Monday, February 18, 2013

سفرنامه سَدَه- قسمت دوم

چهارشنبه 11 بهمن 91 کرمان - ماهان - یزد

صبح ساعت 7 بیدار باش بود. ساعت 8 بعد از صبحانه مفصلی که خوردم (البته نسبت به صبحانه ای که در رژیمم تعیین شده بود) سمت بازار کرمان و مجموعه گنجعلی خان راه افتادیم. فاصله زیادی نبود و نیم ساعته رسیدیم.

بازار کرمان یکی از قدیمی ترین بازارهای ایران است و قدمت آن به هزار سال می رسد. ساختمان آن به سبک بازارهای قدیم، سرپوشیده و دور مجموعه گنجعلی خان ساخته شده است. شلوغی و رونق بازارهای اصفهان و تهران را دارد اما باز هم از نظر زیبایی و بزرگی در رده های بعدی قرار می گیرد. مثل همه بازارها تقریباً همه چیز از سوغاتی های کرمان، تا مس و طلاجات و غیره در آن پیدا می شود. بعد از توضیحاتی که کیوان داد وارد حمام گنجعلی خان شدیم. در میان حمامهای سنتی که در اصفهان و شیراز دیده بودم حمام گنجعلی خان بزرگتر و زیباتر بود.

حمام گنجعلی خانحمام گنجعلی خان

حمام گنجعلی خان هم مثل همه حمامهای سنتی ایرانی چند ویژگی مهم دارد. اول آنکه چند متری زیر زمین است. راههای ارتباطی و راهروهای تنگ برای حداقل رسیدن اتلاف گرمای حمام و قسمتهایی مثل بینه، حمام، خزینه، واجبی خانه، تون (که کوره حمام است) و گرمخانه (محلی از حمام که کف و دیوار آن داغ و شبیه سونای امروزی بوده). در قسمت بینه حوض کوچکی وجود دارد و دور آن حجره مانندهایی که مردم بقچه حمامشان را می آوردند، لباسشان را در می آوردند و آماده رفتن به داخل حمام می شدند.

وسایل حمام عبارتند از لُنگ، که پارچه‌ای عموماً قرمز رنگ است که دور کمر می پیچند تا نوک زانو و قطیفه که کلفت و حوله مانند است و روی دوش می اندازند تا کمر. دیگری دولابچه ظرف دسته داری شبیه پارچ است برای ریختن آب. گل سَرشور، روشور، لیف، سنگ پا، حنا و سدر هم از مواد شوینده مورد استفاده در حمام است.

در بینه گاهی نقالی و پرده خوانی می شده و البته که آب خنک و انواع شربت، قلیان و تریاک و غیره هم در اختیار مشتری قرار داده می شد. بعضی دلاکها در بینه خالکوبی، سلمانی یا دندانپزشکی می کردند زالو می انداختند یا حتی حجامت و رگ زنی می کردند. قسمت بالای بینه یا سَربینه مخصوص حاکم بوده که در وقت قُرُق در آنجا آماده استحمام می شده. بینه با راهرو تنگی به حمام متصل می شود. حمام دوطرف دارد بالایی و پایینی. طرف بالا مختص اشراف است که دلاکها ماساژ، شستشو و خدمات دیگر را به اشراف ارائه می دهند. پائین حمام مخصوص مردم عادی است که خودشان خودشان را می شویند و خدماتی ندارند.

اطراف محوطه حمام به ترتیب خزینه قرار دارد که استخر پرآبی است که تون زیر آن روشن است و مشتری در آن خودش را می شوید. گرمخانه که محل ماساژ و استراحت است و در نزدیکی تون ساخته می شود و در انتها واجبی خانه که مجموعه ای از اتاقکهای کوچک برای استعمال موریز است. و توضیح نهایی اینکه تون یا همان کوره حمام یک متولی برای خاموش و روشن کردن و رتق و فتق امورش دارد که به او تون تاب می گویند.

حمام گنجعلی خان در امتداد بازار و در ضلع شرقی میدان گنجعلی خان قرار دارد. روبروی حمام در ضلع غربی ضرابخانه گنجعلی خان و در ضلع جنوب هم آب انبار ساخته شده است. یکی از زیباترین بادگیرهای کرمان، روی بام ضرابخانه گنجعلی خان ساخته شده است. این بنا الان به عنوان یک موزه کوچک در آمده که در آن سکه های ایران از هخامنشی تا معاصر به نمایش گذاشته شده است.

ضرابخانه گنجعلی خان

سارا ما را به شمال غربی میدان به مسجدی راهنمایی کرد که به کوچکی چهار متر در چهار متر ساخته شده است. این مسجد که هیچ گنبد و گلدسته مشخصی ندارد عبادتگاه خصوصی گنجعلی خان بوده و برای تزیین دیوارها و سقف این مسجد یک نفره کوچک وسواس زیادی به خرج داده شده. بعد از بازدید از مجموعه به رسم مسافرتهای قبلی یادگاری ای از کرمان خریدم. یادگاری ای که نه خوردنی باشد و نه نیاز به اندازه گرفتن و سایز و ...داشته باشد. بهترین گزینه پته بود. پته نوعی سوزن دوزی با نخ پشمی ظریف روی پارچه ای پشمی است که نگاره ها و نقش بسیار زیبا دارد و به عنوان رومیزی، رو تختی، پرده و... استفاده می شود. یک پته 40 ×50 کم نقش قیمت گرفتم نود و پنج هزار تومان. فروشنده بسیار خوشرو و خوش برخورد بود اما نسبت به برخی مغازه ها که قیمت داشتم گرانتر می فروخت ولی رسم چانه زدن ایرانی همچنان معتبر بود و در این مورد کارگشا. سعی کردم با خوشرویی متقابل قیمت را پایین بیاورم و در انتها توانستم 15 هزار تومان تخفیف بگیریم. مجموعه سوغاتی را با سه نوع قوتو خشخاش و پسته و مخلوط کامل کردم و راه افتادم به عکاسی از بازار کرمان.

مسجد گنجعلی خان

یکی از بهترین حربه راهنماها برای نگه داشتن مسافران در محدوده ای خاص و جلوگیری از گم شدن آنها مخصوصاً بازارهای قدیمی بهانه امنیتی است که اینجا هم خوب جواب داد. وقت داشتم برای همین چرخی در قسمتهای دورتر بازار زدم و سوژه های خوبی برای عکاسی پیدا کردم. وقتی به میدان گنجعلی خان برگشتم همه نم نم سمت اتوبوس می رفتند. حرکت کردیم سمت مقبره شاه نعمت اله ولی در ماهان.

برای دانلود فایل صوتی به این لینک بروید (آدرس فایل صوتی فیلتر نیست و می توانید بدون فیلتر شکن آن را سریعتر دانلود کنید)

مسجد گنجعلی خان

در راه کیوان کمی در مورد شاه نعمت اله و کراماتش صحبت کرد و گفت هر کسی حاجتی دارد آنجا جای به نتیجه رسیدن آن است. بعد هم یک آهنگ درویشی با ذکر علی گذاشت و سعی کرد حال و حسی به جو بچه های شیطان همسفر بدهد که البته نتیجه ای هم نداشت. شاه نعمت اله ولی از مادری ایرانی و پدری شامی در حلب سوریه به دنیا آمد. در نوجوانی به سیر و سلوک جذب شد و از حلب به شهرهای مختلفی رفت. در مکه خرقه پوشید و به ماهان آمد و گوشه نشست. نعمت اله چنان در سلوک بالا رفت که سر سلسله یکی از مهمترین فرقه های سلوک و در ویشی شد. فرقه دراویش نعمت الهیه.

نعمت اله ولی هم عصر حافظ بوده است بر اساس نظریه ای از احمد شاملو (که البته از نظر کارشناسان ادبی محل اشکال است) شاه نعمت اله شعری دارد با مطلع:

ماایم که خاک را به نظر کیمیا کنیم

صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم

شاملو معتقد است حافظ غزل معروفی در جواب شعر شاه نعمت اله گفته و ارادتش را به او نشان داده. این غزل معروف حافظ با این ابیات شروع می شود:

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

شاید که از خزانه غیبش دوا کنند

البته چنین قولی در خصوص حافظ مورد تردید است ولی نقل آن خالی از لطف نیست. شاه نعمت اله ولی در سن 104 سالگی در همان خانقاه درگذشت و همانجا دفن شد.

مقبر شاه نعمت اله ولی

منقول است که طی زندگی شاه نعمت اله و بعد از آن چله خانه او توسعه یافت و خانقاهی شد محاط بر هفت حیاط، هریک نمادی از هفت شهر عشق که سالکان به مراتب سلوک در آن گوشه می نشستند تا بعد از تکمیل تمام مراحل به خانقاه راه یابند. اما مقبره کنونی شاه نعمت اله مشتمل بر سه حیاط تو در توست. از در ورودی وارد حیاط اول می شویم با حوضی بزرگ و صلیب مانند در وسط و درختهای کاج و سرو چند صد ساله در اطراف. کاشی کاری، مقرنس و نگاره هایی با خطوط بنایی تمامی بنا را تزئین کرده. بعد از آن وارد حیاطی می شویم که حوض بزرگ اما ساده ای وسط آن است و همچنان درختان سرو کهن سال که حتی از گلدسته های بلند مقبره هم بلندترند. در انتهای حیاط ساختمانی است با دو دهلیز در طرفین. داخل بنا هم یک محوطه محیطی دارد و یک محوطه مرکزی که با چهار در در چهار طرف از هم جدا شده اند. محوطه محیطی متشکل از چندین طاق مقرنس کاری شده زیباست و قسمت مرکزی محوطه زیر گنبد اصلی، و قبر شاه نعمت اله است. داخل گنبد گچی است که با نقاشی شمسه و اسلیمی تزیین شده. فضای محوطه فضایی آرام، ساکت، تفکر برانگیز و خلسه آور است. جنوب این بنا هم حیاط چله خانه قرار دارد. حیاطی با حجره هایی در دو طرف و دو گلدسته مشابه گلدسته های اصلی در انتهای غربی حیاط.

درویشی و سلوک خاستگاهی ایرانی دارد و هر گوشه از ایران مرکز فرقه خاصی است. مهمتریم فرق درویشی و سلوک در ایران عبارتند از کبرویه در ترکمن صحرا، قادریه در کردستان و نقشبندیه در خراسان و تربت جام. منقول است که شاعر پارسی گوی، نورالدین عبدالرحمن جامی از دراویش نقشبندیه بوده است. البته هر کدام از این فرق یا سلسله ها زیر مجموعه های متعددی دارند و انشعابات در آنها فراوان است.. بعد از انقلاب تنها دراویشی که مجاز به فعالیت علنی هستند دراویش نعمت الهیه اند که در تهران برخی از آنها خانقاه دارند. مهمترین خانقاههای دراویش نعمت الهی، خانقاه صفی علیشاه و خانقاه امیر سلیمانی است که فعالیت رسمی و علنی دارند.

مقبر شاه نعمت اله ولی

برای دانلود فایل صوتی به این لینک بروید (آدرس فایل صوتی فیلتر نیست و می توانید بدون فیلتر شکن آن را سریعتر دانلود کنید)

بعد از زیارت قبر شاه نعمت اله به هتل جهانگردی ماهان رفتیم برای نهار. چنانکه قبلاً از کیوان تعریف شنیده بودم خورش بادمجان سفارش دادم. اینطور که تعریف شنیده بودم غذا را با بادمجان بم پخته بودند. غذای خوشمزه و بادمجان شیرین و خوش خوراکی بود. بعد از نهار راه افتادیم سمت باغ شازده.

باغ شازده در ماهان کرمان یکی از مهمترین باغهایی است که نماد باغ آرایی ایرانی به حساب می آید. باغ دولت آباد یزد و باغ فین در کاشان دو نمونه مهم دیگر باغ آرایی ایرانی است. از نمونه های متأخر باغ آرایی ایرانی می توان به باغ ارم در شیراز اشاره نمود. لازم به یاد آوری است که سه سبک عمده باغ آرایی در تمدن بشری وجود دارد که بقیه از آنها منشعب شده اند. باغ آرایی ژاپنی، ایرانی و اروپایی.

باغ شازده

در باغ آرایی ایرانی چندیدن المان رعایت شده تا نمای باغ شبیه ترین حالت به توصیفات بهشت در قرآن باشد. از جمله المانهای باغ آرایی ایرانی می توان به نهر آب، گیاهان همیشه سبز مثل شمشاد، سرو، کاج و ... گلهای متنوع در فصول مختلف، پرندگان آوازخوان مثل بلبل و ... اشاره کرد. باغ شازده در ماهان به دلیل قرار گرفتن در کوهپایه از جمله باغهای طیقه ای است که به باغ معلق معروفند. این باغ در زمان ناصرالدین شاه توسط شازده فرمانفرمای بزرگ ساخته شده که در آن یک نهر آب به عنوان محور مرکزی، گیاه آرایی در اطراف نهر و پشت گیاه آرایی و چسبیده به حصار باغ اتاقهای خدمه و اصطبلها واقع شده است. در بالاترین نقطه که انتهای باغ است عمارت شاه نشین دوطبقه ای ساخته شده است. به سبک معماری اشرافی در ایران راهرو های غلامگردان در این عمارت هم تعبیه شده است و غیر از راه اصلی باغ که از دو کنار نهر به عمارت می رسد راههای فرعی دیگری هم از پشت درختان و پای دیوار به سمت عمارت اصلی کشیده شده است. دلیل وجود چنین راهها و غلامگردانهایی دور نگه داشتن خدمه از منظر ارباب و مهمانها بوده تا علی رغم اینکه غلامها و کنیزها میان دست و پای ارباب نباشند سریعترین مسیر برای پاسخگویی به ارباب و میهمانها را هم داشته باشند. همین غلامگردانها و مسیرهای متروک باغها و کاخها محل گوش ایستادن خاله زنکها و سربه نیست کردن فضولها هم بوده است.

باغ شازده

فرمانفرمای بزرگ فرزند ناصرالدین شاه از خانواده غیر قجر بود برای همین فقط حق حکومت داشت و حق سلطنت نداشت. او در زمان شاه شهید حاکم کرمان بود و فرزندش فرمانفرمای کوچک فرزندان و نوه های زیادی داشت و از بانفوذترین خانواده های قبل از انقلاب بود که زمینهای فرمانیه تهران نیز تعلق به او داشت. فرمانفرمای کوچک در اواخر قاجار مدت کوتاهی نخست وزیر بود و با رضاخان، خانواده رپورتر، علمای قم مثل مدرس و دیگران دوستی و آشنایی داشت ولی بیشتر از هر چیز به تربیت و تحصیل فرزندان خود اهمیت می داد و این در کنار ثروت و نفوذ خانوادگی باعث شد خانواده فرمانفرما و فیروز یکی از متنفذترین خانواده های زمان قاجار و پهلوی شوند و پستهای مهم سیاسی، اقتصادی و ... داشته باشند و ثروت هنگفتی جمع کنند. فرمانفرمای پسر زمینهای زیادی را وقف کرد که مهمترین آنها ساختمان و باغ انستیتو پاستور ایران است. باغ شاه که اکنون پادگانی حد فاصل میدان حر تا خیابان اسکندری تهران است و محله فرمانیه در شمال تهران هم متعلق به فرمانفرما بوده است. فرمانفرمای دایی دکتر محمد مصدق و برادر زن مظفرالدین شاه است.

برای اطلاعات بیشتر در خصوص این خانواده متنفذ ایرانی که در کنار خانواده رپورتر (شاپور و اردشیر) در مقاطعی قدرتمندتر از خانواده سلطنتی، در تاریخ نقش ایفا کرده و در سایه باقی مانده اند با این لینک رجوع کنید.

ساعت پنج عصراز باغ شازده بیرون آمدیم به سمت کمربندی کرمان و بعد از آن یزد. ساعت 9 شب بود که به یزد رسیدیم. تعدادی از همسفرها پیاده شدند برای اقامت در هتل مشیرالممالک و بقیه راه افتادیم سمت هتل خاتم. هتلی بی کیفیت چسبیده به دروازه تهران که اعتراض همه را در پی داشت. خود کیوان بیانی که مدعی بود هتل سرش کلاه گذاشته و نسبت به پولی که گرفته خدماتی ارائه نداده است. هرچه بود با تمام اعتراضها و کمبود اتاقها بالاخره هر کسی در اتاقی جاشد و این بار هم من و نوید هم اتاق بودیم. بعد از جابجا کردن وسایل آژانسی گرفتیم و میرچخماغ رفتیم. همه مغازه ها بسته بود اما نورپردازی میدان میرچخماغ و ماه بالای سرش، همچنان به زیبایی مسحورکننده ای مرا جذب می کرد. چند تایی عکس از امیرچخماع و آب انبار پنج بادگیر گرفتم و در طول این مدت نوید هم در کنارم بود. عکاسی که تمام شد فشار گرسنگی ما را سمت کبابی ای در بازارچه میرچخماغ برد تا با رفیق تازه یافته پای چند سیخ دل و قلوه و کباب چنجه همراه دوغ و پیاز و سبزی، دوکلام در خصوص فلسفه سنت گرا و حکمت خالده گپی بزنیم. در آخر هم دوباره آژانس و هتل و خواب در اتاقی که جز خوابیدن به درد دیگری نمی خورد.

میدان امیر چخماق

برای دانلود فایل صوتی به این لینک بروید (آدرس فایل صوتی فیلتر نیست و می توانید بدون فیلتر شکن آن را سریعتر دانلود کنید)

Sunday, February 10, 2013

سفرنامه سَدَه-قسمت اول

توضیح مقدماتی: در این سفر به ذهنم آمد خواننده را بیشتر با فضای مسافرتی که رفته ام همراه کنم و او را بیشتر در مسافرتی که نتوانسته همراهم باشد با حال و هوای لحظات درگیر کنم.برای همین فایلهای صوتی را نیز به متن و عکسهای سفرنامه اضافه کردم. صدای توضیحی از سفر در همان لحظه در حضور صداهای محیط اطرافم در سفر می تواند مخاطبم را همراهتر کند و لذت بیشتری از این سفر را با من شریک باشد. فایلهای صوتی که در چند نوبت در هر روز ظبط شده و صداهای زمینه توضیحات من می تواند مکمل خوبی برای نوشته ها و عکسهای این سفرنامه باشد.

نکته مهمی که در انتها اضافه می کنم اینکه نوشته و صدا و تصویر با هم می تواند یک فیلم مستند ایجادکند اما عامداً مستند نساختم و مواد خام آن را در اختیار مخاطب قرار دادم تا مخاطب با درگیر شدن با متن، عکسها و صدا مستند را حسب سلیقه تخیلی خودش در ذهن تصویر کند و با صرف نیروی خیال و ساخت محصول از این مواد خام، لذت بیشتری از مسافرتی نرفته را تجربه کند.دیگر اینکه با نگه داشتن موس روی هر عکس توضیحاتی در باره آن ظاهر می شود.

دو شنبه 9 بهمن 1391

عصر ساعت 16:30 از شرکت بیرون زدم. حرکت ساعت 19:30 از میدان آرژانتین بود. به حساب خودم با بزرگراههای اطراف خانه و سه ساعت زمان به موقع می رسیدم. اما از شرکت که بیرون آمدم دیدم ترافیک به طور بی سابقه ای سنگین است. چنان در خیابان میرداماد ترافیک قفل بود که تا سر ولیعصر پیاده آمدم. بهتر دیدم به جای انتظار در ترافیک فاصله تقاطع میرداماد تا نیایش را با خط ویژه بروم. با سرعتی که اتوبوس در خط ویژه از کنار ماشینهای متوقف می گذشت به درستی تصمیمم ایمان آوردم. تقریباً 17:15 رسیدم خانه وسایلم را قبلا آماده کرده بودم. کارتهای دوربین خالی، باطری های اصلی و اضافه، شارز شده، دوربین، سه پایه، لپ تاپ آماده و شارژ کامل، لباسهای راحت و گرم برای حفظ آزادی عمل، دفتر یادداشت برای نت برداشتن و همه وسایل دیگر. همه را برداشتم و ساعت 18 به همراهی پدر راه افتادیم به سمت آرژانتین.

از آنجا که شب عید میلاد پیامبر همه یا عروسی و مهمانی دعوتند یا برای شب نشینی و دورهمی بیرون می روند ترافیک چند برابر روزهای عادی بود. البته ساعت اوج شلوغی خیابانها را هم نباید از نظر دور داشت. استعداد پدر عزیزم در یافتن مسیرهای پرترافیک مثل بزرگراه همت و علاقه اش در راندن در لاینهای قفل بزرگراه مزید بر علت شد تا همچنان در ترافیک بمانم. با سارا پناهی که ماجرای سده را از او شنیده بودم تماس داشتم. نزدیک خروجی شیخ بهایی بودم که اتوبوس از آرژانتین راه افتاد و قرار شد در راه بهشان برسم. با تماسهایی که با کیوان بیانی و سارا داشتم پس از تلفنهای متعدد بالاخره در میدان کشتارگاه سوار اتوبوس شدم. و به همراهی سارا و محمد و فرزانه اتوبوس حرکت کرد به سمت یزد. در عوارضی تهران قم هم سه چهار تا از همسفران سوار شدند و راه افتادیم سمت کرمان. در کرمان تعدادی از مسافرین هوایی و قطار هم به ما خواهند پیوست.

فایل صوتی سفرنامه (راست کلیک و save target asکنید.  ینک دانلود فیلتر نیست و می توانید بدون فیلتر شکن سریعتر دانلود کنید)

سه شنبه 10 بهمن 1391 رفسنجان -کرمان

صبح که بیدار شدم نزدیک رفسنجان رسیده بودیم. در مهمانسرای جهانگردی رفسنجان توقف کردیم برای صبحانه. تقریباً ساعت 8:30 بود که سمت کرمان راه افتادیم. دو طرف جاده دشت باز سرخ پسته کاری بود تا افقهای دور که کوهها پرده های آبی رنگ ساخته بودند. بعد از دو ساعت به کرمان رسیدیم و وسایل را تحویل لابی هتل جهانگردی کرمان دادیم. طی این مدت همسفران هوایی و قطاری! هم آمدند و جمعاً سه اتوبوس شدیم و به مسجد جامع کرمان رفتیم.

مسجد جامع هر شهر محل تمام فعالیتهای اجتماعی اعم از اعلانهای عمومی، خراج گیری، سربازگیری، تجمعات و هر کار دیگری است. مدرسه، بازار، حمام و دیگر حول مسجد جامع ساخته می شود. مسجد جامع یا مسجد آدینه که به نوعی مرکز شهر است وقتی ساخته می شود که جمعیت به پانصد هزار نفر برسد. شهرهایی مثل اصفهان، تهران، یزد و ... که مسجد جامع دارند به این معنی است که در دوره ساخت مسجد جامع شهری بزرگ پررونق و پر جمعیت بوده اند. در این میان کرمان به دلیل قرار داشتن در مسیر جاده ابریشم از حدود هزار سال پیش شهری پر رونق و مشهور بوده و جهانگرد ونیزی، مارکوپولو از آن عبور کرده و در سفرنامه اش به آن اشاره کرده است.

با این تفاصیل و مقدماتی که راهنمای تور،کیوان در اتوبوس اشاره کرد به مسجد جامع رسیدیم. تصویر من از مسجد جامع کرمان، مسجد باشکوهی مثل مسجد جامع اصفهان یا یزد بود اما اشتباه می کردم. البته معماری کلی آن شبیه همه مساجد بود. یک صحن و محراب اصلی روبروی در اصلی، و دو شبستان متقارن در چپ و راست و دو ورودی اصلی از کنار شبستانها که قدمت آن به دوره تیموری می رسید. بزرگی و هنر بنا نسبت به مساجد جامع دیگر شکوه کمتری داشت.

مسجد جامع کرمان

مسجد جامع کرمان

کیوان بیانی در خصوص کاشی کاری معرق و نمادشناسی رنگ آن توضیح داد: در کاشیکاری ایرانی رنگهای آبی، فیروزه‌ای، سبز، سفید، سیاه و زرد بیشترین کاربرد را دارد. آبی نشانه معنویت و روحانیت، فیروزه‌ای نماد آسمانی بودن، سبز نماد زمینی بودن و رویش، سفید به معنی زندگی، سیاه به معنی مرگ است. بر اساس عقاید پیشینیان از تلفیق تمامی این رنگها رنگ زرد به وجود آمده است.

هر رنگی در کاشی معرق، جداگانه تهیه و پخته می شود. بعد هر رنگی طبق طرحی که از پیش طراحی شده به شکل خاصی مثل حروف و آیات قرآن، ساقه و برگ و ... بریده می شود و داخل هم قرار می گیرد. بعد از این توضیحات مشغول بازدید از مسجد و عکاسی از آن شدم که علی رغم سادگی، الحق زیبا بود. از روی کنجکاوی به دهلیزها و گوشه منار مسجد هم سرک کشیدم. جایی که در بیشتر مواقع از دید بقیه دور می ماند. در ورودی غربی مسجد طاقی بسیار زیبا و کچکاریهای مقرنس منحصر به فردی پیدا کردم که واقعاً هنرمندانه اجرا شده بود. وقتی به این فکر می کردم که معمار طراح این مقرنس ها و طرحهای گنبدها چه تسلط شگرفی بر ریاضیات نا اقلیدسی و مثلثات کروی داشته اند شگفت زده شدم. وقت رو به اتمام بود و باید سوار اتوبوس می شدیم.

مسجد جامع کرمان

بعد از بازدید از مسجد جامع کرمان بیرون مسجد از یک زولبیا پزی یک زولبیا فروش عکس می گرفتم که دیدم دستی یک زولبیای داغ را سمت لنز آورد. دوربین را که پایین آوردم دیدم یکی از همان زولبیا پز هاست که به من یکی تعارف می کند. تشکر کردم و گرفتم. داغ و شیرین و خیس از شیره. چسبید. آن طرف میدانی که مسجد جامع در آن است گنبد مشتاقیه کرمان بود. وقت نداشتیم و برای نهار و رسیدن به مراسم جشن سده سوار اتو بوس می شدیم که یک عکس یادگاری از گنبد مشتاقیه با زمینه دخمه های زرتشتی گرفتم و سوار شدم.

گنبد مشتاقیه

نهار را در یکی از رستورانهای کرمان خوردیم و سمت محله مهدیه کرمان راه افتادیم. بعد از گذشتن از چند خیابان اصلی و فرعی به محوطه ای رسیدیم که با میله حفاظ محصور شده بود. محوطه ای به طول حداقل پنجاه متر و عرض تقریباً صدمتر که وسط آن هیمه ای به قطر پنج متر و ارتفاع دو و نیم متر تلنبار شده بود. آنطرف زمین بیرون حصار میله ها طرف مقابل خیابان، دیواری بود با پلاکاردهای مختلف و پرچمهای ایران. داخل خیابان شمالی محوطه شدیم و چند متر جلوتر همه پیاده شدند. از بلندگو صدای آهنگهای میهنی می آمد. ای ایران بنان، نام جاوید وطن و ... نوشته پلاکاردهای روی دیوار عبارت بود از تبریک جشن سده، تبریک دهد فجر، تبریک عید میلاد پیامبر و خوش آمد گویی به میهمانان. بدون کارت ورودی کسی اجازه داخل شدن نداشت. با هماهنگیهای کیوان وارد شدیم. اول حیاطی بود به مساحت تقریبی سیصد متر و بعد در ورودی سالن مراسم و همه قسمتی از مساحت یک باغ در حاشیه شهر کرمان در محله مهدیه.

چند دقیقه ای از آغاز مراسم جشن سده می گذشت. و صدای اوستا خوانی موبدان به زبان اوستایی (زبان پارسی شبیه به دری زمان ساسانی) از بلندگو می آمد. در حیاط دختران و پسران زرتشتی ایستاده بودند. بعضی دختران پوشش رسمی و سنتی زرتشتی به تن داشتند. سرپوشی ار تور سفید که به روش خاصی چنان دور صورت پیچیده شده بود که جز گردی صورت تمامی سر و شانه را تا نزدیک کمر می پوشاند. پیرهن سفید آستین بلند و دامن بلند رنگی که تا روی پا می آمد. تور و پیراهن همه سفید بود و دامنها رنگهای شاد. صورتی، سبز، آبی و ...

کیوان در باره جشن سده توضیح داد و خودم هم جسته و گریخته اطلاعاتی را که داشتم کنار هم قرار دادم تا قبل از ورود به مراسم زمینه ذهنی مناسبی از برنامه داشته باشم.

به روایت شاهنامه وقتی هوشنگ شاه پیشدادی خارج از شهر رفته بود با ماری سیاه و تنومند مواجه شد. سنگ برداشت و به مار حمله کرد اما سنگ خطا رفت و به سنگ دیگری برخورد و جرقه زد. علوفه خشک اطراف شعله کشید و آتش کشف شد. مار در داستانهای ایرانی نماد شر و بدسگالی و بیماری است و هوشنگ طی نبرد با این موجود زشت نهاد به کشف آتش نائل می شود. از آن وقت به بعد آتش که مظهر روشنی و نور، فراری دهنده حیوانات و جانوران موذی و گرمابخش شبهای سرد است گرامی داشته می شود و سالروز کشف آتش جشنی به نام سَدَه برپا می گردد.

اما نظر ابوریحان بیرونی متفاوت است. ابوریحان معتقد است سده از صد می اید و به معنای پنجاه شب و پنجاه روز (جمعاً صدشب و روز) به آغاز بهار است. این پنجاه شب و روز نزدیک بهار به چله کوچک هم معروف است که بعد از چله بزرگ که همان یلداست جشن گرفته می شود.

جشن سده هم مثل نوروز، تیرگان، مهرگان و اسفندگان از جشنهای ملی و باستانی ایرانیان است که قدمت آن به قبل از تولد زرتشت بر می‌گردد. برای همین زرتشتیان اعتقاد دارند که این آیین را پاس می دارند اما متعلق به همه ایرانیان می دانند. مهمترین جشنهای ملی ایرانی عبارتند از: جشن نورورز مراسم آغاز بهار، تیرگان جشن برکت و باران در تیر ماه، مهرگان جشن رسیدن هوای معتدل پاییز و درو کردن محصول در مهر ماه و اسفندگان جشن نکوداشت زن و زمین (دو نماد باروری و رویش) در اسفند ماه که به آن سپندارمذگان نیز می گویند.

در جشن سده خدای را سپاس می کنند و به شادی می پردازند و در انتها هیمه عظیمی را که پرپا کرده اند شعله ور می کنند. با شیرینی کام دوستان را شیرین می کنند و به نشانه برکت و فراوانی نان تقسیم می نمایند.

جشن سدهجشن سده

با این زمینه ذهنی وارد سالن مراسم جشن سده شدیم. سالن شلوغ بود و متراکم. تقریباً دو سوم سالن صندلی چیده شده بود و بعد از آن مردم در چند لایه ایستاده بودند. در انتهای سالن عقب سن، نوشته هایی از اوستا به خط دبیری اوستایی و ترجمه فارسی، از داخل چوب بیرون اورده شده بود. جلوتر سه موبد دور سفره ای نشسته بودند. موبد مسن تر بالای سفره و روبروی مردم نشسته بو.د. موبدی که اوستا می خواند روبنده ای بینی بینی و دهانش را پوشانده بود تا آلودگی نفسش به اوستا نرسد. نفر سمت راستی جوانتر بود و نفر چهارمی هم همیشه چیزی می آورد و می برد یا درون آتشدان وسط سفره می ریخت.

جشن سدهجشن سده

موبد اوستا را با آهنگ خاصی می خواند و علی رغم آنکه زبان فارسی کهن بود اما برخی کلمات قابل فهم بودند. همانطور که عکس می گرفتم با موبایلم صدایش را ظبط کردم. بعد از مدتی موبد چهارم و موبدی جوانتر که سر سفره نشسته بود با هم کنار سفره ایستادند و شاخه شمشادی را بالا گرفتند و گفتند آفرین آمین. برخی از جمع هم انگشت سبابه را بالا گرفتند و تکرار کردند. دختری که کنارم بود هم همین کار را کرد از او دلیلش را پرسیدم گفت یک نشانه یگانگی خداوند است. دوباره مرد جوان دور سفره نشست و نفر چهارم به جنب و جوش و آیند و روند افتاد. بعد از مدتی دوباره هر دو کنار سفره ایستادند و این بار با بالا گرفتن دو شاخه شمشاد و باز هم آفرید آمین. از دختر زرتشتی کنارم پرسیدم و جواب داد دو نشانه رهبر جامعه است نشانه زرتشت. جلو نزدیک سن رفتم و چند عکس گرفتم. بعد از اوستا خوانی موبد جوانتر به تشریح آنچه در سفره گذاشته بود پرداخت. به نشانه دوازده ماه سال که همه صفات خداوند هستند چیزی در سفره بود. و سفره به این دلیل روی زمین پهن میشد که نشانه احترام به مادر رویش و باروری طبیعت باشد. بعد از آن آیین نقالی و شاهنامه خوانی برگزار شد و نقال داستان بنا شدن آتشکده آذرگشسب (آتشکده شاهی ایران در تکاب آذربایجان) را نقل کرد. در تمام این مدت نزدیک سن مشغول عکاسی بودم تا وقتی که برنامه نوازندگی سازهای کوبه ای اجرا شد و بعد از مردم برای مراسم سده سوزی از سالن بیرون رفتند.

بیرون ازدحام جمعیت بیشتر بود. همه پشته میله های محوطه محصور انباشت هیمه جمع شده بودند و جایی برای ایستادن و عکاسی نبود. تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که با موبدانی که آتش را می آورند وارد محوطه شوم. دوربینی که داشتم در این خصوص از خودم مهمتر بود چون ظاهر خبرنگاری به من میداد و همین کارم را راحتتر می کرد. صدای دف و دمام آمد. گروه نوازندگان کوبه ای می آمدند و پشت آنها زرتشتیان جوانی عکس زرتشت، امام و رهبر را می آوردند. بعد از آن مردی با کلاه زرتشتی و روبنده مجمر آتش را می آورد و پشت سرش چهار موبد اوستا در دست با ردای مغان و دنبالشان نوجوانان زرتشتی مشعل به دست. گروه نوازندگان و عکسها سمت شمال هیمه ایستادند و حامل مجمر، موبدان و نوجوانان مشعل دار چند دور دور هیمه چرخیدند و در انتها جوانان مشعل دار دور هیمه ایستادند و موبدی، مجمر را نزدیک خارهای هیمه بردند و گوشه شمال شرقی را شعله ور کرد. آتش زبانه کشید و موبدان و آتشدار کنار دسته موسیقی به تماشا ایستادند. در کنتر از یک دقیقه شعله هایی به بلندی 4-5 متر زبانه کشید و حرارتش از 10 متری سوزنده بود. گروه موسیقی همچنان می نواخت تا اینکه بعد از چند دقیقه موبدان و نوازندگان محوطه را ترک کردند سده سوزی عملاً تمام شد.

سده سوزی

سده سوزی

سده سوزی

سده سوزی

سده سوزی

از بلندگوها همچنان آهنگهای میهن پرستانه پخش می شد و آتش همچنان افروخته بود که سمت اتوبوس راه افتادیم و به هتل جهانگردی کرمان بازگشتیم، اتاق را تحویل گرفتیم و وسایل را بالا بردیم. نوید هم اتاقی من، دانشجوی مهندسی مکانیک و اهل مشهد است از بچه هایی که در کرمان به ما پیوستند. برنامه داشت برای شام دیدن یکی از دوستانش برود من هم با سارا پناهی و بقیه دوستان قرار بود برویم برای خریدن کلمپه.

کلمپه کلوچه سنتی کرمان است که با آرد گندم یا آرد برنج پخته می شود و میان آن خرما و گردو می گذارند. ظاهراً کلمپه پزی معروف کرمان کلمپه پزی اژدری است چون وقتی با دوستان سوار آژانس شدیم و گفتیم اژدری مستقیم ما را برد در مغازه. هرچند فروشگاه کوچکی بود اما فروشنده گرم و پذیرا برخورد کرد. فروشنده برای مزه کردن چند نوع شیرینی تعرف کرد که بسیار نرم و خوشمزه بود و من از میان انواع شیرنی های آرد برنجی، آرد گندمی، زعفرانی، کره ای و ... من کلمپه مخصوص کنجدی زعفرانی را انتخاب کردم.

بعد از آن رفتیم جگرکی شام خوردیم. ساعت 11-12 بود که به هتل برگشتیم و خوابیدیم.

فایل صوتی سفر نامه (راست کلیک و save target asکنید. لینک دانلود فیلتر نیست و می توانید بدون فیلتر شکن سریعتر دانلود کنید)

Sunday, December 30, 2012

به مناسبت دهم دی و حافظه تاریخی ایرانی

به مناسبت دهم دی و حافظه تاریخی ایرانی

حماسه بیست و پنج خردادحماسه نه دی

عکسهای مردم همیشه در صحنه: راست نهم دیماه هشتاد وهشت(معروف به حماسه نه دی)     چپ: بیست وپنج خرداد هشتاد و هشت(معروف به راهپیمایی سکوت)ء

دیروز صبح در هوای سرد تهران سوار ماشین شدم به مقصد سرکار. دو مرد هم هیکل خودم عقب پراید نشسته بودند و من هم خودم را کنارشان چپاندم. ترافیک سنگینتر از روزهای قبل بود و رادیو پیام هم برای خودش لاطائلات می بافت. در میان آنها مجری گریزی زد به حماسه نه دی و حضور مردم همیشه در صحنه و هزار جور رَطب و یابِس دیگر. سرم را سمت پنجره چرخاندم تا حواسم را پرت کرده باشم. مردم با قیافه های کسل و ناامید از بخاری ماشینها، پشت فرمان سانت به سانت جلو میرفتند و در زمینه شان هم بیلبورها و تابلوهای تبلیغاتی از حضور پررنگ و همیشه در صحنه شان.

اعصابم از دیدن این همه خرد شد. راستش من هیچ حس خاصی نسبت به آدمهایی که از هر دوطرف در سال هشتاد و هشت تلف شدند ندارم (امیدوارم حمل بر توهین نشود) چه آنها که برای دفاع از نظام در سطل آشغال سوختند و چه آنهایی که در کهریزک بی عصمت شدند. بحث من رنگ عوض کردن مردم همیشه در صحنه در مدت کوتاهی از زمان است. چطور میلیونها شهروند در خرداد ماهی جمع می شوند، شعار می‌دهند کشته می‌شوند و بعد از شش ماه دوباره همان خیابانها و همان میدانها پر می‌شود از آدمهایی که دقیقاً شعارهایی صدوهشتاد درجه متفاوت می‌دهند؟ البته شهری مثل تهران هرچقدر بزرگ باشد به نظر من آنقدر جمعیت ندارد که بخواهد اینهمه آدم پرشور همیشه در صحنه برای هردو طرف داشته باشد. که طی شش ماه بخواهند فاصله بین میدان انقلاب تا آزادی را لبریز کنند.

به گذشته که نگاه می کنم، در مقیاس کوچکتری در قضیه کوی دانشگاه هم همین بود. مگر از اوج درگیریها در هجدهم و نوزدهم تا بیست و سوم تیر چقدر فاصله بود که خیابانها پر از مردمی با عقاید متفاوت شد؟ بین دو حضور مردم همیشه در صحنه ایران با شعار های متفاوت «بازرگان بازرگان نخست وزیر ایران» و «بازرگان بازرگان پیر خرفت ایران» چقدر فاصله زمانی افتاد؟ عقب تر بروم فاصله زمانی بیرون ریختن مردم در 30 تیر برای حمایت از مصدق و 28 مرداد و سرنگونی او چقدر بود؟ چقدر طول کشید تا شعار «دورد بر قوام سلطنه» تبدیل به «مرگ بر قوام سگ ننه» بشود؟

هرچه فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم. چرخشهایی از این دست نشان از نوعی بی ثباتی فکری در تحلیلهای سیاسی و عکس‌العملهای عاطفی دارد در قبال شرایطی دارد که قوه تحلیل یکی از نیازهای اساسی آن است.

صداها و تصاویر محو شدند و فقط پیانو در ذهنم زنگ زدن گرفت و صدای سترگ مردی غریب فریاد زد:ء

…»

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه مهمانکُش ِ روزش تاریک ،

:که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن ناهموار

چند تن خواب آلود

چند تن ناهُشیار*ء

«…

قصدم فقط تشریح یک سؤال و ایجاد یک جرقه فکری بود. تجاوب! و قضاوت با خودتان.ء

شعری از نیما یوشیج ( علی اسفندیاری ) - سال ١٣٣۴ با صدای فرهاد مهرداد*

Friday, December 14, 2012

وداع با پاییز

تحلیلی بر شعری از صبا میر اسماعیلی به مناسبت خاتمه پادشاه فصلها پاییز

v2 ciuple

آری!ء
میشود در چتر ِ خیس ِ دستهای ِ تو  گریست
باران شد
*
میشود شبیه ابرهای ِ تن خسته از شب
به انتظار ِ صورت ِ خورشید نشست
میشود پیاله پیاله ماه را
در انعکاس ِ مبهم ِ یک برگ، سرکشید
میشود در دستهای ِ تو
زنده شد، زندانی شد،  زن شد
میشود خلاصه ی تمام ِ جاده ها «ماند»ء

حتی
میشود بی بازگشت ترین مسافر ِ دنیا شد
*
میشود تا روزی که دستهای ِ تو هست
عاشق شد، نفرین شد و تمام شد

پائیز 1389
صبا میراسماعیلی

شروع شعر با «آری» است تا علاوه بر تأکید، فضای مثبت و پذیرنده شعر را زمینه سازی کند. این تأکید، اطمینان از وجود سرپناهی در آشفته بازار زمانه است. چتر سرپناهی است که در این باران مشکلات، خیس است تا در سایه خود محل خشک و امنی بسازد برای شاعر. و اضافه تشبیهی «چتر دست» تصویری کامل از این فضا را تداعی می کند. تنها در چتر امن دستهاست که آغوش امنی فراهم می شود برای گریستنی پر از عاطفه و محبت که «باران شدن» استعاره از آن است.

در قسمت دوم شاعر احساساتی لطیف را در قالب تصویر ابراز می کند. تصویری از شب های انتظار که در آن مفهوم امنیت باز هم با معانی ای مترادف با قسمت اول بیان می شود. ابرهای کسالت که در تنی خسته از شب زدگی و افسردگی جامعه، تلنبار شده تنها با چهره خندان خورشیدی زودوده می شود که گرما و دلگرمی می آورد. در این فضای است که حس مبهم آسودگی جرعه هایی از ماه - نماد عاطفه- را در فضایی می ریزد که منعکس کننده برگهای سبز فراغت است. دستهایی که در قسمت اول پیاله آرامشی برای ریختن اشک است اینجا حلقه آغوشی می شود که برکه احساس شده و ماه عاطفه و برگهای سبز آرامش در آن منعکس است.

هرچند قسمت اول و دوم از هم جدا شده اند اما در مفهوم پیوند محکمی دارند. پیوندی که در میانه قسمت دوم با اشاره به دستها کمی صریحترمیشود. در زندانی شدن در زنجیر مردانه این دستهاست که زنانگی شاعر زنده می شود و این زنده شدن زنانگی با حس تعلقی که در زندانی شدنش هست شکل می گیرد و ظریف و زنانه با تکرار کلماتی به آن تأکید می شود. کلماتی که همه با «زن» شروع می شود: زنده، زندانی...

این حس، حسی پایدار است زیرا شاعر خلاصه‌ی تمام جاده‌ها می ماند. ماندن را در گیومه‌ی تأکید می گذارد تا نقطه پایانی بر رفتنها باشد. او که اکنون به مقصد رسیده است چنان در تصمیمش مصمم است که نیازی به بازگشت از راههای رفته نمی‌بیند. نیازی به شرح آنچه در جاده‌های گذشته دیده نیست. برای زندگی در حال خلاصه ای از آنها کافی است.

او که قدم در چنین راه بی برگشتی گذاشته تا وقتی مأمنی از دستهای «تو» باشد خواهد بود. شعر با واژه «تمام شد» خاتمه می یابد. تمام شدن و ذوب شدن شاعر در حسی که شعر القا می کند؟ تمام شدن شاعر از دوگانگی و یکی شدن با «تو»؟ یا «تمام شد» به معنی «همین»؛ به تأکید اینکه چیزی جز این مفهوم که در شعر تشریح شد نیست؟

گره دیگر اینکه، جمله ها با زمان مضارع شروع می شوند و با گذشته به پایان می رسند. می شود ..... شد! این ساختار نوعی سازه مبهم است. صنعت ایهامش در آن است که فعل آخر را می توان هم به مفهوم ماضی گرفت هم به مفهوم مضارع محقق الوقوع. در حالت اول شعر سرسره زمانی است رو به گذشته. مخاطب را از وضعیت حال به خاطرات قبل می برد. و نوعی امید به تکرار گذشته با استفاده از افعال مثبت و استفاده مکرر از شدن را در او تقویت می کند.

در حالت دوم مضارع محقق الوقوع، مفهوم مضارع در ظاهر گذشته دارد. سرکشید: سر بکشد (یا بکشم یا بکشیم) در این حالت شعر کاملاً در حال می‌گذرد. در لحظه. دم غنیمت شمرده می شود. و امکان هر اتفاقی به فردیت انسانها و اراده آنها واگذار می شود. می شود سر کشید، می شود زنده شد. می‌شود باران شد. به شرط آنکه بخواهی. به شرط آنکه غنیمت بشمری.

و این مفهوم مشروط در «تا» متجلی می شود. «تا» حرف ربط زمان نیست که چیزی را از زمانی تا زمان دیگری امتداد بدهد. زمان واحد شعر همین لحظه است حال است. دم است. «تا» شاید دلیل باشد. مثل آنچه سعدی گفت: «تا (به این دلیل که) رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم.» تا اینجا شرط هم هست. اگر دستهایی باشد، شاعر آن دستها را غنیمت می شمرد. و تا وقتی دست های «تو» هست این لحظات ناب هم هست. غنیمت شمردن چنین دم نابی هم هست.

«تا» تأکیدی بر استمرار لحظه‌ایِ تمام شدن شاعر در «تو»ست. چنانکه عشق هر دم از مصدرش افاضه می شود عاشق هم دمادم تمام می شود. و این افاضه و ذوب دمادم «تا» افاضه فیض هست استمرار دارد.

تمام شد.

Saturday, November 24, 2012

نگاهی به عزاداری بوشهری

نگاهی به عزاداری بوشهری

172449125_PhotoL

موقع کودکی، وقتی از تلوزیون فیلم رزمندگانی را دیدم که در مسجد جامع خرمشهر دور محمد فخری می‌چرخیدند و با نوای «ممد نبودی» سینه می زدند، حتی به فکرم هم نمی رسید روزی پایم به جنوب و مجالس سینه زنی آن باز شود و خودم در حلقه عزاداران - که به زبان محلی «بَر» گفته می شود- به سبک بوشهری سینه بزنم. شیوه ای از عزاداری برای امام حسین که هنوز با اینکه دیگر جنوب نیستم در من زنده است و یکی از چیزهایی است که گاهی دلم برایش تنگ می شود.

این نوع سینه زنی به صورت دایره ای است و مداح در میان سینه زنان مداحی می کند و عزاداران به صورت مواج و دایره ای به سینه زدن مشغول می شوند. این مراسم بسیار تماشایی و غم انگیز بر گزار می شود و هر بیننده ای را تحت تا ثیر قرار می دهد. همه متفق القولند که این نوع سینه زنی از بوشهر به دیگر شهرهای جنوب راه یافته است. علی رغم اینکه با کمی تغییر در دیگر شهرهای ایران این سبک را می بینیم ولی زادگاه و موطن این نوع سینه زنی بوشهر بوده است. این سبک سینه زنی را «عباس دریانورد» که خود یکی از مداحان بزرگ و مروجان اصلی آن بود به اهواز برد و در آنجا حسینه ای به نام حسینه بوشهری ها بوجود آورد و این سبک عزاداری را رواج داد.

سینه زنی بوشهری

در ابتدا تعدادی از نوازندگان دمّام، سنج و بوق از کوچه شرع به نواختن می کنند و وارد تکیه می شوند. این موسیقی به نوعی فراخوانی عزاداران برای دعوت به عزاداری است بعد از آن سینه زنی، با نوحه خوانی شخصی که به عنوان «پيشخوان» يا «سرخوان» شناخته شده آغاز می گردد. در ابتدای مراسم خردسالان جوانان و دست اندر کاران مسجد گرد پيشخوان در وسط محل برگزاری مراسم حلقه ای دايره شکل تشکيل مي دهند که به آن «بَر» می گويند.

در مراسم سينه زنی عده‌ای مسئول ساختن و کنترل برها می باشند که آنان را «برساز» يا «سينه گردان» می نامند. شرکت کنندگان برای رعايت نظم و ايجاد فاصله در بر با دست چپ قسمت راست کمر همديگر را می گيرند و با دست راست سينه می زنند. سينه زن ها همراه با حرکت موزون پا (پاکِشیدن) گرد پيش خوان می چرخند و با همسرايی در جواب نوحه‌ی پيش خوان او را همراهی می کنند؛ معمولا در هنگام همخوانی سينه زده نمی شود. حلقه‌ی سينه زنی رفته رفته با شرکت سينه زنان ديگر گسترش ميابد تا جايی که بايد ميان این بر، برای سينه زنان جديد بر ديگری ساخته شود. بدين ترتيب تا آخر مراسم «بر ساز» افزايش تدريجی سينه زن ها را با ایجاد بر اداره می کند. او برای تشکيل بر تازه به جز سينه زن های ماهر محل از افراد سرشناس و سينه زنان معتبری که از محله های ديگر برای عزاداری آمده اند نيز با در نظر گرفتن شرايط سنی آنها استفاده می کند.

این مهم در گذشته به گونه ای رعايت می شده که پس از تشکيل حلقه های سينه زنی، در بر های وسط از ساير افراد محلی و جوانان و آخرين برها از خردسالان و دست اندر کاران مراسم تشکيل می شده است. نوحه های پيش خوانی به دليل کم اهميت بودن کمتر مورد توجه قرار مي‌گيرند به همين دليل شعر و اشعار جديدی برای پیشخوانی بوجود نيامده است. پس از اجرای چهار يا پنج نوحه مختلف «زير واحد» زمانی که ريتم سينه زنی و نوحه ها به اوج می رسد نوحه خوان پس از مکثی که حدود ده تا دوازده ضربه سينه زنی به طول می انجامد با گفتن «واحد» دستوری را برای سينه زن ها صادر می کند.

سينه زن ها که بيش از این همزمان و با جلو و عقب بردن پا ها (برای دور خوردن) بر سينه های خود می کوبيدند به پيروی از دستور واحد فقط يک بار آن هم با جلو آوردن پاهای راست به سينه زنی می پردازند و به این ترتيب ضربه های سينه زنی به نصف تقليل می يابد که بعضيها بی درنگ پس از دستور واحد به به اشتباه می گويند «الله واحد» در صورتی که بايد بگويند «اِلّا واحد» يعنی (فقط يکی). پس از دستور واحد، سينه زنی و نوحه خوانی به اوج مير سد و سينه زنان بويژه آنهايی که در برهای داخلی دايره حضور دارند با هم دست ها را به سوی بالا دراز کرده و هنگام جلو آوردن پاها با خم نمودن بدن محکم به سينه های خود می کوبند. قابل به ذکر است که این نوع سينه زنی از مرزهای ایران نيز پا فرا تر گذاشته اند و در بعضی از شهرهای شعيه نشين عراق به همين شکل با چند تغيير جزی به سينه زنی می پردازند.

ریشه های سینه زنی بوشهری

سینه زنی بوشهری امروزی را «ناخدا عباس دریا نورد» با سامان دادن سبک بوشهری اصیل قریب به صد و بیست سال پیش رواج داد. او اولین فرمانده ایرانی اولین کشتیهای جنگی ایران یعنی مظفر و پرسپولیس بود که در خانواده ای اهل دریانوردی به دنیا آمد. پدر او ناخدا احمد با كشتي هاي بادباني علاوه بر اين كه سرتاسر خليج فارس را طي كرده بود، تا سواحل هند و آفريقا و زنگبار هم دريانوردي نموده بود.

در حدود سال 1255 هجري شمسي خداوند به ناخدا احمد فرزند ذكوري عطا كرد كه او را «عباس» نام گذاردند. عباس تحصيلات ابتدايي را در مكتب خانه فرا گرفت و همين كه به سن دوازده سالگي رسيد به همراه پدرش به دريانوردي پرداخت و چون استعداد و هوش بسيار داشت به سرعت در كشتي راني و دريانوردي مهارت يافت. در يكي از همين سفر ها بود كه پدر وي فوت كرد و او (كاپيتان عباس) كه جواني بي تجربه از فن دريانوردي بود و تنها طي سفر هايي كه همراه پدرش به آفريقا مي رفت اندكي با ره هاي دريايي و سواحل آشنا شده بود و چند بار نيز شخصا سكان كشتي را به دست گرفته بود، عهده دار اداره و هدايت كشتي شد. و كشتي بدون ناخدا را از زنگبار به بوشهر رساند. عباس كه بعد ها به «كاپيتان عباس» و «ناخدا عباس» شهرت يافت نام خانوادگي «دريانورد» را براي خود انتخاب كرد از راه مفاخرت گفته:ء

ليك از فضل خداوند كريم ذوالمنن

وارث دريانوردي باشم از جد پدر

ناخدا عباس در مسافرت ها به واسطه ي معاشرت و آميزش با مردم ممالك خارجه به زبان هاي انگليسي، هندي، آلماني، فرانسوي، و ژاپني آگاهي كامل داشته و با آن ها تكلم مي كرده و اشعاري هم به زبان هندي گفته است.

ناخدا عباس دريانورد در مقام فرماندهي كشتي مظفري(اولین کشتی جنگی ایران که ناصرالدین شاه از بلژیک خرید) به درجه كاپيتاني ارتقا يافت و اجازه پوشيدن لباس فرماندهي در يايي را به دست آورد. او نه تنها چند هزار بيت از اشعار شعراي فارسي زبان را از حفظ داشت بلكه خود نيز شعر مي گفت و بسياري از مرثيه ها و نوحه هاي مذهبي او در سراسر خليج فارس معروف و مشهور است. وي بعد از اين كه كشتي مظفري از كار افتاد فرمانده ناوچه هاي توپدار و ضد قاچاق گمرك بوشهر شد. ناخدا عباس دريانورد در دوران سلطنت رضا شاه خدمات بزرگي در شناسايي راه هاي آبي و سواحل ايران براي دولت و نيروي دريايي انجام داد. او كاشف راه دريايي خورموسي تا بندر شاهپور (بندر امام کنونی) و سپس معشور (ماهشهركنوني) است و بيشتر علامت گذاري دريايي در اين راه دريايي با نظر او بعمل آمده است.

چون كاپيتان عباس اطلاعات كاملي از وضع سواحل و خليج فارس داشت، موقعيت خورموسي را معرفي كرد و همين امر سبب شد كه بندر شاهپور در كنار آن ساخته شود و پس از تاسيس نيروي دريايي كه به دستور رضا شاه صورت گرفت، مدت ها با سمت ناوسرواني عهده دار امور دريايي بندر شاهپور بوده است. رضا شاه که به اطلاعات و تجربيات عميق كاپيتان عباس در امور بندري و دريانوردي واقف بود، مدت شش ماه او را به همراه خود به شمال برد تا در آن جا مطالعه نموده و براي تاسيس نيروي دريايي دریای خزر طرح ها و نظريات و پيشنهاداتي ارائه کند.

عباس دریانورد معروف به ناخدا

كاپيتان عباس برخلاف انتظار در سال 1320 شمسي بازنشسته شد و اين امر باعث رنجش او گرديد ولی دوباره در سال 1325 به خدمت فراخوانده شد و باز در سال 1329 شمسي بازنشسته شد. او در سن 78 سالگي در سال 1333 هجري شمسي در اهواز و فات يافت و در بقعه امامزاده علي بن محمد زيار مدفون گرديد.

روس سنگ مزار ش اين ابيات را از خود او نوشته اند:ء

من از خدمت آب و اين خاك پاك

نياسوده ام جز به وقت هلاك

از ناخدا عباس دریانورد اشعار نغز بسیاری در رثای اهل بیت به جا مانده که به دو نمونه زیبا از آنها اشاره می شود.

سینه زنی واحد، شعر عباس دریانورد. برای دانلود مداحی این شعر با صدای امیر کردی زاده (پسر مرحوم بخشو) اینجا را کلیک کنید.

در کربُبلا شورش محشر بود امشب

در قلب حسین از ستم اخگر بود امشب

از هیبت این شب به فغان دختر زهرا

ز اندیشه فردای برادر بود امشب

با لحن حجازي به نوا گشته سكينه

تا بر سر گهواره ي اصغر بود امشب

با درد و الم سخت قرين گشته به مردن

بس عابد بيمار به بستر بود امشب

در خیمه همه اهل حرم زار و پریشان

از آه و فغان دیده ز خون تر بود امشب

بر زانوی غم با دل پر حسرت و گریان

زینب ز غم مرگ برادر بود امشب

لیلا شده ماتم زده با حالت مضطر

اندر غم مرگ علی اکبر بود امشب

کلثوم حزین با دل پر خون و پریشان

در ماتم عباس دلاور بود امشب

گردیده رباب خون جگر از حالت اصغر

اندر سر گهواره مکدر بود امشب

با ناله و غم مادر قاسم شده دمساز

در حجله عروس خسته و مضطر بود امشب

قاسم چو یکی طایر بشکسته پر و بال

تا صبح ز غم دیده او تر بود امشب

در خلد برین از غم فردا شده دل خون

از بهر حسین زار پیمبر بود امشب

زهرا ز غم مرگ حسین گشته پریشان

خون در جگر ساقی کوثر بود امشب

گردیده حسن با جگر پاره عزادار

بر سینه زنان بهر برادر بود امشب

افسرده زغم دیده محزون و دل افگار

جد تو حسین سبط پیمبر بود امشب

ای شیعه در این بزم عزا اشک فشانید

در بزم حسین حضرت داور بود امشب

یک شب ز حیات شه دین بیش نمانده

جبریل امین واله و مضطر بود امشب

بر زینب و کلثوم و همه عترت طه

رنج و محن از چرخ ستمگر بود امشب

یک دشت پر از همهمه لشکر اعدا

در دست همه نیزه و خنجر بود امشب

نوحه‌ای از ناخدا عباس دریانور با تضمین اشعار حافظ

لبالب گشته از خونابه ی غم ساغر دل ها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

بگرداب بلای کربلا زینب زغم می گفت

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

میان خاک و خون ای جان خواهر خفته ای تا کی

جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها

به خون رنگین محاسن کرده ای از حنجر اصغر

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

زپیچ سنبل مشکین گیسوی علی اکبر

زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دل ها

عروس بینوا با صد نوا می گفت با قاسم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

دمادم شهربانو سر به زانو می زد و می گفت

مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دِع الدُنیا و اَمِهلها

غم قتل حسین ای دل بود هر روزه درد افزون

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها

بنال ای «ناخدا» اندر عزای زاده‌ی زهرا

که تا روز قیامت سوخت باید جمله‌ی دل ها

مداحان معروف سبک بوشهری

سبک بوشهری به دلیل روش خاص عزاداری، سینه زنی و ردیفهای موسیقایی به خصوص، یکی از شاخصه های فرهنگی نوار ساحلی خلیج فارس به خصوص بوشهر است. از میان مداحان معروف این سبک می توان به آقایان جهانبخش کردی زاده (بخشو)، گراشی، صبحدم و عباس دریانورد اشاره کرد. در این میان بَخشو (جهانبخش کردی زاده) از دیگر مداحان بوشهری معروف تر است و بسیاری از سبکها و تمهای مداحی بوشهری هنوز از سبک مداحی او نقل می شود.

جهانبخش کردی زاده معروف به بخشو

جهانبخش کردی زاده فرزند مفتاح در سال 1315در محله باغ ملا بوشهر متولد شد. او در آغاز نوجوانی به نوحه خوانی علاقه مند بود و از کودکی به همراه پدرش به مسجد امامزاده مي‌رفت و به نوحه خوانی سيد علی مهيمنيان گوش ميداد و مورد تشويق خانواده جهت نوحه خوانی قرار مي‌گرفت. موسيقی مذهبی بوشهر بخصوص نوحه خوانی و مرثيه سرايی بخش مهمی از شهرت و رواج خود را مديون صدای دلنشين و فراگير بخشو می باشد. بخشو علاوه بر نو حه خوانی موسيقی نيز مي‌دانست و نی جفتی و سازهای ضربی را به خوبی می نواخت و در خيام خوانی، شروه، مصيبت، چاووشی، بيت، صبحدم، مناجات و ذکر نيز از بهترين ها قلمداد می شد .تن صداي مرحوم کردي زاده به گونه اي بود که بعد از خواندن در چهار محل از شهر، به هيچ وجه تغييري در آن ايجاد نمي شد و زنگ صداي ايشان گيراتر مي شد و به قول احمد آرام صداي ملکوتي مرحوم جهانبخش کردي زاده هر شنونده‌اي را مجذوب خود مي‌کند. هنر موسيقائي او در آن بود که بدون ديدن دوره خاص و دانش کلاسيک، به طور خود جوش و خدادادي از تکنيک ديافراگم و برون صدا درسينوس هاي خود بهره مي جست.

ء«ناصر تقوایی» کارگردان هنرمند ایرانی در سال 1349 شمسی مستندی با نام «اربعین» از عزاداری در بوشهر ساخت که در آن مرحوم بخشو مداحی می کند. قسمتهایی از این مستند را در زیرمی‌توانید ببینید.

یکی از تمهای تأثیر گذار و ماندگار که اکثراً مداحی بوشهری را با ریتم آن می شناسند ریتم «ممد نبودی ببینی» است. این نوحه که به یاد محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر اولین بار در مسجد جامع آن شهر توسط محمد فخری خوانده و بعدها توسط کویتی پور و ارکستر سمفونی و گروه کر باز خوانی شده، از آهنگی استفاده می کند که سالها قبل مرحوم بخشو آن را ابداع کرده بود. متن اصلی نوحه درباره فغان و درد و دل لیلا با امام حسین در رثای به میدان رفتن اکبر است که در ادامه آورده شده. مداحی این شعر را با صدای آقای کشتکار می توانید از اینجا دانلود کنید.

لیلا بگفتا ای شه لب تشنه کامان

دستم به دامان آقا الامان

رودم به میدان می رود در چنگ گرگان

از هجر اکبر مشکل برم جان

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

شب ها نخفتم تا سحر پای گهواره

تا تو را کردم هیجده ساله

کردی امیدم نا امید این بود خیالت

رفتی ز دنیا شیرم حلالت

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

دارم امیدی از خدا یک بار دیگر

در برم آید نوجوان اکبر

گردم به دور قامتش دستی به گردن

بوسم دو چشم شهلای اکبر

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

ای زینب محزون بیا کن تو امدای

تا بُریم امشب رخت دامادی

اهل حرم گویند سرود اندر این وادی

از بهر اکبر تا کنیم شادی

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

محزون سرو سینه زند از بهر اکبر

می کند نوحه با دو چشم تر

گردد شفیعت ای جوان در صف محشر

از سر جرمت بگذرند دیگر

آه و واویلا کو اکبر من

نور دو چشمان تر من

از دیگر تمهای معروف بخشو می توان به تم «أَ لِّلیل لیل عزاست» و «شیعه ماه غم آمد» اشاره نمود. بخشو حین بازگشت از زیارت مشهد مقدس در نوزده مرداد هزار و سیصد و پنجاه و شش در شیراز بر اثر حمله قلبی درگذشت و پس از تشییع جنازه باشکوهی در جوار امامزاده محمد باقر بوشهر به خاک سپرده شد.

منابع:ء

کتابها:ء

اهل ماتم - نویسنده و محقق محسن شریفیان

دوهزار و پانصد سال بر روي درياها - دريابد فرج ا... رسايي

دريانوردي ايرانيان- اسماعيل رائين

اینترنت:ء

http://dashtiha.blogfa.com/cat-58.aspx

http://mosquearasool.persianblog.ir/post/16

http://morwari.blogfa.com/post-1.aspx