرمای طاقت فرسای جوشکاری یا برشکاری را آن هم در لباسهای مخصوص تحمل می‌کند. قبلاً در رفتار برخی از روزه‌داران مداقه کرده بودم و امسال هم همینطور و متأسفانه صحنه های ناخوشایند زیادند.

درست است که روزه داری در این گرماگرم تابستان سخت است و در گرسنگی و تشنگی، ساعات طولانی روز بیشتر کش می آید اما شخصاً این سختیها را مجوزی برای برخی اعمال ناخود آگاه روزه داران نمی دانم. از آن جهت می گویم ناخود آگاه که عزیزان هم صنف من چنان از فرط گرسنگی همه چیز یادشان می رود که اصل روزه داری را فراموش می کنند. به نظر من اصل روزه داری در تفکر به بدیهیات است. دقیقاً وقتی کاری برایمان عادت می شود از آن دست می کشیم تا برای انجام مجدد آن کمی فکر کنیم. به نوعی با برهم زدن عادتهای روزمره، ناخودآگاهی در ارتکاب آنها را به صورت خود آگاه در می آوریم. واژه خودآگاهی در اعمال را از این جهت بکار بردم چون به چشم خود دیده‌ام که برخی مردم در بعضی از رفتارههایشان چنان ناخودآگاه و بدون رعایت و بی ملاحظه عمل می کنند که شگفتی آدمی را برمی انگیزد. این ناخودآگاهی و بی ملاحظگی حتی در برخی اوقات لحظه های تلخی را در دوستیهای ریشه دارم با رفقای 10 ساله ایجاد کرده است. یکی از دلایل دست کشیدن از خوردن و خوابیدن و آمیزش طی روز در ماه رمضان خودآگاهی در اعمال روزمره و ناخودآگاه است. با برهم زدن عادت روزمره خوردن، خوابیدن، نوشیدن به این اعمال بیشتر بیندیشیم و البته که خوردن و آمیزش هم نمادی بیش نیست از تمامی اعمال روزمره ای که در روز ناخود آگاه و بدون تفکر و مداقه انجام می‌دهیم. نگاه کردن، حرف زدن، گوش کردن، راه رفتن و هر عمل دیگر. شاید این جمله که گفته شده باید اعضا و جوارح هم روزه باشد به این معنی است که در هر عملی هرچند بدیهی تفکر کنیم و خودآگاهی داشته باشیم. آیا هر کلامی را باید به زبان آورد؟ هر چیزی را که به گوش می رسد گوش داد؟ به هر چیزی که در دیدرس است نظر دوخت و چشم را درویش نکرد؟ آیا نباید نفس را کنترل کرد و افسار آن را در دست گرفت؟ رمضان و روزه‌داری بهترین فرصت برای معتقدین به روزه‌ است تا خودآگاهی در بدیهیات را تمرین کنند. برای رسیدن به این هدف لازم است تمرکز ذهن را از ضعف و خستگی به اعمال منتقل کنند.

به رأی العین دیده‌ام گرسنگانی (نه روزه داران) را که در پایان روز برای زودتر رسیدن به سفره غذا (نه افطار) و فرونشاند گرسنگی با چهره‌های در هم و ابروهای گره خورده به چه اعمال قبیحی دست می زنند. هنگام رانندگی برای دقیقه‌ای زودتر رسیدن حقوق روزه‌داران دیگر را ضایع می کنند. حین رانندگی به دیگران بددهنی می کنند. در اتوبوس یا مترو همدیگر را هل میدهند و مراعات پیران، خرد سالان یا حتی بانوان باردار را نمی‌کنند. فقط برای اینکه گرسنگی، تشنگی و گرما طاقتشان را طاق کرده. اعصابشان خرد شده و بهانه هایی دیگر. خوشبختانه نمونه هایی که حتی به بدیهیاتی چون خوردن و نوشیدن در اوج گرسنگی هم فکر می کنند و کنترل نفس را در دست دارند کم نیست. چنین افرادی الگوی خوبی برای روزه دارانی مثل من‌‌اند.

کسی که بعد از سه روز تشنگی و بی آبی در گرمای خرداد ماه بیابانهای عراق بعد از نبردی طاقت فرسا به آب گوارای رودخانه دست پیدا می کند اگر مثل من روزه‌دار کنترل نفس نداشته باشد و از روزه‌داری تنها گرسنگی را تجربه کرده باشد ناخود آگاه دردم سر در آب فرو می‌برد و تمام حجم معده را پر از آب می کند. خوشبختانه مثالهای تاریخی از کسانی که در مواردی اینچنین خودآگاهی خود را حفظ می کنند کم نیستند. کسی که در شرایط فوق الاشاره خودآگاهی اعمالش را نگاه داشته اگر مشتی آب از رود بردارد علی رغم نبود هیچ مانع عقلی، شرعی و عرفی ای از نوشیدن امتناع می کند و با همین کار در تاریخ جاودانه می شود و لقب پدر فضل و ادب می گیرد. ابولفضل. حتی در نمونه ای بارزتر خانواده‌ای که سه روز روزه گرفته با حفظ خودآگاهی در اعمال بدیهی خویش و بخشیدن تنها وعده افطار خود به مسکین و یتیم و اسیر شأن نزول آیه «وَ یُطعِمونَ الطَّعام» و مصداق آیه«اِنَّما یُطعِمُهُم لِوَجهِ اللّه» می گردد. رمضان برای روزه داران ماه تمرین گرفتن افسار نفس و خودآگاهی در اعمال است. دو عامل مهم که در آموزه‌های دینی طهارت و حضور نام گرفته اند.

پروردگارا درماه رمضان توفیقمان ده تا اعمالمان از رنج جسمی به تمرین کنترل و خودآگاهی (یا همان طهارت و حضور) ارتقا یابد. آمین

Thursday, July 05, 2012

انا غیر مهملین لمراعاتکم...

به مناسبت میلاد ذخیره الهی و انسان کامل حضرت حجت علیه السلام متن عربی و ترجمه فارسی توقیع امام زمان(عج) به شیخ مفید (ره) را خدمت عزیران ارائه می کنم. چیزی که مرا در این نامه تحت تأثیر قرار داد لطف حضرت حجت در ساماندهی امور و مراقبت از شیعیان است. اما متأسفانه ما شیعیان در مراعات ایشان اهمال می کنیم و ذکر ایشان را از یاد می‌بریم.ء

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امّا بعد، سلام علیک ایّها المولی المخلص فی الدین المخصوص فینا بالیقین فإنّا نحمدُ الیک الله الذی لا اله الاّ هو و نسأله الصلاة علی سیدنا و مولانا نبیّنا محمد و آله الطاهرین و نُعلمکَ أدام اللهُ توفیقک لنصره الحق و أجزل مثبوتک علی نطقک عنّا بالصّدق أنّه قد اُذنَ لنا فی تشریفک بالمکاتبه و تکلیفک ما تؤدّیه عنّا الی موالینا قِبَلَکَ أعزّهُمُ الله بطاعته و کفاهم المهمّ برعایته لهم و حراستهِ فَقِف اَمدّک الله بعونه علی اعدائه المارقین من دینه علی ما نذکره و اعمل فی تأدیته الی من تسکنُ الیه بما نرسمُهُ ان شاء الله نحن و إن کنّا ثاوین بمکاننا النّائی عن مساکن الظالمین حسب الذی أراناه الله تعالی لنا من الصلاح و لشیعتنا المؤمنین فی ذلک ما دامت دولة الدّنیا للفاسقین فإنّا یحیطُ بأنبائکم و لا یغربُ عنّا شیءُ من اخبارکم و معرفتنا بالزّللِ الّذی اصابکم مُذجَنَجَ کثیرُ منکم الی ما کان السلف الصالح عنه شاسعاً و نبذوا العهد المأخوذَ منهم وراء ظهورهم کانّهم لا یعلمون انّا غیرُ مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم و لولا ذلک لنزل بکم الَأواءُ و اصطَلَمکُمُ فاتّقوا الله جلّ جلاله و ظاهرونا علی انتیاشِکُم من فتنةٍ قد أنافَت علیکم یهلکُ فیها مَن همَّ أجلهُ یُحمی من ادرک أمَلهُ و هی أمارة لأُزوفِ حرکتنا و مباثّتِکُم بأمرنا و نهینا و الله متمُّ نوره و لو کره المشرکون اعتصموا بالتقیّةِ من شبِّ نارِ الجاهلیه یَحشُشها عَصَبُ امویةُ تهولُ بها فرقهً مهدَّیةً أنا زعیمُ بنجاة مَن لم یَرُم منها المواطن الخفیّه و سَلَک فی الطعن منها السُبُل الرضیّةَ إذا حلِلَ جمادی الاولی من سَنَتکم هذه فاعتبروا بما یحدث فیه و استیقظوا من رقدتکم لما یکون من الذی یلیه ستظهرُ لکم من السماء آیة جلیّةُ و من الارض مثلُها بالسویه و یحدث فی الارض المشرق ما یحزن و یُقلقُ و یغلبُ من بعدُ علی العراق طوائف عن الاسلام مرِّاقُ یضیق بسوء فعالهم علی اهله الارزاق ثمّ تتفرّج الغُمّه من بعده ببوار طاغوتٍ من الاشرار سُیّرُ بهلاکه المتّقونَ الاخیار و یتّفقُ لمریدی الحجّ من الأفاق ما یأمُلونه علی توفیر غلبةٍ منهم و اتّفاقٍ و لنا فی تیسیرِ حجِّهم علی الاختیار منهم و الوفاق شأنُ یظهرُ علی نظامٍ و اتّساقٍ فیعملُ کلُّ امریٍ منکم ما یقربُُُ به من محبتنا و لَیَتجنّب ما یُدنیه من کراهیّتنا و سخطنا فإنّ إمرأً یبعثهُ فجأه حین لا تنفعه توبه و لا یُنَجّیه من عقابنا ندمُ علی حوبةٍ و الله یُهمُکَ الرشد و یلطفُ لکم بالتوفیق برحمه نُسخه التوقیع بلیدالعلیا علی صاحبها السلامُ هذا کتابنا علیک ایها الاخ الولی و المخلص فی وُدِّنا الصَّفیُّ و الناصرُ لنا الوفیُّ حرسک الله بعینه الّتی لا تنام فاحتفظ به و لا تظهر علی خطّنا الذی سطناه بماله ضَمِنّاهُ أحداً و اَدِّ ما فیه إلی مَن تسکن الیه و أوصِ جماعتهم بالعمل علیه إن شاء الله و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین

 

 

 

نامه اي به برادر مستحكم در ايمان و دوست كامل، شيخ مفيد ابي عبدالله محمد بن نعمان كه خداوند عزت او را به خاطر عهدي كه بر بندگانش گرفته است، باز گرداند.

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام بر تو اي دوستي كه در دين خود خالص شده اي و در يقين به ولايت ما مورد توجه خاص بوده اي. ما به خاطر داشتن دوستي مثل تو، خداي يكتا را سپاس مي گوييم و بر سرورمان محمد و خاندان پاكش صلوات مي فرستيم. خداوند توفيق تو را در ياري دين خود، بيشتر كند و اجر و پاداشت را به خاطر سخنان صادقانه ات، افزايش دهد.

لازم است به اطلاعتان برسانم كه به من اجازه داده شده است تا شما را با نوشتن نامه تكريم كنم و طي آن شما را به ابلاغ پيام ما به شيعياني كه نزدتان هستند، مكلف بكنم. خداوند آنها را با فرمانبرداري از خويش عزت بخشد و مشكلات ايشان را برطرف كند. خداوند متعال شما را با نصرت و ياريش بر دشمنانش مسلط گرداند. چيزي را كه برايتان مي نويسم مطالعه كنيد و آن را به دوستان مورد اعتمادتان برسانيد. ان شاءالله

اگر چه محل زندگي ما تا زماني كه حكومت هاي ظالم پابرجا هستند، به خاطر مصلحت ما و شيعيانمان از ظالمان دور است. اما ما از اخبار شما اطلاع كاملي داريم و هيچ يك از اتفاقاتي كه براي شما مي افتد از ما مخفي نمي ماند. ما از لغزش هاي شما باخبريم . از زماني كه بسياري از شما روش گذشتگان صالحتان دور شديد و عهد خدا را در تبعيت از ما به دست فراموشي سپرديد! گويا نمي دانيد كه ما در رسيدگي به مسائل شما كوتاهي نمي كنيم و هميشه به ياد شما هستيم! اگر چنين بود حوادث و بلايا شما را احاطه مي كردند و دشمنان شما را نابود مي كردند.

بنابراين از خدا بترسيد و ما را در نجات دادن خودتان از فتنه هاي آينده، ياري كنيد. آنان كه اجلشان رسيده است، در آن مي ميرند و آنان كه سعادتمند باشند، جان سالم بدر خواهند برد. اين فتنه ها نشانه هاي شروع حركت ما و اقدامات انقلابي شما به امر و نهي ما است.  خداوند نور هدايتش را بر سر تا سر گيتي كامل خواهد كرد. اگر چه مشركين از آن راضي نباشند.

در برابر شعله هاي آتش جاهليت كه توسط جريانات اموي برافروخته خواهد شد، به تقيه پناه ببريد؛ زيرا هدف آنها آسيب زدن به فرقه هدايت يافته شيعه است. من نجات كساني را ضمانت مي كنم كه در اين جريانات مخفيگاه هاي خود را ترك نكنند و در تبليغات عليه آنان روش هاي ملايم تري را اتخاذ نمايند.

با فرارسيدن جمادي الاولي در همين سال اتفاق هاي عبرت آموزي برايتان خواهد افتاد. از آنها عبرت بگيريد و از خواب غفلت بيدار شويد. در اين ماه نشانه هاي روشني از آسمان و زمين ديده خواهد شد. در مشرق اتفاقات غم انگيزي خواهد افتاد. بعد از آن ناآرامي هايي در عراق پيش مي آيد و طوايفي از اسلام كه در واقع نا مسلمانند، بر آن سيطره يافته و زندگي را بر مردم تنگ خواهند كرد. بعد از آن دوره غم انگيز، طاغوت در هم مي شكند و بندگان صلح به شادماني مي پردازند.

راه مكه براي حاجيان باز مي شود و به راحتي و با خيال آسوده به حج مشرف مي شوند. البته در سهولت حج كردن ايشان براي ما سهمي است كه به مرور زمان روشن مي شود.

بنابراين به دنبال كارهايي برويد كه شما را به محبت و دوستي ما نزديك كند و از كارهايي كه باعث دوري و خشم و غضب ما مي شوند، كناره گيري كنيد؛ زيرا ظهور ما به يكباره و ناگهاني فرا مي رسد. در اين صورت، توبه سودي ندارد و پشيماني او را از عذاب ما نجات خواهد داد.

خداوند متعال تو را هدايت كند و توفيقاتت را افزون گرداند.